دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۴

چینی

چقدر حقیقت توی این نوشته نهفته که منو یاد بعضی چیزا میندازه!!لعنت به اونهایی که آبروی مردم را وسیله حکومت خود قرار میدهند!.........نوشته است :در این مملکت بی در و پيکر به آساني مي توان آدمي را به ويراني کشاند .. آن هم زني با موقعيت شکننده اي مثل من . مي توان به او بدترين تهمت ها را زد و بعد نگاه همه را ديد که با تمسخر به او مي نگرند و بي آنکه پي دليل براي اثباتش باشند ، او را موضوع گزافه گويي هاي خود مي کنند . در اين مملکت به راحتي مي شود پاپوش دوخت ، به لجن کشيد و همه حيثيت يک عمر آدمها را مثل يک چيني شکست .. کسي کمک نخواهد کرد تا حتي خورده هاي آن چيني عتيقه را جمع کني ..هر کسي لگدي خواهد زد تا هر آنچه مانده است خوردتر و له تر شود... بدترين چيز اين است که وقتي مورد آماج تهمت قرار مي گيري ، لازم نيست کسي درستي اش را اثبات کند ... تو بايد خلافش را ثابت کني!ا

جمعه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۴

بوق سگ

دیشب فسقلی تا دیر وقت بیدار بود. کلافه شده بودم .گفتم: «ببینم تو خیال نداری بخوابی بچه؟ میدونی ساعت چنده؟ الان سگا هم رفتن و خوابیدن...» یه نگاهی بهم انداخت و گفت: «پس تو چرا بیداری؟!!!ا

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۴

ساعت

تازگیا فسقلی به خوندن ساعت علاقه مند شده..چپ میره راست میره میپرسه: ساعت چنده یا این کارتونو ساعت چند داره یا ساعت چند باید فلان کارو بکنم..تا اینجاش همه چی خوبه اما از این بشنوید که اگه بهش بگیم فلان چیزه ساعت ده اتفاق میفته اون شروع میکنه از یک تا ده روی صفه ساعت شمردن تا بفهمه ساعت ده یعنی چی...اینم بد نیست ولی اگه یه نفر صب تا شب عددای روی این دایره رو صد دفه بشماره چه حالی پیدا میکنید؟ در این راستا منم شروع کردم به آموزش ساعت به اون.اما هنوزم کافیه مثلا بگم ساعت یازده...اون درحالي که زل زده به صفحه گرد ساعت دیواری و از من دور میشه زیر لب میگه : یک..دو..سه..چهار..اه..نشد..یک ..دو..سه.......آییییییییی کله ام!!ا
بله.. ایشون روزی صد دفه در این حال با سر میرن تو دیوار!!ا

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۴

ممنون

بی هیچ کلام اضافه، از همراهی همیشگی همه ممنونم

ادامه پرتقال فروش گم شده

دوستم در کامنت نوشته قبلی پرتقال فروش یه چیز بامزه نوشته که من از خوندنش کلی خندیدم. به علت تنبلی بعضیا در مورد مراجعه به کامنتها اینجا می نویسمش.نوشته: فسقلی اون وقتی میرفته رو ترازو میگفته مامان ببین چند سالمه؟؟!!!ا

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۴

پرتقال فروش گم شده

راستی یه خاطره یادم اومد: یه بار این فسقلی ما وقتی کوچکتر بود رفت روی ترازو و گفت مامان..میخوام ببینم قد ام چند کولومتر(کیلومتر)سرعتشه !!ا
پیدا کنید پرتقال فروش را!!ا

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۴

مادر بزرگ

عجيب است براي خودم هم. اين روزها نه سالروز سفرش است و نه به خوابم آمده، اما خاطراتش به شدت در ذهنم جان گرفته‌اند. طي اين دو هفته اخير بارها پشت فرمان اشك ريخته‌ام به يادش. چند روز پيش آرزو كردم مادر بزرگ هنوز زنده بود . او پيشاني‌ام را مي‌بوسيد. از فكرش هم، پيشاني‌ام مورمور مي‌شود. من از اين كارش خوشم مي‌آمد..از اینکه همیشه با مهربونی به من میگفت دختر سیا!!یاد روزای بمبارون افتادم که با کله شیرجه میزدم توی بغلش و فکر میکردم اونجا که باشم هیچ بمبی کارگر نیست!!آخ کجایی؟!!!ا

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۴

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد ، اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول
که ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکد گر ویرانه می کردم!ا
عجب صبری خدا دارد ، اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه
چند بزمی، گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش ان دم بر لب پیمانه می کردم !ا
عجب صبری خدا دارد ، اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و اسمان را ، واژگون مستانه می کردم
معینی کرمانشاهی

یه خبر

دیروز مربی فسقلی به من گفت که متوجه شده اون داره انگلیسی با یه پسره به اسم هاشم(مسلمونه احتمالا)حرف میزنه!!!وقتی اومدم خونه ازش پرسیدم:تو چه جوری با هاشم حرف میزدی؟ یه فکری کرد و گفت:نمیدونم!!بعد که چشمای متعجب منو نگاه کرد فهمید جوابش قانعم نکرده..گفت:اومدم باهاش حرف بزنم اصلا فارسی یادم نمیومد همشو انگلیسی گفتم!!ا

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۴

کمبود وقت

یه چند روز پیش یه ایمیل داشتم که دوستی ازم پرسیده بود تو با این بچه و کار و زندگی کی وقت میکنی این چیزا رو بنویسی؟ راستش راست میگفت اما شاید دونستنش براتون جالب باشه..من اکثر روزو در حال رانندگیم.یه وقت فکر نکنید راننده تاکسیم ها !!نه ..نیستم ولی دارم میشم!!خلاصه وقتی دارم رانندگی میکنم به این چیزایی که مینویسم فکر میکنم.وقتی میام خونه یه نت کوچولو برا خودم میذارم که موضوع یادم نره..مثلا اگه فسقلی چیز با مزه ای گفته باشه ویا هر چیزی..بعد دیگه هر وقت وقت شد نوشتنش سه سوته!!ا

سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۴

جوک ایرانی(ولنتاین)!ا

من اینارو توی یک سایت خوندم کلی خندیدم..دوست دارم شما هم بخونید
ولن تاين در اردبيل
خديجه : رحيم آقا تو بيلميری امروز چه روزيه ؟
رحيم : والا فچ ميکنم روز جهانی مبارزه با محيط زيست ! ها ؟
خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه !ا
رحيم : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟!ا
خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز احساساته ! روز من و شوماست !ا
رحيم : شوما کيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاگو رو از آشپزخونه بيار
خديجه : رحيم آقا شوما اصن به من هيـــــــچوقت توجه نميکني ! منم به خدا آدمم ! منم مثل شوما از بچگی بزرگ شدم ! حق مادری به گردن بچه هام دارم
رحيم : ببين خديج من تا حالا چيزی کم گذاشتم !؟! کوتاهی شده از قبال من ‌؟!ا
خديجه : رحيم آقا امروز همه دوست پسرا واسه دوست دختراشون کادو ميخرن شـــــــوما چرا نميخری ؟
رحيم : آخه زن ! من چي کارت کنم؟! کدوم مردی واسه زنش سالی يه بار تولد ميگيره؟که من واسه تو ميگيرم ؟
ولن تاين در رشت
ماری : هوووی مرتيکه تو خجالت نميکشی ؟!ا
ممد آقا : خانوم جان حالا چرا عصبانی ميشه مگه چی کار کردم ؟
ماری : چي کار نکردی ؟! ميدوني امروز چي روزيه ؟
ممد آقا : سالگرد افتتاح اولين خانه عفاف ۵ ستاره در رشت به مديريت شما ! درسته ؟
ماری : نه الاغ ! امروز وولوون تاينه !ا
ممد آقا : آهااااا پس بوگو زرت و زووورت تلفن با شما کار داره قضيه سر چيه !!!ا
ماری : خب کووو کادوت ؟
ممد آقا : راســـــــــتش خانوم جان شرمنده ... ميخواستم برات گردنبند بخرم ديدم عباس آقا خــــريده ! خواستم دستبند بخرم ديدم آقا هوشنگ خريده ... دست رو هر چی گذاشتم يکی از همسايه ها گرفته بود
ماری : نه بابا از تو بخاری بلند نميشه ! پاشو اون موبايل منـــو ور دار بيار يه زنگ بزنم به عباس شام بريم بيرون
ممد آقا : چشم خانوم جان ... من شمارو بعد از خدا به عباس آقا ميسپرم ... !!ا
ولن تاين در جواديه طهران
بتول : آق ميتی ميدونی امرو چه روزيه ؟
ميتی : دست کم گرفتی مارو مس که ! خب امروز سالگرد آزادی آق ميتی از زندون ديه !ا
بتول : نه بابا ... امروز روز وولووم تاینه.. اول کادو آق ميتی
ميتی : واستا ... بيگير اينو بپوش ... خدايي کل مسجد شارو گشتم اينو پيدا کردم ... از رنـگ سبز فسفری خوشت ميومد ديه ؟! اينو بپوشی چه هولويي ميشي ! بترکونيم !ا
بتول : ايول ! دمت گرم آق ميتی ! خداييش خيلی آقايي !ا
ميتی : آها ايول حالا شد ! لبرو بده بياد .... جووووووووون !ا

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۴

...

عاشق این جمله ام که یادم نیست کجا دیدم : كسي را براي دوستي انتخاب كن كه دلش آنقدر بزرگ باشه كه نخواهي براي جا شدن تو دلش خودت را كوچك كنی

کور

داشتم یه کاری میکردم و فسقلی هم یه بند حرف میزد و من بدون اینکه گوش بدم میگفتم:آهان..آره .تو نگو داره یه سوالی از من میکنه و من همش دارم میگم آهان.یهو از این همه بی توجهی به ستوه اومد و فریاد زد: مگه کوری..هر چی میگم نمیشنوی!!!ا

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۴

مغز مردها

نمیدونم چرا تازگی به همه کسانی که دختر دارند حسودیم میشه..نه اینکه پسرمو دوست نداشته باشم ..اونو ازجونمم بیشتر دوست دارم و باهاش کلی قاطیم . اصلا و ابدا فکر داشتن یه بچه دیگه رو هم نمیکنم(خدا به دور!!)اما کمبود یه موجود مونث رو در کنار خودم حسابی احساس میکنم.میدونید مغز این مردا با ماها خیلی متفاوته.حتی بهترینشون از جمله این آقای همسر ما و فسقلی و برادرم و بابام ..خیلی چیزای ساده براشون غیر قابل فهمه مثلا صد دفه بهشون گفتم برای من مهمه که محبتی که توی دلتونه گاهی بهم ابراز کنید..برام مهمه که با زبون بهم اظهار محبت کنید..اما هر دفه جوابشون اینه که مگه ما فلان کارو نکردیم این یعنی اینکه دوستت داریم دیگه!!!منم دیگه وقتی احتیاج به محبت دارم باید بشینم و با کلی استنتاج به این نتیجه برسم که دوسم دارن!!این مشکل خیلی از ماهاست..من نمیگم اونا دروغ میگن ولی نتیجه اش اینه که من الان احتیاج به یه عشق خالص زنونه دارم !!جای مامانم خیلی خالیه...خیلی و جای همه اون کسایی که عاشقانه دوسشون دارم البته از جنس زن!!ا

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

آجیل

من معتقد بودم که فسقلی حتما باید هر روزیکی از انواع آجیلها رو باید بخوره برای همین به زور هم شده یه چیزی بهش میدادم بخوره.خب بطبع اون بعضیا رو دوست نداشت اما طفلکی هیچی نمیگفت.من متوجه شده بودم اون بعضی از اونا رو قورت نمیده بلکه گوشه لپش میذاره و میدوه میره تو اتاقش و برمیگرده میگه خوردم.یه بار یواشکی دنبالش کردم وای.....نمیدونید چی دیدم...اون میرفت اونا رو توی صندوق عقب یکی از ماشینای بزرگش تف میکرد ودرشو میبست و میومد..نمیدونید چه بویی میداد اون صندوق عقب ...فکر کنم از آجیل تفی و خشک شده یه ماه پیش تا آجیل نمدار چند روز پیش توی اون ماشین پیدا میشد!!ا

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

تولدم مبارک!ا

گاهي اوقات توي زندگي آدم دور مي زنه و براي بار دوم خودش رو جايي پيدا مي كنه كه بار قبل هم بوده..چند سال پیش ...قشنگترين تجربه ي زندگي اينجا اتفاق مي افته. دقيقا در همون نقطه ايستادي,‌ اما با تجربه هاي بيشترو با ديد تازه و بازتر.اين باراما حس ات ازاون نقطه حس ديگه ايه.این دفه میخوای جلو بری..يك, دو, سه...لبخند مي زني و...حركت رو آغاز مي كني

شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۴

بی معرفت

نمیدونم چی بگم ولی اینجا پره ازاخبار ایران..خیلی راحت فاکس نیوز در مورد حمله نظامی صحبت میکنه فقط امیدوارم همه چی درست بشه.هممون نگرانیم ولی میخوام یه چیزی بگم یه کمی از این جو خارج بشیم.من و آقای همسر با نگرانی داشتیم اخبار ایرانو دنبال میکردیم و همه حواسمون به تلویزیون بود.فسقلی که داشت غذاشو میخورد پرسید مامان چی شده؟ منم بی حواس جواب دادم:میخوان به ایران حمله کنن!!خیلی آرومو بی خیال پرسید:مامان همدم مرده؟ باباش که حواسش نبود گفت:آره. دوباره با آرامش پرسید:مامان مریمم مرده؟ منم که حواسم جمع شده بود با خنده و مسخره گفتم:آره..گفت:آهان... و با خونسردی شروع کرد آواز خوندن و بقیه غذاشو خوردن!!ا

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۴

مهندس!ا

یکی از دوستان عزیزم توی میلش نوشته بود وقتی آدم وبلاگتو می خونه فکر میکنه فقط یه خانوم خونه دار ویه مادری نه یه مهندس!...رفتم بعضی از نوشته های قبلیمو خوندم دیدم راست میگه. اما مگه قبل از همه اینا من یه آدم نیستم با این همه درد ودل..مگه همه ما قبل از هر چیز این نیستیم؟مگه من هدفم غیر از نوشتن برای دلم و برای شماهاست؟چه لطفی داره اگه از کارم بنویسم ؟تازه من که همه دوستام از خودم تحصیلکرده ترن!چیزی که زیاده مهندسه مهم اینه آدم انسان باشه!! اما حالا شما هم پررو نشید!!همیشه یادتون باشه من یه مهندس ویه بچه دار ویه خونه دارم با یه عالمه درد ودل غیر مهندسی!!اگه یادتون بره قبل از هر نوشته ام مینویسم که کی هستم!!!گفته باشم!!ا

پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۴

بیچاره فسقلی!!ا

به فسقلی میگم:میدونی از فردا هر روز صبح نیم ساعت اسپانیش یادتون میدن؟
میگه :اسپانیش چیه؟
میگم:اسپانیایی یه زبونیه غیر از فارسی و انگلیسی که مردم کشورای دیگه باهاش حرف میزنن.
با کف دستش محکم زد تو پیشونیش(این حرکت هم یادگاری داییشه)گفت:وای... هر کی با هر زبونی حرف میزنه من باید یاد بگیرم!!!!ا
بعدم کلافه رفت سراغ بقیه بازیش

دوسش داری چون؟

دوستش داري, نه به خاطر اين كه خوبه. نه به خاطر اين كه دوستت داره, نه به خاطر اين كه فرصتي بهت مي ده كه بهش بگي دوستش داري. نه به خاطر اين كه تمام كارهاش مورد تاييدته, نه به خاطر اين كه طرز فكرش مورد تاييدته, نه به خاطر اين كه بهترينه, نه به خاطر اين كه پولدارترينه, نه به خاطر اين كه هيچوقت اذيتت نكرده, نه به خاطر اين كه كمكت مي كنه,نه به خاطر اين كه باهات حرف مي زنه, نه به خاطر اين كه قهرمانه, نه به خاطر اين كه برات مي مونه, نه به خاطر اين كه...فقط به خاطر وجودش, به خاطر اين كه از وجودداشتنش لذت مي بري و ...دوستش داري...خيلي خيلي زياد