یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۷

پول

هميشه فکر ميکردم يه بچه هشت ساله عاشق کاراي هيجان انگيزه و انگيزه اون کاملا احساسيه واسه هر کاري..مثلا اکثر پسر بچه ها ميخوان خلبان بشن چون توش هيجان پرواز هست.اما بشنويد از فسقلي خان ما:ـ
فسقلي در حال تفکرگفت: «مامان فوتباليست جام جهاني چقدر پول داره؟»ـ
من:« خيييلي..به اندازه چند تا خونه..چند تا ماشين..»ـ
فسقلي يه کم تامل کرد و بعد شروع کرد بالا پايين پريدن و گفت: «آهان همينه...پس من تصميم گرفتم فوتباليست جام جهاني بشم..هورااا»ـ
اينم انگيزه براي رسيدن به قله هاي موفقيت!! يعني اين فسقلي هم فهميده همه چي تو اين دنيا پوله اما مامانش هنوزم نفهميده!!ـ

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

کابوس

از صبح که بيدار شدم دارم سعي ميکنم فراموشش کنم اما نميشه انگار! گفتم بنويسمش شايد ذهنم آروم بگيره. خوابمو ميگم. ديشب خواب ديدم که با تو دارم از يه کوه بالا ميرم. اون کوه پر بود از مجسمه هاي قديمي که من همينجور که بالا ميرفتم با دست خاک اونا رو ميتکوندم و با هيجان نشونت ميدادمشون.بعد هم راجع به هر کدوم يه کم حرف ميزديم و ميخنديديم و بالاتر ميرفتيم.حس خوبي بود. کمي که رفتيم يهو صداي عصباني و داد و فرياد اونو شنيدم که با حالت طلبکار و بي شرمانه اي با دست به سر و صورت تو ميکوبيد و تو رو کشون کشون با خودش از کوه به پايين برد. احساس ناتواني ميکردم.پام از رو زمين بلند نميشد که بيام کمکت کنم. کم کم صداي اون دور و دورتر شد و من موندم و يه سکوت سنگين و وحشتناک و تنها صداي زوزه باد ميومد. به دور و برم نگاه کردم هيچي جز سنگ نبود. حتي خبري از اون مجسمه ها هم نبود. سردم بود.چاره اي نداشتم، راه افتادم سمت بالا که يهو يه خونه ديدم.مثل خونه مادر بزرگ خدا بيامرزم. رفتم طرف خونه و رفتم تو اما هيچکي نبود..مادربزرگمو صدا زدم...نه نبود..باد زوزه ميکشد و پرده هاي خونه تو هوا به پرواز دراومده بودن و من همچنان از ترس و سرما ميلرزيدم و نا اميدانه اسمتو فرياد ميزدم که از خواب پريدم و ديدم سرتا پا دارم ميلرزم ...صبح که برات خوابمو تعريف کردم فهميدي که چقدر پريشون بودم؟

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷

برف

بيرون هوا سرد و برفي ست. من در گرماي پشت پنجره محل کارم نشسته ام و به صفحه مونيتور زل زده ام. اصلا دوست ندارم روزهاي برفي زندگيم را خراب کنم. حوصله هيچ کار را ندارم. چشمهايم را ميبندم. ذهنم دور ميشود، صداي اطرافم محو ميشود و... آهنگ .. با تمام وجود به آن گوش مي دهم .. در خانه ام ..من و فسقلي و خونه کوچکمان.. همه پرده ها را کنار زده ام تا باريدن برف را از همه پنجره هاي خانه ببينم.. ميتوانم هر دقيقه يك بوسه عاشقانه بر پيشاني فسقلي بنشانم .. مي توانم غلت بزنم و كتاب بخوانم .. چه آرام شدم!.. چشمهايم را باز ميکنم..ديگر چه اهميت دارد كه ديشب حالم هيچ خوب نبود و از زور ناراحتي دنبال سوراخ موش مي گشتم که فرار كنم ودرونش فرياد بزنم .. ديشب يادم رفته بود با خودم جمله معروف اسکارلت را بگويم كه « فردا روز ديگري ست » و تو باز همان توئي براي من..همانقدر عزيز... واي! چقدر من سپيدي و حرکات رقصان دانه هاي برف را دوست دارم

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

شانزده بهمن

امروز آخرين روز سي و شش سالگي ام است. فردا روز تولدمه. ميخواستم اولين نفري باشم که تولدم رو به خودم تبريک ميگم اما صبح زود تو پيش دستي کردي..اه.. من هميشه کنف ميشم!ـ
خنده دار اینجاست که من حوصله ی این روز را ندارم انگار. دوست دارم زودتر بگذرد و دوباره مشغول زندگیم باشم و سرم را زیر برف کنم و یک چیزی مثل نیشتر مدام توی سرم نزند که یک سال دیگر هم رفت...چه نااميد کننده!ـ
نميخواهم اينجا رو پر کنم از حرفهاي غمناک بي سر و ته پس از همين الان تصميم ميگيرم که فردا شاد باشم..به خاطر همه چيزهايي که دارم.به خاطر فسقليم،به خاطر تو،به خاطر مهرباناني که به يادم بودند و به خاطر خودم...ـ

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

چل تيکه

ـ ديشب فيلم "رولوشنري رود" رو ديدم. مزه تلخ اون فيلم هنوز زير دندونم مونده. نميگم فيلم خيلي عاليي بود اما جاي جاي اون ميتونستي واقعيتهاي زيادي رو ببيني. واقعيتهاي تلخي که هست و بايد آدما تو زندگي مشترک، راه از بين بردنشو پيدا کنن که بزرگترين اونا به نظرم روزمرگيه ..چيزي که به راحتي ميتونه هر زندگي و هر عشقي رو به زوال بکشه ـ
ـ پريشب از شدت خستگي کنار تخت فسقلي به خواب رفتم. چند دقيقه بعد با صداي اون از خواب پريدم که ميگفت: «مامان اگه خوابت مياد برو توي تختت ..من خودم ميخوابم» بلند شدم و تلوتلو خوران رفتم اما انقدر گيج بودم که توي راهروي بين دو تا اتاق باز هم خوابم برد که يهو ديدم يه دست کوچولو دور کمرمو گرفت و منو برد طرف تختم و پتو رو روم کشيد و يه بوسه از لپم گرفت...نميدونم ديگه از خدا چي ميخوام..ـ
ـ از وبلاگ آهو: مامان: «تو دوست داري با من زندگي كني يا با بابا؟» بچه: «با هر دو تون.» مامان: «نميشه.» بچه: «...» مامان: «بگو عزيزم.» بچه: «با هر دوتون.» مامان: «نميشه.» بچه: «...» مامان: «ببين عزيزم من و بابا از هم جدا شديم. هر دومون هم تو رو خيلي دوست داريم. جداييمون هم هيچ ارتباطي به تو نداره. هر دو مون هر وقت بخواي كنارت هستيم. هر دومون ازت حمايت ميكنيم. هيچوقت تنها نيستي. فقط من و بابا نمي تونيم با هم زندگي كنيم. چون از هم جدا شديم. اين جوري ديگه از صداي جر و بحث ما هم خسته نميشي و... و... و...حالا بگو ببينم عزيزم، دوست داري با كدوممون زندگي كني؟» بچه: «با هر دو تون!»ـ
ـ جرج برنارد شاو گفته:‌ مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف می شوی. ولی مهمتر از آن، خوک از اين کار لذت می برد!ـ
ـ مي داني الان که من روي اين صندلي نشسته ام به چي فكر مي كنم؟ دلم مي خواهد كنارم باشي و آنقدر محكم در آغوشم فشارت بدهم كه تمام دلتنگي هايم تمام شوند .. آنوقت سرم را بگذارم روي سينه ات و آنقدر با موهايم بازي كني تا خوابم ببرد .. و در لحظه اي بين بيداري و خواب ، تمام اين انرژي و احساسي كه به هم مي دهيم پخش شود توي هوايي كه تنفس مي كنيم و مانند هاله يي كه مجسمه هاي خدايان بودا را احاطه كرده ، احاطه مان كند و ببردمان در خلسه و در خواب و در شور و در آرامش.. به من بگو .. چقدر بايد صبور باشم …؟ـ

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

نسل من

ما فرق داریم با یه نسل بعد از خودمون..اینو همه میدونن.. همه اونایی که هم سن من یا بزرگترن. برای من خوندن اخبار غزه فقط عدد و رقم وخبر نیست. برای من که روزایی رو یادم میاد که در عالم نوجوانی از ترس مرگ توی آغوش مادر بزرگم قایم میشدم. برای من که هنوز شنیدن آژیر قرمز مو بر تنم راست میکنه. برای من که هنوز صحنه فرود اومدن موشکها رو روی سر شهرم به خاطر دارم. بزرگترهای من که خودشون توی جنگ شرکت داشتن، شاید خیلی بیشتر از من اینو میفهمن. برای همینه که من از گفته های مستر بوش وقتی با اون آرامش در مورد مردم غزه حرف میزنه عصبانی میشم و نگاههای تمسخر آمیز همکارانی که چند سالی از من کوچیکترن رو تحمل میکنم که:"خب بابا چرا حالا انقد حرص میخوری!" ..ما متفاوتیم با شما! به قولی ،بین نسل من و شما خندق کنده اند. چیزهایی وجود داره که ما را ما کرده..همین است که نمیتوانیم بی تفاوت باشیم.. ما نسل انقلاب، نسل جنگیم، ما نسل نگرانی، نسل ترس، نسل مسئولیت، نسل درک، نسل تکلیف، نسلی که میبایست سالها پخته تر از سنش فکر کند، نسلی هستیم که هیچ وقت جوانی نکرد. بعضی وقتها به بی خیالی نسل شما حسودیم میشود...داستان آن سالها خیلی مفصلتر از قصه هایی است که شما شنیده اید.ـ
خاطرات نوجوانی نسل ما یکیست. همون آژیرهای قرمز و سفیدی که چاشنی زندگیمون بود، همون دفترهای شصت برگ کاهی، همون قلکهای نارنجکی که قبل عید بهمون میدادن ، همون لالایی شبها که نوحه های آهنگران و کویتی پور بود:"سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان، رو به خدا میرویم.."، همون کلاسهای درس"اول شهید نامجو"و" دوم شهید چمران" و
همون کارتونهای لطیفی که اون موقع داشتیم. و همینهاست که من، امروز، نمیتوانم واقعیتها رو نبینم و از ته دل بخندم.همین است که آهنگهای نسل جدیدو دوست ندارم. کارتونهای خشن امروزی رو هم ایضا. لباسهای احمقانه بی کیفیت امروزی رو هم. گاهی فکر میکنم انگار خواسته های ما یه جایی توی زمان گم شده..ـ


یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

برای خدا

خداجان! سلام!ـ
می خواهم از همه آن چه که در سرم درباره تو میگذرد برایت بنویسم.ـ
خوب فکرش را که میکنم میبینم همیشه مدیون تو بوده ام، حتی آن موقع که میان زندگی معلقم نگه داشته بودی. همه کار تو از روی حکمت است. این یک سال اخیر به من ثابت کردی همان خدایی هستی که همه تعریفش را میکنند.ـ
شبها که میخواهم بخوابم صدایم را میشنوی؟ یک سال تمام است که قبل از خواب صدایت میکنم تا از تو تشکر کنم برای همه آرامش و عشقی که سراسر زندگیم را فرا گرفته،برای همه آن چیزهایی که به من دادی .وقتی صدای نفسهای آرام فسقلیم را که در آرامش به خواب رفته میشنوم باز هم صدایت میکنم تا به تو بگویم که تا چه اندازه خوب و بزرگی ..ـ
خدا جان!می دانم سرت شلوغ است ولی لطفا نوشته ام را بخوان ،مثل همیشه که کنار گریه ها و خنده های من نشستی، و بدان که عاشقانه دوستت دارم .ـ

سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷

این حالِ منِ این روزهاست

درد وحشتناکی توی تمام بدنم میپیچید، نفس کشیدنم سخت شده بود. با اینکه عرق تمام بدنمو در بر گرفته بود سردم بود، خیلی سرد...انگار توی رگهام به جای خون یخ جاری بود. چشمهام از شدت درد میخواست بپره بیرون. دورو برمو نگاه میکردم... خونه مامانم بودم..توی اتاق.. اتاقی که الان به نظر خیلی بیش از حد گنده و سرد به نظر میومد. میدونستم که نباید کسی رو بیدار کنم و تنهام. درد تلخی از زانوم تا اعماق مخم احساس میکردم..درد را از هر طرف که میخوندم، درد بود و هیچ گریزی نبود..شش شب بود که قصه همین بود. اما از امروز صبح وقتی چشمهامو باز کردم، همه درد رفته بود..چه آرامشی! شنیدید که میگن از پس هر شبی خورشیدی طلوع خواهد کرد؟
پ.ن: دوشنبه هفته پیش به علت پارگی تدریجی رباط زانوم در اثر بازی مداوم بسکتبال، یه عمل جراحی داشتم که سه روز بیمارستان بودم.الان هم خونه مادرم در حال استراحتم احتمالا به مدت چند هفته و همونطور که گفتم از صبح امروز کاملا درد زانوم از بین رفته

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

يادم باشد

نوشتم تا يادم بماند که آدمي گاه احتیاج دارد که کمتر حرف بزند و بیشتر گوش کند . همه چيز را و عشق را بسپرد به سیر طبیعی اش. سیر طبیعی خیلی چیزها راه درستتر را نشانمان می دهند .ـ
.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

مقصر

اگر بگي بهانه گيرم وهمه چي رو هم که تقصیر من بندازی، ديگه عاشق شدنم که تقصیر توست ؟! ـ
..

شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

پرت و پلا هاي شخصي

ده و نیم صبحه. باران مي آيد. کوههاي تهران سپیدپوش شده. صبحها، صبحهاي مزخرف همیشه‌گی و کار و کار..و مثل هميشه حسي دارم که کارهايم را دقيقه نود انجام دهم! همان حسي که باعث می‌شود بنشینم و اینها را بنویسم و نروم سراغ کارها...ـ
خدا گاهی نمی‌گیرد به گمانم. دلم می‌خواست مریض شوم و چند روز به بهانه‌ی مریضی بخوابم. حالا مریض شده ام اما نه درست و حسابي که بتوانم چند روزي نباشم!ـ
دلم می‌خواهد کارم را رها کنم، بروم دنبال کاري که عاشقش باشم ، شاید بروم سراغ موسیقی ، نوشتن...اما راستش فکر ميکنم دير شده!ـ
روزهای رهاتری می‌خواهم. نه صبح‌ها کارت زدن، عصرها کارت زدن، موظف بودن.ـ
همه‌اش تقصیر يک اتفاق لعنتی است که از آنچه بايد باشم دور شده ام. و گرنه شاید، باید در سي وشش سالگي زن آرامی باشم که گاهی برای دل خودش چرت و پرت می‌نویسد، عاشق زندگي و کارش است و تمام نگرانيش خلاصه بشه در اينکه چرا نمره ديکته بچه اش نوزده شده و چرا غذاي شبش بد مزه شده و چرا گوشه لبش دو تا چين ريز افتاده و چرا شوهرش موقع بيرون رفتن از خونه يه کم سرد بوسيدش و چرا ..اه
نمی‌دونم به چی احتیاج دارم. شاید بریدن از همه چیز و روزهایی تنها بودن و فکر کردن. شاید یه هق هق بلند در یه آغوش امن که بدونم دوستم داره... شاید اطمینان، شاید ایمان، شاید مرگ..نميدونم.. به گمانم خوش‌بختی برای من، لحظه‌ای است که در حضور کسی این اشک‌های دم‌مشک بریزند و بعدش، احساس حماقت و ضعف نکنم.ـ
جان‌به جانم هم کنند شخصی می‌نویسم، بی‌ربط و غیر مفید! ـ

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۷

کلافه


خدایــا پاییـزت را بـزن جلو.. خستـه کنـنـده اسـت. لطفا بـرو اپیـزود بعدی!
.

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷

از فسقلي

ـ داره جلوي من راه ميره. سر پيچ که اومد از اتاقش بره توي هال خونه، سرش محکم ميخوره به چهار چوب درو صداي گرومب اون منو از جا ميپرونه. بدون لحظه اي تامل به پشت سرش نگاه ميکنه و شاکي به من ميگه:« چرا مواظب بچه ات نيستي؟؟!!» و بعد با صداي بلند ميزنه زير گريه! ـ
.
ـ شب داشتم کيفشو براي فرداش مرتب ميکردم. در جا مداديشو که باز کردم ديدم دو تا مداد نو اي که ديروزش براش گذاشته بودم شکسته. شروع کردم به دعوا کردنش:« ديگه برات مداد نو نميذارم ..همون با مداداي درب و داغون بنويسي بهتره..اين چه وضعشه؟» با خونسردي نگاه عاقلانه اي به من کرد و گفت:« آخه تو که نميفهمي..اون جوري دو تا مداد داشتم حالا اينجوري چهار تا مداد دارم!!!» ـ

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷

از زندگی

این روزها دنیای من تقسیم شده به "دنیای بی تو" و "دنیای با تو". پیشترها، همه روزها به حساب می آمدند اما حالا همه چیز عوض شده. روزهای "بدون تو" به حساب نمی آیند. همانهایی که ثانیه هایش روی دلم سنگینی میکند. نه اینکه روزهای بدی باشند اما پریشانتر از آنند که اسم روز داشته باشند. یک گیجی و رخوت عجیبی دارند. ساعتها سپری میشوند و من نه خوابم و نه بیدار.. تمام که میشوند انگار که نبوده اند. بعضیهاشان را در حسرت روزهای رفته میگذرانم و بعضیهاشان را به امید روزهای بعدی...ـ

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۷

شکایت


تو هم به اندازۀ اون مقصري در به هدر دادن زندگي من، چرا زودتر از اين نيومدي تا منو ببري به شهر قصه ها؟

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

چهل تیکه

ـ میگه:« کجایی تو؟چرا نمینویسی؟» میگم:« خودم یه جا، فکرم یه جا، حواسم یه جا..!»ـ
.
ـ اون روز از نزدیک خیره شده بودم به ساعت.. سرعت حرکت عقربه بزرگه بد جوری محسوس بود و وحشتناک! من می ترسم!ـ
.
ـ فضای خالی از تو، درخت داره، حیاط داره، دیوار داره، باغچه با گل های شمعدانی داره، میز داره، صندلی داره، گربه داره، ماشین داره، آسمان و ابر داره، لیوان های بزرگ چای داره، اصلا همه چیز داره، فضای خالی از تو فقط یک چیز نداره... و آن بهانه ایست برای نوشتن...ـ
.
ـ میخوای بدونی مشکل اون زندگیم چی بود؟ ..نفهمیدنم وقتی باید میفهمیدم و فهمیدنم وقتی که نباید میفهمیدم!ـ
.
ـ این روزا احساس میکنم آدم برفی ام..داغم نکن! ـ
.
ـ تو فيلم آفسايد بچه ای مي‌خواست بره ورزشگاه. پرسيدند: «چرا؟» گفت: «چون اونجا رااااااااااحت مي‌شه فحش داد آقا! فحش!»...ومنم دنبال یه ورزشگاه میگردم..سراغ ندارید؟
.
ـ فسقلی خوبه و مشغول درس و مشقش. دیروز میگه:« مامان من دیگه بزرگ نمیشم که تو انقدر پول لباس ندی!» من هیجان زده از این همه محبت، با مهربونی گفتم:« الهی قربونت برم که انقدر به فکر منی..» اما اون بلافاصله به حرفش ادامه داد:« به جاش با اون پول برام اسباب بازی بخر ـ

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۷

وروجک

داشتم فسقلي رو با خودم ميبردم سر کار.ازم پرسيد:«مامان،امروز زوج و فرده؟» گفتم: «امروز فرده..نميشه که هم زوج باشه هم فرد.. و ما نميتونيم ماشينمونو ببريم داخل طرح مگر اينکه يه جايي رو دنده عقب بريم..» و يه لبخند شيطنت آميز تحويلش دادم با اينکه احساس گناه ميکردم. اون بي توجه دوباره پرسيد: «چرا دو تا ماشين نميخري که يکي زوج باشه يکي فرد؟» گفتم:« آخه پول ندارم که..» سريع پاسخ داد: «نه خير اين همه ماشين داشتي »و شروع کرد به برشمردن ماشينايي که يکي يکي خريده و فروخته بوديم تا رسيده بوديم به اين ماشين.. خنديدم و گفتم: «نه مامان جون..ما هميشه يه ماشين داشتيم اونايي که گفتي خب فروختيم تا تونستيم اين ماشينو بخريم.» مستاصل تو ذهنش دنبال راه حل بود. يهو عصباني برگشت طرف من و داد زد:« اصلا تو خوب کار نميکني اگه خوب کار ميکردي از اين ماشيناي شماره قرمز بهت ميدادن و پليس نميگرفتت!!!» ...اين ورووجک طلبکار اين قوانينو از کجا ميدونه!!ـ

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

انتقام از نوع فسقلي

بيست روزه که زانوي راستم توي زمين بسکتبال، بعد از يه سه گام جانانه پيچ خورده و رباط اون پاره شده. همون روز اول که اين اتفاق افتاد به همراه دوستم و فسقلي به اورژانس بيمارستان ميلاد تهران رفتيم. نميخوام از وضعيت اسفناک اونجا و نبودن حتي يه ويلچر براي مريض اورژانس با وضعيت من و سردواندنهاي مسئولينش بگم فقط اين نکته جالبه که با وجود تشخيص دکتر مبني بر خونريزي داخلي زانوم، مسئول اورژانس فرمودند که شما بريد و فردا بيايد!!! کارد ميزديد خونم در نميومد از عصبانيت...اونجا رو روي سرم گذاشته بودم. فسقلي هم با من همراهي ميکرد و در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود اظهار عصبانيت ميکرد. خلاصه عطاي اونجا رو به لقاش بخشيدم و رفتم يه بيمارستان خصوصي. چند روز بعد صبح که فسقلي از خواب بيدار شد اومد سراغم و با خوشحالي گفت:« مامان ديشب خواب ديدم يه بيمارستان ساختم.. مريضاي بيمارستان ميلادو بردم اونجا، بعد اومدم توي بيمارستان ميلادو بمب گذاشتم.اول دکتراش رو با لقد و مشت داغون کردم بعد رفتم بمبو ترکوندم و همه بيمارستان و دکتراش پودر شدن و رفتن هوا!!» و دستشو پيروزمندانه تو هوا تکون داد!!ـ

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

نگو

خيلي وقته ديگه حرفي براي گفتن به هيچ کس ندارم .. حوصله شنيدنش رو هم ندارم. نميدونم اين سي و پنج سال چرا اين همه حرف زدم. تمام جريان همين چيزيه که هست و حس ميشه، چه نيازيه که بگي و بگي و بازم هي بگي.. خسته ام از گفـتـنها و شنيدنهاي بي سر و ته، خسته!.... و تو توي اين لحظات، بندر امن آرامش مني.. يك آغوش گشوده كه محكم نگهت مي داره و اشكهات رو پاك مي كنه و آروم رهات مي كنه تا روي پاهاي خودت وايستي ... بي هيچ ادعا و کلامي

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

اين روزها

از دل من نوشته: "درست گفته بود، رابطه واقعي ما خيلي وقت پيش تمام شد.اما رابطه حقيقي را نمي‌دانم. نمي‌دانم چون حسرتي از تمام‌شدنش ندارم.گاهي فكر مي‌كنم خواب ديده‌ام. يك رويابيني كامل .. آن چه گذشت، شروعش، ادامه‌اش و تمام‌شدنش يك روياي كامل بود براي اينكه به حقيقت برسم. تازه علت دردي كه كشيدم را مي‌فهمم.. درد يك وسيله بود براي رسيدن به‌چيزهايي كه لايق دانستنش بودم. انگار بايد خواب مي‌ديدم. نوعي ديگر از زنده‌بودن را .. عاشق بودن واقعي را. و تمام دردي كه پس از آن كشيدم به‌خاطر بيدارشدن از رويا بود.. كسي دستم را گرفت و برد و گفت : زندگي، عشق، دوست داشتن و دوست‌ داشته شدن يعني اين .. بدان و به‌خاطر بسپار. "...همين!ـ
ـ