دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

نگو

خيلي وقته ديگه حرفي براي گفتن به هيچ کس ندارم .. حوصله شنيدنش رو هم ندارم. نميدونم اين سي و پنج سال چرا اين همه حرف زدم. تمام جريان همين چيزيه که هست و حس ميشه، چه نيازيه که بگي و بگي و بازم هي بگي.. خسته ام از گفـتـنها و شنيدنهاي بي سر و ته، خسته!.... و تو توي اين لحظات، بندر امن آرامش مني.. يك آغوش گشوده كه محكم نگهت مي داره و اشكهات رو پاك مي كنه و آروم رهات مي كنه تا روي پاهاي خودت وايستي ... بي هيچ ادعا و کلامي

۴ نظر:

سيمرغ گفت...

خوش حال شدم با وبلاگت اشنا شدم راستش روبخواي من هم گاهي اوقات از اين كه اين همه حرف زدم نتيجه اي نگرفتم پ:تصميم گرفتم به تازگي سكوت كنم وبيشتر گوش بدممهم اينه كه كي به حرفات گوش بده وبا گوش دلش همه حرفات و بفهمه به قول تو بي هيچ ادعا وكلامي
شادباشي
به من هم سربزني خوشحال ميشم

MAN گفت...

بندری که به قايقه آويزونه

الناز گفت...

گوشهای پر از حرفهای بیهوده ام را پر می کنم از صدای گنجشکان چشمهای پر از رنگهای تیره ام را پر می کنم از آبی شفاف آسمان خسته ام از راههای دراز پر بن بست از بیراهه ای می روم که در انتهای آن دریاچه ای است با آسمان آبی یکدست

الناز گفت...

گوشهای پر از حرفهای بیهوده ام را پر می کنم از صدای گنجشکان چشمهای پر از رنگهای تیره ام را پر می کنم از آبی شفاف آسمان خسته ام از راههای دراز پر بن بست از بیراهه ای می روم که در انتهای آن دریاچه ای است با آسمان آبی یکدست