Monday، November 23، 2009


آنفولانزا خر است.
ا


Sunday، November 15، 2009

آقای رئیس

سرگرم کارای خونه بودم و مثل همیشه در حال دویدن از این اطاق به اون اطاق تا بتونم به همه ی کارا برسم. فسقلی هم دنبالم میومد و یک ریز حرف میزد. تصورشو بکنید که حتی وقتی سرمو میبردم توی کمد که چیزی پیدا کنم، اونم همراه من دولا میشد تو کمد و به حرف زدن ادامه میداد که نکنه صداش به من نرسه. وسط حرفاش گاهی من یه سوال کوتاه میکردم که یعنی دارم همشو گوش میکنم و گاهی هم حواسم پرت میشد و با تشر اون، جواب سوالی که اولشو نشنیده بودم، یه جورایی میدادم. در همین حال بودیم که:

فسقلی: تازه ..من مسئول دادن کارتای غذا موقع ناهار به بچه ها شدم.ا
من با بی توجهی: اا...چقد عالی!ا
فسقلی: یعنی باید کارتا پیش من باشه تا گم نشه.ا
من: آهان ن
فسقلی: هر روز این کارو میکنم.ا
من: اوهوم
- همه بچه ها موقع ناهار میان پیشم صف میبندن.ا
من: مممممم
فسقلی با تاکید: میان پیش من!ا
من: ممم
فسقلی فریاد میزنه: ممم چیه؟ یعنی تو خوشحال نشدی پسرت رئیس کارتای غذا شده؟!ا

Wednesday، October 14، 2009

من و خودم

امروز بعد از ماه ها، چند ساعتی توی خونه با خودم تنها بودم. دلم تنگ شده بود برای خودم، تنها.. بدون نگرانی یا انتظار...آروم آروم...مثل آرامش بعد از شب طوفانی با اون آسمون صاف آبی اش و قطره های رقصون روی برگهاش. ا
توی خونه صدایی نبود. همه چیز زندگیم روی ویبره بود. از همه چیز لذت میبردم... از سپردن خودم به خلسه خواب و بیداری بعد از ظهر، از قهوه ای که با خودم خوردم ، از فیلم ای که دیدم، از لرزیدنهای گاه و بیگاه موبایلم و مکالمه هایی که آدم وسط اش راه می افته و میره دم پنجره و یه نگاهی به لانه خالی کفترها می اندازه و وقت خداحافظی صداش یواش میشه و حرفاش میشه از جنس بوسه هایی از ته دل، از سیب زمینی ای که از زور تنبلی و گرسنگی انداختم توی آب و پختم و بعد با یه عالمه ادویه خوردم ، ازپر شدن بغل تختم از آشغال ته مونده هله هوله هایی که خورده بودم ، از پرسه زدن بی هدفم توی اینترنت و حتی از سیبی که گاز زدم......خلاصه اینکه لذت خلوت امروزم رفت و چسبید به گوشت تنم.ا
.
.
پ.ن : یه جمله یه جایی خوندم دیدم مصداق خود خود توئه، بدون کم و کاست. جمله این بود: توی زندگیت مثل زود پز باش، هروقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن.

Wednesday، September 23، 2009

یه چهل تکه دیگه


- فسقلی رفت کلاس سوم. امروز که لباس مدرسه رو تنش کردم و به قد و بالاش نگاه کردم، با خودم فکر کردم: واییی..چه فسقلی بزرگی!..انگار دیروز بود که...اصلا ولش کن! باز فکرکنم این حس مادریم قلمبه شده، روز اول مهری! خلاصه کنم، دیدم چقدر عاشقشم..،
.
- چند وقتیه که می خوام بیام و چیزی بنویسم. گرفتاری ها هم که مثل کوه روی سرم ریخته است. البته این همون چیزیه که در حال حاضر به شدت بهش نیاز دارم.
دوست دارم تا مغز استخوان له و لورده و کوفته باشم. اینطوری احساس آرامش بیشتری دارم. مردن از شدت گرفتاری. جون کندن از شدت دلشوره و اضطراب برای تمام شدن موعدها. بیدار شدن از شدت تپش قلب و دوباره خوابیدن با این فکر که گور پدرش بالاخره یه چیزی می شه دیگه. بالاتر از سیاهی رنگی هست مگه؟....حتما هست! ولی نمی دونم چه رنگی؟! چون همیشه بدتر از اون چیزی که تو فکرمونه و فکر می کنیم که دیگه بدتر از اون چیزی نیست ،هست. قطعا هست. شک ندارم.....بر من چه گذشته؟ انگار تمام هول و هراس و اندوه این چند سال ، به یکباره خودش رو از تمام روزنه های وجودم بیرون ریخته.. مثل آبله مرغون. از هر منفذی فقط درد حس می کنم و یک دلشوره ی عمیق که نمی دونم چیکارش کنم. این چند سال اخیر ، خوب تونسته بودم از پسش بربیام و خودم را پشت کار و زندگی و تلاش مخفی کنم اما انگار همه چیز یکهو تالاپ! خورده توی سرم.ا
.
- از دوستی پرسیدم:« چرا دیگه نمینویسی؟» گفت که خجالت میکشه بنویسه.گفت که دوست داره فقط و فقط از ایران بنویسه، اما خب به دلایلی نمیتونه این کارو بکنه و برای همین دیگه نمینویسه. خلاصه میخواستم بگم: خفه کردن بر چند نوع است که همه انواع اونو ، اینــــــــــا بلدن! در ضمن دوست من! منتظر نوشته های قشنگت میمونم. امیدوارم خدا اونایی رو که نطق تو رو کور کردن لعنت کنه!ا
.
- در این قسمت هم میخواستم بگم : توی عاشقی، نمره بیستی رفیق!ا
.
- دو ساله جفت جفت کبوترها میان پشت پنجره آشپزخونمون، کمی قربون صدقه هم میرن و بعد پر میکشن و میرن. به گمونم اینجوری دارن سبک سنگین میکنند ببینن محل لونه آینده اشون اینجا باشه یا نه. بعد کبوتر مادهه میاد ودوتا تخم میذاره و روی اونا میشینه. بعضی از کبوترای نر همون موقع دیگه میرن پی کارشون، ولی بعضی از اونا میمونن و برای کبوتر ماده که رو تخما نشسته، غذا میارن.(به خدا!خودم تو این دو سال کشف کردم) درست عین ما آدما!
ا
.
پ.ن: حق با توئه..باید بخوابم...ساعت یک نصفه شبه..امّا چیزی خوابم رو آشفته کرده ...کاش تنها نبودم، کاش تنها نبودیم و بعضی وقتا فکر می‌کنم که کاش می‌تونستم فکر نکنم!ا

Thursday، September 10، 2009

ای بابا

از بس من بی ملاحظه و بی توجه به خودم هستم که اکثر اوقات یا پام پیچیده یا یه جایی از بدنم رو زخم و زیلی کردم .این کاملا برای خودم و اطرافیانم عادیه و منم برای سنگین نگه داشتن خودم(!) کمتر راجع بهشون حرف میزنم مگراینکه دیگه خیلی تابلو باشن. به طور مثال مادرم، که تا بهش بگم مثلا پام زخم شده یا پیچیده و یا.. بدون اینکه حتی نگاهی به اسیب دیدگی بکنه یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میندازه و میره!ا
خلاصه...دیروزکه توی ماشین از درد شونه ام داشتم به خودم میپیچیدم یهو احساس کردم اگه برای یکی ناز کنم و دردمو بگم شاید بهتر بشه.بنابراین رو کردم به تنها کسی که پیشم بود و..ا
من: فسقلی جونم، شونه ام خیلی درد میکنه..انگاری سوراخ شده!ا
فسقلی: چی شده مگه؟ا
من با خوشحالی از توجه ای که بهم شده گفتم: داشتم از ماشین پیاده میشدم که برم روپوشم رو از خشکشویی بگیرم که شونه ام خورد لب در ماشین و تیزی اون فرو رفت تو گوشت بازوم..ا
فسقلی: آهان...ممم.. گفتی پیرهن یا رو پوش؟مگه روپوشه که میخواستی بگیریش چه رنگی بود؟ا
من:!!ا

Friday، July 31، 2009

یه روز جمعه

امروز جمعه اس. یه جمعه احمقانه دیگه. جمعه ها رو اصلا دوست ندارم شاید برای اینکه از ساعت دوازده ظهرش دلم میگیره تا شب. هیچ درمونی هم برای این دردم پیدا نکردم توی این عمر سی و چند ساله ام. روی مبل خونه مادرم نشسته ام و دارم تایپ میکنم. وقتی شروع کردم به نوشتن، واقعا نمیدونستم چی میخوام بگم، اما الان انقدر چیز به مغزم رسیده که دارم سعی میکنم مجبورشون کنم تو صف وایسن تا بتونم چند تاشو بنویسم!
ا
اول از همه داشتم خبرها رو میخوندم که دوباره بر خوردم به خبر دستگیری یکی از آشنایان.دلم میسوزه چون میدونم الان همسرش که دوستمه و پسر سه چهار سالش شب و روز ندارن. نمیدونم آخر این ماجراها چی میشه ،فقط امیدوارم دوباره همه چی به روال سابق برنگرده .. درست شنیدید "برنگرده".ا
دوم اینکه از وضع زندگیم اصلا راضی نیستم.و این نود و نه درصد مغزمو اشغال کرده ، دارم فقط با یه درصد بقیه اش ادامه میدم. راضی نیستم چون اختیارشو دادم دست یه عالمه اتفاق که شاید اونجوری که من فکر میکنم پیش نره. هیچ وقت تو زندگیم انقدر احساس ناتوانی نمیکردم. راضی نیستم چون با همه مشکلاتی که یه زن تنها تو زندگیش داره باید سنگ صبور همه اطرافیانم هم باشم و چون اونا فکر میکنن من تنهام، پس وقت آزادتری دارم و باید در اختیار اونا باشم.. هر وقت و زمانی که اونا لازم دارن. از همینجا باید به همه بگم که من بیشتر از همه شماها توی زندگیم کار و دل مشغولی دارم.حتی بیشتر از سابق. پس دست از سر من بردارید لطفا!ا
سوم اینکه دارم به یه روشی تو زندگیم فکر میکنم که ته اش فقط آرامش باشه. دیگه حوصله هیچ زندگی شلوغ و برو بیایی رو ندارم. برای من الان تنها بودن و با تو یه فنجون چایی خوردن لذت بخشتره تا هر ماجراجویی(قابل توجه تو!) دیگه. خلاصه اینکه فقط آرامش میخوام و امنیت..امنیت مطلق بدون جرزنی .. واین ته ته خواسته های من از تو و خودمه.ا
فسقلی همین الان از اتاق برادرم دوید بیرون و با داد و فریاد مثل طلبکارا گفت:«مامان..تا الان داشتم بازی اینستال میکردما،این جزو بازیم حساب نمیشه!گفته باشم!»و پشتشو کرد و رفت. و من با دهن باز از این همه پررویی فقط بهش نیگا کردم. توضیح اینکه ما از ساعت 12 ظهر اینجاییم و الان ساعت 3 بعد از ظهره ، جیره بازی اون روزی یه ساعت و نیمه طبق قرار..این فسقلی هم منو هالو گیر آورده ها!ا
راستی غزاله جون دارم فکر میکنم راجع به قانون یه چیزی بنویسم.. اما این کلمه چه واژه غریبیه تو این مملکتا! موافقی؟ا
.
پی نوشت: کامنت دونیمو باز کردم ...قابل توجه بعضیا:)ا

Saturday، July 25، 2009

....

""one of the toughest parts in life is deciding when to give up and when to try harder""
.
پ.ن: نميدونم اين جمله مال كيه

Friday، July 17، 2009

جمعه

امروز با دیدن این حضور مردم توی نماز جمعه یاد هفت سالگیم افتادم که با مادرم به نماز جمعه با امامت طالقانی رفتم. و امروز داریم چماق همان روزها را میخوریم...مطمئنم
همین!ا

Monday، June 29، 2009

فقط همين

فسقلي خوبه و من هم اصلا تو اين حال و اوضاع نميتونم راجع به احساساتم يا فسقلي عزيزم بنويسم.. يعني يه دنيا حرف و فرياد دارم براي زدن..اما اينجا جاش نيست..نه اينكه بترسم..نه.. اين وبلاگو دوست دارم و اونو ميراث خودم براي فسقلي ميدونم و نميخوام كاري بكنم كه بلايي سرش بياد..همين..همين و همين...اه
.
پي نوشت: خدايا! خيلي وقته بيكار نشستيا.. گفته باشم !ا

Wednesday، May 20، 2009

چهل تكه اي براي تو

ميگي هميشه وقتي بحثمون ميشه نرو ته خط ..وايسا همينجا و دعوا كن..ميدوني چيه؟ اگه وقتايي كه عصبانيم و دارم ميتركم نرم و برسم به ته ته خط كه نميفهمم بدون تو نميتونم و بدون تو حتي نفس كشيدنم بي معنيه.. و بعدشم سر براه و عاشق برگردم كه!ا

خيلي وقته كه راز اين سناريوي عجيبي كه خدا برام نوشته رو ميدونم... وميدونم كجاي اين زندگي ايستاده ام . برای تحمل دردها ميرم و از اونور كهكشانها به خودم نگا مي کنم و ميفهمم که همه چیز در حد فرضيه اس…قطعیتی در سال تولد و مرگ ستاره ها وجود نداره! تنها چيز قطعي "من و تو"ايم... تحمل ديروز و اون نمايشي كه بازي كردم برام سخت بود اما شد..ديدي كه شد

زخم سرد جفاي ديروزت تير ميكشد هنوز.. ديگر به تو هم نميتوان گفت كه اين زخم كهنه گاهي سر باز ميكند و روحم را در انزوا ميخورد. به دنبالت مي آيم و تو لبخندت گرم ميشود. عشق را در نگاهت ميبينم و من هم گرم ميشوم با نگاهت. سردي آن روزها فراموشم ميشود. مهربان بمان با اين درد سرد! نگاه مهربانت را از من نگير! نگذار اين زخم سرد مرا نيز سرد كند.. نگذار

.دو سالی می شه که بیش از نیم ساعت نتونستم تمرکز کنم،خسته ام خدا،خیلی خسته!ا

.اينا شعر نيستا! يادت باشه تا حرفي از دلم نياد آدمي نيستم كه بتونم بگمش! اينم يه كنايه به تو! ا

.و اما حالا قسمت خوب ماجرا رو بگم :) تا حالا فكرشو كردي چند تا آدم مثل من، تو رو دارن و چند تا آدم مثل تو، منو دارن؟ دور و برتو نگا كن!ا

Sunday، May 17، 2009

روز ميلاد تو

هشت سال پيش در چنين روزي به رويم چشم گشودي و شدي مونس روزها و شبهاي من.. چه رازهاي مشتركي كه ته ته قلبمون قايم نكرديم من وتو! امروز روز توست فسقلي من...تولدت مبارك!ا

Sunday، May 03، 2009

دستهايم را بگير

خدايا! دستهايم را به تو ميسپارم. اين بار نه براي آنكه چيزي طلب كنم، بلكه ميخواهم دستهايم را از امروز تا هميشه بگيري تا ديگر هرگز نترسم، تنها نباشم و در ميان همه دغدغه ها و آشفتگي ها، دلگرم حضورت باشم. پروردگارم! تنهايم نگذار. آنقدر در اين روزگار پر مشغله سرگرم دنيا شده ام كه گاهي يادم ميرود تو هنوز هم مراقب من هستي. ميدانم، دستهايم را كه بگيري، از پس هر كاري بر مي آيم... ا

Saturday، April 18، 2009

يه فكر خوب

تو اين روزا؛ يكي از دوستام كه بهترينشونم هست، خيلي كمكم ميكنه. مثلا خيلي وقتا كه من نميتونم فسقلي رو برسونم يا اينكه بيارمش ،پريسا؛ همون دوستم؛ بدون هيچ منتي برام انجام ميده.. از همينجا برات دعا ميكنم كه سفيد بخت بشي عزيزم.. اتفاقا همين دوستم به مقدار زياد با فسقلي رفيقه و كلي با هم حال ميكنن. ديروز با همين دوست و فسقلي رفته بوديم تا فسقلي با عيدياش يه اسباب بازي مطابق ميلش بخره كه البته اينكارو كرد و موضوع با يه لگوي صد و چهل هزار تومني تموم شد. ميدونيد كه اين لگو ها بايد توسط كودك ساخته بشه تا بشه با اون بازي كرد. توي راه برگشت بوديم ؛توي اتوبان چمران؛ كه فسقلي پس از يه مدت ساكت بودن و تفكر گفت: "مامان من يه فكر خوب كردم" پرسيدم:"چي مامان؟" جواب داد:" همين بغل اتوبان نگه دار تا خونه پريسا اينا راهي نمونده؛ پريسا بره پياده خونشون تا ما راه خودمونو بريم و زودتر خونه برسيم من بتونم لگومو درست كنم" و بعدم تند تند ميگفت:"چه فكر خوبي كردم!" و من و پريسا هم با دهن باز به اين نامرد كوچولو نگاه ميكرديم!!ا

Tuesday، March 24، 2009

حال خوش

عید شما با کمی تاخیر مبارک.ـ
فکر میکنم دعای سال تحویل "حول حالنا الی احسن الحال" کاملا روی من اثر گذاشته چون با تمام سردرگمی و آینده ناروشنی (!) که برای امسال دارم و با وجود اینکه یه جایی از فکرم دائما مشغوله و اشغال بودنش به شدت روی بقیه خطوط ارتباطیم با دنیا اثر گذاشته، حالم بسیار خوب است و میدانم مهم، همین حال خوب است که همه چیز را درست میکند. فعلا تنها حسی که ندارم حس غصه خوردن است. مدام به خودم میگویم سختی زندگی، هرچند بزرگ، ارزشش بیش از خود زندگی نیست. و من زندگی و سلامت را هنوز توی دستهایم دارم.ـ
.
.
پی نوشت: به حرفهای امروز صبحت فکر میکردم..راست میگی اما چه خوب بود اگر می شد گناه روزهاي دوست نداشتني را به گردن کسي انداخت.ـ

Thursday، March 05، 2009

تنهایی

شده که دلت بخواد تنها باشی؟ از دست آدمها و کلمه ها کلافه شوی وتمام مویرگهایت احساس کنن که لازم دارن تنها باشن؟ گوشهات صداها رو نخوان ، چشمهات تصویرها را نخوان و کله ات بخواد زمانی برای فکر کردن داشته باشه ؟ دلت بخواد حرفی برای نگفتن داشته باشی و هیچ نگاه دزدانه ای تو رو نپاد؟ هیچ کس سوال اضافه ای ازت نپرسه : چرا ؟ کی ؟ کجا ؟ توی زندگی ات گم شدی .. گاهی دوست دارم فکر کنم توی این دنیای بزرگ تنها منم که روی زمین ایستاده ام و خداوند است که بالای سرم است . هیچ رنگی ، هیچ صدایی ، هیچی نیست...ـ
همه ما گاهی به این تنهایی نیاز داریم تا برگردیم.. برگردیم و با انرژی بیشتر ادامه بدیم

Sunday، February 15، 2009

پول

هميشه فکر ميکردم يه بچه هشت ساله عاشق کاراي هيجان انگيزه و انگيزه اون کاملا احساسيه واسه هر کاري..مثلا اکثر پسر بچه ها ميخوان خلبان بشن چون توش هيجان پرواز هست.اما بشنويد از فسقلي خان ما:ـ
فسقلي در حال تفکرگفت: «مامان فوتباليست جام جهاني چقدر پول داره؟»ـ
من:« خيييلي..به اندازه چند تا خونه..چند تا ماشين..»ـ
فسقلي يه کم تامل کرد و بعد شروع کرد بالا پايين پريدن و گفت: «آهان همينه...پس من تصميم گرفتم فوتباليست جام جهاني بشم..هورااا»ـ
اينم انگيزه براي رسيدن به قله هاي موفقيت!! يعني اين فسقلي هم فهميده همه چي تو اين دنيا پوله اما مامانش هنوزم نفهميده!!ـ

Monday، February 09، 2009

کابوس

از صبح که بيدار شدم دارم سعي ميکنم فراموشش کنم اما نميشه انگار! گفتم بنويسمش شايد ذهنم آروم بگيره. خوابمو ميگم. ديشب خواب ديدم که با تو دارم از يه کوه بالا ميرم. اون کوه پر بود از مجسمه هاي قديمي که من همينجور که بالا ميرفتم با دست خاک اونا رو ميتکوندم و با هيجان نشونت ميدادمشون.بعد هم راجع به هر کدوم يه کم حرف ميزديم و ميخنديديم و بالاتر ميرفتيم.حس خوبي بود. کمي که رفتيم يهو صداي عصباني و داد و فرياد اونو شنيدم که با حالت طلبکار و بي شرمانه اي با دست به سر و صورت تو ميکوبيد و تو رو کشون کشون با خودش از کوه به پايين برد. احساس ناتواني ميکردم.پام از رو زمين بلند نميشد که بيام کمکت کنم. کم کم صداي اون دور و دورتر شد و من موندم و يه سکوت سنگين و وحشتناک و تنها صداي زوزه باد ميومد. به دور و برم نگاه کردم هيچي جز سنگ نبود. حتي خبري از اون مجسمه ها هم نبود. سردم بود.چاره اي نداشتم، راه افتادم سمت بالا که يهو يه خونه ديدم.مثل خونه مادر بزرگ خدا بيامرزم. رفتم طرف خونه و رفتم تو اما هيچکي نبود..مادربزرگمو صدا زدم...نه نبود..باد زوزه ميکشد و پرده هاي خونه تو هوا به پرواز دراومده بودن و من همچنان از ترس و سرما ميلرزيدم و نا اميدانه اسمتو فرياد ميزدم که از خواب پريدم و ديدم سرتا پا دارم ميلرزم ...صبح که برات خوابمو تعريف کردم فهميدي که چقدر پريشون بودم؟

Saturday، February 07، 2009

برف

بيرون هوا سرد و برفي ست. من در گرماي پشت پنجره محل کارم نشسته ام و به صفحه مونيتور زل زده ام. اصلا دوست ندارم روزهاي برفي زندگيم را خراب کنم. حوصله هيچ کار را ندارم. چشمهايم را ميبندم. ذهنم دور ميشود، صداي اطرافم محو ميشود و... آهنگ .. با تمام وجود به آن گوش مي دهم .. در خانه ام ..من و فسقلي و خونه کوچکمان.. همه پرده ها را کنار زده ام تا باريدن برف را از همه پنجره هاي خانه ببينم.. ميتوانم هر دقيقه يك بوسه عاشقانه بر پيشاني فسقلي بنشانم .. مي توانم غلت بزنم و كتاب بخوانم .. چه آرام شدم!.. چشمهايم را باز ميکنم..ديگر چه اهميت دارد كه ديشب حالم هيچ خوب نبود و از زور ناراحتي دنبال سوراخ موش مي گشتم که فرار كنم ودرونش فرياد بزنم .. ديشب يادم رفته بود با خودم جمله معروف اسکارلت را بگويم كه « فردا روز ديگري ست » و تو باز همان توئي براي من..همانقدر عزيز... واي! چقدر من سپيدي و حرکات رقصان دانه هاي برف را دوست دارم

Tuesday، February 03، 2009

شانزده بهمن

امروز آخرين روز سي و شش سالگي ام است. فردا روز تولدمه. ميخواستم اولين نفري باشم که تولدم رو به خودم تبريک ميگم اما صبح زود تو پيش دستي کردي..اه.. من هميشه کنف ميشم!ـ
خنده دار اینجاست که من حوصله ی این روز را ندارم انگار. دوست دارم زودتر بگذرد و دوباره مشغول زندگیم باشم و سرم را زیر برف کنم و یک چیزی مثل نیشتر مدام توی سرم نزند که یک سال دیگر هم رفت...چه نااميد کننده!ـ
نميخواهم اينجا رو پر کنم از حرفهاي غمناک بي سر و ته پس از همين الان تصميم ميگيرم که فردا شاد باشم..به خاطر همه چيزهايي که دارم.به خاطر فسقليم،به خاطر تو،به خاطر مهرباناني که به يادم بودند و به خاطر خودم...ـ

Sunday، February 01، 2009

چل تيکه

ـ ديشب فيلم "رولوشنري رود" رو ديدم. مزه تلخ اون فيلم هنوز زير دندونم مونده. نميگم فيلم خيلي عاليي بود اما جاي جاي اون ميتونستي واقعيتهاي زيادي رو ببيني. واقعيتهاي تلخي که هست و بايد آدما تو زندگي مشترک، راه از بين بردنشو پيدا کنن که بزرگترين اونا به نظرم روزمرگيه ..چيزي که به راحتي ميتونه هر زندگي و هر عشقي رو به زوال بکشه ـ
ـ پريشب از شدت خستگي کنار تخت فسقلي به خواب رفتم. چند دقيقه بعد با صداي اون از خواب پريدم که ميگفت: «مامان اگه خوابت مياد برو توي تختت ..من خودم ميخوابم» بلند شدم و تلوتلو خوران رفتم اما انقدر گيج بودم که توي راهروي بين دو تا اتاق باز هم خوابم برد که يهو ديدم يه دست کوچولو دور کمرمو گرفت و منو برد طرف تختم و پتو رو روم کشيد و يه بوسه از لپم گرفت...نميدونم ديگه از خدا چي ميخوام..ـ
ـ از وبلاگ آهو: مامان: «تو دوست داري با من زندگي كني يا با بابا؟» بچه: «با هر دو تون.» مامان: «نميشه.» بچه: «...» مامان: «بگو عزيزم.» بچه: «با هر دوتون.» مامان: «نميشه.» بچه: «...» مامان: «ببين عزيزم من و بابا از هم جدا شديم. هر دومون هم تو رو خيلي دوست داريم. جداييمون هم هيچ ارتباطي به تو نداره. هر دو مون هر وقت بخواي كنارت هستيم. هر دومون ازت حمايت ميكنيم. هيچوقت تنها نيستي. فقط من و بابا نمي تونيم با هم زندگي كنيم. چون از هم جدا شديم. اين جوري ديگه از صداي جر و بحث ما هم خسته نميشي و... و... و...حالا بگو ببينم عزيزم، دوست داري با كدوممون زندگي كني؟» بچه: «با هر دو تون!»ـ
ـ جرج برنارد شاو گفته:‌ مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف می شوی. ولی مهمتر از آن، خوک از اين کار لذت می برد!ـ
ـ مي داني الان که من روي اين صندلي نشسته ام به چي فكر مي كنم؟ دلم مي خواهد كنارم باشي و آنقدر محكم در آغوشم فشارت بدهم كه تمام دلتنگي هايم تمام شوند .. آنوقت سرم را بگذارم روي سينه ات و آنقدر با موهايم بازي كني تا خوابم ببرد .. و در لحظه اي بين بيداري و خواب ، تمام اين انرژي و احساسي كه به هم مي دهيم پخش شود توي هوايي كه تنفس مي كنيم و مانند هاله يي كه مجسمه هاي خدايان بودا را احاطه كرده ، احاطه مان كند و ببردمان در خلسه و در خواب و در شور و در آرامش.. به من بگو .. چقدر بايد صبور باشم …؟ـ