یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۲
روزی که این وبلاگو شروع کردم ؛ حدود هشت سال پیش٬ درست همون موقع بود که طوفانهای زندگی من شروع شد. این هشت سال چیزای زیادی یاد گرفتم که شاید اگه زندگیم مثل خیلیا دست نخورده میموند انقدر که الان خوشحالم٬ راضی نبودم. درسته که میگن دخترا از یازده دوازده سالگی بالغ میشن اما من در مورد خودم این سنو چهل سالگی میدونم. الان توی جایی از قصه ام که دقیقا میدونم چی میخوام و میدونم چی دارم یا ندارم. خوشحالم که بعد از این همه پستی و بلندی و ملاقات آدمای خوب و بد و نامرد تونستم به آرامش برسم.مهم نیست بعد از این چی میشه مهم اینه که توی این راه چیزایی به دست آوردم که بعضیا تا آخر عمر ندارنش و همینجور گیج دور خودشون میچرخن
میدونم کم مینویسم . سعی میکنم بیشترش کنم. این به خاطر اینه که همه چی مرتبه! فسقلی حالش خوبه یارم کنارمه و خلاصه دنیا بر وفق مراده
سهشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۱
سهشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۱
یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱
امروز
باور نمیکردم اما اتفاق افتاد. یه جایی شنیده بودم شخصیت آدم تا پنج سالگی شکل میگیره و بعد اون فقط ظاهر قضیه تغییر میکنه وگرنه تو همونی هستی که هستی. قضیه علمی اشو دقیقا نمیدونم اما ماجرای من خلف این جریان بوده.ا
من آدمی بودم سرکش و کله خراب.اگه کسی به پر و پام میپیچید و پاش میفتاد؛ از شدت توحش یه سری اصول بدیهی رو زیر پا میذاشتم تا اونو به حقش برسونم . یعنی در این حد!ا
الان اوضاع خیلی فرق کرده اما. هر کاری میخوام بکنم به چهار پنج تا حرکت بعدشم فکر میکنم. کار تا جایی پیش رفته که اگه حتی زیر پاشنه یه آدم دیگه در حال له شدن باشم قبل از حمله و شرحه شرحه کردن طرف؛ از همون زیر با اون پرسپکتیو خراب و کف و خون؛ دور و برمو نگاه میکنم تا بهترین حرکت رو بکنم یا شاید حتی بعضا در صورت امکان انقدر تو اون حال صبر کنم تا طرف خودش لیز بخوره و با سر بخوره زمین!ا
این آدم الانو دوست ندارم اصلا اما این عکس العملا دیگه شده در حد یه پیش فرض ذهنی برام و کاریش نمیتونم بکنم. فکر نمیکنم که از ترس باشه؛ منافعم برام خیلی مهمتر از قبله یحتمل یا شایدم کششو ندارم دیگه. ترجیح میدم اون آدم و اون موقعیتو تو ذهنم تحلیل و تحقیر کنم تا اینکه منم با یه لقد پوزه اشو به خاک بمالم. اگه لازم بشه این کارو میکنم البته اما راههای ملایمتر رو بیشتر میپسندم اصولا. به قول معروف ترجیح میدم با پنبه و با لبخند سرشو ببرم. برای خودم خیلی عجیبه این همه تغییر از یه آدمی که همیشه عامل اصلی نا به سامانی شناخته میشد تو کوچه و مدرسه و خونه و خیابون تا این آدم امروز که رویکردش اساسا سازشه. اونم من که سازش همیشه برام سمبل اضمحلال بشر بود!ا
خلاصه اینکه؛ بوی قرمه سبزی کله ام که همه دنیا رو برداشته بود؛ حالا با یه تغییر مختصر مختصات به قابلمه روی گاز خونه ام منتقل شده ! ای روزگار...ا
سهشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱
آینه چون نقش تو بنمود راست
نمیدونم این اتفاق برای شما هم افتاده یا نه. گاهی وقتا که ناراحت میشم و فکر میکنم غصه دنیا رو دلمه؛ میرم جلوی آینه با این تصور که الان یه زن چهل ساله با چشمای غمگین و صورت تکیده میبینم اما به جاش یه زن جوونو با چشمای درشت که برق میزنه و صاف زل زده تو چشمام میبینم. حسابی جا میخورم. دقیقتر نگاه میکنم شاید بتونم نشونه های غم عمیقمو پیدا کنم. اما به جز برق اشک تو چشمام هیچی نیست! حتی یه نشونه از این همه ای که اسمشو گذاشتم غصه!ا
سهشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۱
رفیق من
فسقلی من! اینو برای تو مینویسم. برای تو که بدون گرمای وجودت کنارم نمیتونستم ادامه بدم و به اینجا که بهترین و پر عشقترین جای زندگیمه برسم. تو بودی که دل منو توی همه نامردیا گرم نگه داشتی برای این روزا, تا که بتونم منم عاشق بشم.ا
طفلک من! مامان همیشه دوستت داره و تا همیشه رفیقت میمونه. اون چه جوری میتونه فراموش کنه اون روزایی رو که فقط خودم و خودت میدونیم!ا
بهترین هدیه من همین امروزه که میتونم لبخند و آرامشو توی صورتت ببینم . مرد کوچولوی من, میدونی چقدر لذت میبرم وقتی این روزا قد منو با قدت میسنجی! "مامان...فقط دو سانت مونده"!ا
بهترین هدیه من همین امروزه که میتونم لبخند و آرامشو توی صورتت ببینم . مرد کوچولوی من, میدونی چقدر لذت میبرم وقتی این روزا قد منو با قدت میسنجی! "مامان...فقط دو سانت مونده"!ا
خوشحالم که هستی...میدونم یه روز اینو میخونی . شاید اون روز خودت بچه داشته باشی اما اینو بدون که تو فراتر از یه فرزند بلکه یار همه لحظه های سخت زندگی من بودی کوچولوی من
پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۱
شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۱
برزخ

غمگینم. غمگین و مشغول دست و پا زدن.. گاهی زیر آب و لحظاتی روی آب.. زیر پام خالیه وهر چی که می بینم آبه و آب ..جریانه و جریان.. خبری از سکون نیست. پام به هیچ جا نمی رسه چه برسه به ایستادن روی زمین. احساس غالبم همون معلق بودنه و در بهترین شرایط شناور بودن
----------------
خوشحالم. خوشحال و مشغول به لذت بردن از هر آنچه در زندگی دارم که کم هم نیست...شکر!ا
شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱
دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۱
آنتی فمنیست
نه خانوم! من با شما اصلا موافق نیستم. فمنیست؟ نه؛ من اعتقادی به اون ندارم. نمیفهمم چرا امثال شما منکر طبیعت میشن؟ و چرا نیازهای زنونه شما موجب احساس ضعف شما میشه؟
میخواید بدونید من چی فکر میکنم؟ من معتقدم هم زن به مرد و هم مرد به زن نیاز داره. اگر شما سرکوبهای اجتماع رو که در شما حس عصبانیت به جنس مرد رو ایجاد میکنه کنار بذارید (البته توی این زمونه مردها هم باید همچین شکایتی داشته باشند) و به درونتون مراجعه کنید؛ میبینید که با خلقتتون مبارزه کردن فقط از شما یه عنصر سرکش و سر در گم میسازه. من حتی میتونم بگم با سنت بیشتر از این مدل زنهای مدرن موافقم
و در آخر باید بگم با اینکه زندگی من نشون داده هرگز توی هیچ کاری نموندم اما به زن بودنم اعتراف میکنم و به همه خصیصه های زنانه ای که شما اسم ضعف روی اون میذارید افتخار میکنم. یه زن میتونه با همین خصایص و خلقت؛ دنیا رو زیباتر کنه هم برای خودش و هم برای مردها...همین!ا
یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۱
پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱
با تجربه
هر جای زندگیم که بودم فکر میکردم با داستانی که زندگی من داشته دیگه هیچی نیست که من تجربه نکرده باشم. اما این روزا یه اتفاق هایی بهم گفت که اصلا هم اینطور نیست و هنوز خیلی راه هست که باید برم و یاد بگیرم. خیلی چیزا و خیلی حس ها رو باید هنوز تجربه کنم
تمام زندگیم راه دلم رو رفتم و هیچ هم پشیمون نیستم از این کار...حتی یه لحظه! الانم همین تصمیمو خیلی قاطع تر دارم و اصلا هم خیال ندارم عاقل بشم یا ادای آدمایی رو در بیارم که خیلی عاقلن! به نظرم اونا زندگیشونو باختن. یه جرعه عقل برای هر کاری کافیه, بیشتر از اون زیادیه و تازه مهمتر از اون, آدم باید با زندگیش حال کنه دیگه مگه نه؟
چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۱
چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۱
آیت
سرم
رو که بالا گرفتم همه اش آسمون بود. بهت از دور نگاه کردم و گفتم : سلام؛ قبل از اين که
بيام پيشت همه می گفتن هر کسی بار اول بياد پيشت هر چی که دلش می خواد
بهش میدی... حالا راسته؟
مستقيم نگاهت کردم درست مثل بچه هایی که پرو پرو زل می زنن به چشمهای آدم بزرگها. با چشمهای خيس بلند بلند گفتم : یادت باشه این اولین باره ازت یه چیزی میخوام؛ شنيدی ؟
باور کن من داد زدم. من ازت خواستم. با تمام قلبم ازت خواستم ؛ آره من .همين من ... فکر کردم شايد اينجوری ديگه حتما بشنوه! بعد دستمو بردم بالا: نامردی اگه رومو زمین بندازی! یه بارم خدای من باش!
سرمو که گذاشتم رو فرمون آروم ادامه دادم:
يه کاری کن باورم بشه هستی!يه کاری کن باورم بشه که اینجایی و داری
حرفامو گوش ميکنی. بعدش يهو اشکام ريخت پايين.انگار که چشمام منتظر بودن
سرمو بندازم پایین تا صدای هق هقمو خوب باور کنی و بعد چشام شد دو تا دریا.........و تو شنیدی! و چه عاشقانه هم شنیدی...دست مریزاد!
جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۱
دروغ گفتم؟
هم دروغ گفتم و هم نگفتم. ا
دلم برای ایران که نه؛ ولی برای ایران تنگ شده! منظورم اینه که دلتنگی من برای اون جغرافیا نیست. دلم؛ برای امنیت و برای اون حس تعلق تنگ شده. میدونم که اگه به کشورم هم برگردم دیگه اون دل خوش رو پیدا نمیکنم! اونجا هم دیگه از این خبرا نیست. پس میشه یکی دقیقا به من بگه؛ این حس ناامنی لعنتی مداوم از کدوم جهنمی میاد؟
پ.ن: من فکر میکنم این احساس نا امنی با همه اونایی که سالها هم هست از کشورشون اومدن بیرون هست...همین!ا
دلم برای ایران که نه؛ ولی برای ایران تنگ شده! منظورم اینه که دلتنگی من برای اون جغرافیا نیست. دلم؛ برای امنیت و برای اون حس تعلق تنگ شده. میدونم که اگه به کشورم هم برگردم دیگه اون دل خوش رو پیدا نمیکنم! اونجا هم دیگه از این خبرا نیست. پس میشه یکی دقیقا به من بگه؛ این حس ناامنی لعنتی مداوم از کدوم جهنمی میاد؟
پ.ن: من فکر میکنم این احساس نا امنی با همه اونایی که سالها هم هست از کشورشون اومدن بیرون هست...همین!ا
شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۰
فسقلی و هفت سین
امروز رفتیم بیرون با فسقلی تا براش عیدی بخرم. یکی از گیم هایی که خیلی دوست داشت رو خریدم. توی راه برگشت تصمیم گرفتم برم یه فروشگاه ایرانی و سین های هفت سین رو کامل کنم.ا
توی ماشین که نشستیم گفتم: مممم...خب سیر که داریم سرکه هم داریم سیب هم میذاریم و سکه..سه تا دیگه کمه باید بخریم
فسقلی که میخواست زودتر برسه خونه تا با گیمش بازی کنه و در ضمن سعی میکرد خوش اخلاق باشه تا بتونه از من اجازه بازی بگیره؛ با آرامش مصنوعی شروع کرد به صحبت: لازم نیست پول بدی..ببین..میتونی سیب زمینی بذاری؛ خیلی هم خوبه؛ بذار فکر کنم..آهان؛ صخره و ...یه چیز سرخ کردنی؛ به همین راحتی!ا
پ.ن: توی فروشگاه ازش پرسیدم تافتون بیشتر دوست داری یا سنگک؛ میگه: معلومه سنگک! سنگک؛ منو بزرگ کرده !ا
شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۰
تا آسمون
این فلسفهء همه چیزه منه اصلا! غیر از این برای من زندگی مفهومی نداره. واقعا اگه دشواری نباشه و همه چی گل و بلبل باشه که مسخره اس! عین صفحهء لطیف فیس بوک بعضی دوستان میمونه.ا
من یکی که حوصله خط صاف افقی ز گهواره تا گور رو ندارم به هیچ وجه. زندگی باید تا آسمون باشه؛ باید برای بالا رفتن ازش اونقدر کلنجار بری که صدای نفستو بشنوی... اونوقت تازه از زنده موندنت غرق لذت میشی و اونوقته که وقتی به پایین و حرکت آدمای روی زمین رو نگاه میکنی؛ به خودت دست مریزاد میگی...ا
من یکی که حوصله خط صاف افقی ز گهواره تا گور رو ندارم به هیچ وجه. زندگی باید تا آسمون باشه؛ باید برای بالا رفتن ازش اونقدر کلنجار بری که صدای نفستو بشنوی... اونوقت تازه از زنده موندنت غرق لذت میشی و اونوقته که وقتی به پایین و حرکت آدمای روی زمین رو نگاه میکنی؛ به خودت دست مریزاد میگی...ا
جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۰
همه چی
من که همیشه برای همه چی نظر داشتم و با حرارت از نظرم دفاع میکردم حالا همه چی برام علی السویه شده! هر کی هرچی میگه میشنوم اما راستش نمیشنوم. ورودی و خروجی مغزم بسته اس. لمیدم توی زندگی خودم
----------------
فسقلی کاملا ذوب فرهنگ غربی شده و به علت به ارث بردن خاصیت لودگی مادرش در سرگرم کردن دوستان؛ بسیار مورد توجه دوستان و همکلاسیاشه. من اینو با استراق سمع مکالمات تلفنیش فهمیدم!ا
----------------
از همینجا اعلام میکنم دلم برای هیچ چیِ ایران تنگ نشده. برای من ایران مثل یه عزیز از دست رفته ست که میدونم دیگه نمیبینمش و خدا بهم صبر داده!ا
----------------
امروز وقتی داشتم از سر کار برمیگشتم تصمیم گرفتم بعده چند ماه بالاخره این رادیوی ماشین رو روشن کنم! داشت آهنگی رو پخش میکرد که من عاشقشم ؛ صدای اونو تا ته زیاد کردم و در کمال تعجب دیدم هنوز هم اون کشش عجیبم به رقصیدن و سر و صدا کردن سر جای خودشه! فقط امیدوارم ماشینهای بغلیم فکر نکرده باشن یه دیوونه به دیوانه های ونکوور اضافه شده!ا












