چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

انتقام از نوع فسقلي

بيست روزه که زانوي راستم توي زمين بسکتبال، بعد از يه سه گام جانانه پيچ خورده و رباط اون پاره شده. همون روز اول که اين اتفاق افتاد به همراه دوستم و فسقلي به اورژانس بيمارستان ميلاد تهران رفتيم. نميخوام از وضعيت اسفناک اونجا و نبودن حتي يه ويلچر براي مريض اورژانس با وضعيت من و سردواندنهاي مسئولينش بگم فقط اين نکته جالبه که با وجود تشخيص دکتر مبني بر خونريزي داخلي زانوم، مسئول اورژانس فرمودند که شما بريد و فردا بيايد!!! کارد ميزديد خونم در نميومد از عصبانيت...اونجا رو روي سرم گذاشته بودم. فسقلي هم با من همراهي ميکرد و در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود اظهار عصبانيت ميکرد. خلاصه عطاي اونجا رو به لقاش بخشيدم و رفتم يه بيمارستان خصوصي. چند روز بعد صبح که فسقلي از خواب بيدار شد اومد سراغم و با خوشحالي گفت:« مامان ديشب خواب ديدم يه بيمارستان ساختم.. مريضاي بيمارستان ميلادو بردم اونجا، بعد اومدم توي بيمارستان ميلادو بمب گذاشتم.اول دکتراش رو با لقد و مشت داغون کردم بعد رفتم بمبو ترکوندم و همه بيمارستان و دکتراش پودر شدن و رفتن هوا!!» و دستشو پيروزمندانه تو هوا تکون داد!!ـ

۶ نظر:

ماری گفت...

الهی من بگردم برای فسقلی که چه خواب قشنگی دیدهببین این مرسضها و کلا ما ایرانیها چه میکشیم با این وضعیت بیمارستانی و در کل همه جای ایران خدا صبری عطا کنه

فرزاد گفت...

نمی دونم به اين بچه ها بايد ياد داد که بسازند يا بايد گفت بايد طرحی نودر اندازند ، بی تفاوتی ملی نسبت به همه چی ، خيانت اجتماعی به همديگه ، من کار کردن الهام بانو رو ديدم واقعا متعهد به کار ، براش اهميت داره وظيفه شو کامل درست و بهتر از هر کس انجام بده ، وقتی هم به همچين وضعيتی روبرو می شه از همه ، بيشتر رنج می بره ، بچه ها رو متعهد به جامعه بار بياريم و در نتيجه هميشه رنج ببرن ، تا روزی که يه کم درس شه يا بی خيال و زرنگ و آويزون اجتماع

parisa180 گفت...

ییییییییییی نه اوفته بیدی
ماها تا حالا فکر میکردیم که اومدی سوار ماشین بشی پات رفته تویه جوبو پیچ خورده بعدشم بقیه ماجرا.......

پریسا گفت...

خدا بد نده الهام بانو. امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی و دیگه دست از شیطونی برداری
;o)
ولی خداوکیلی ایول

life-blog.blogfa.com گفت...

اگر کسي گلي را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست براي احساس خوشبختي همين قدر بس است که نگاهي به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد " گل من يک جايي ميان آن ستاره هاست "

سبو گفت...

Sometimes, I only prefer to listen, reading, and seeing without ability to say nothing, even to whisper “I am so far from of every thing”.