یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

بستنی

هوا امروز متعادل بود ولی دندونای فسقلی از سرما به هم میخورد و من گرمم بود! برای همین هــوس بستنی کردم. به آقای همسـر گفتم که بستنی بخریم. اونم رو کرد به فسقلی و پـرسید:«تو که سردته..حتما بستنی نمیخوای دیگه؟» فسقلی همینجوری که میلرزید گفت:«بستنی یخه؟(!) ها؟ آهان..آره، من بستنی داغ میخوام!»!ا

۱۰ نظر:

سیروس گفت...

چه عجب خانوم آپدیت کردی! آی بازم خندیدیم از دست این فسقلی

katbalou گفت...

:">
mohabbat daari, elham baanou ye aziz.

niloofar گفت...

حتما یه جایی دیده بچه دیگه

محمّد رضا گفت...

بابا منظور بچه همون "بستنی زمستونیه"، من خوردم، خیلی از "آتروپات" خوشمزه تره

الهام بانو گفت...

سیروس جان ممنونم

کتبالوی عزیزم،اصلا تعارف نبود بلکه واقعیت بود

نیلوفر گل،حتما اینطوریه دیگه!ا

محمد رضا جان،یادم میاد آتروپات یه چیزیه که زمستونا تو جیب میذارن دستا گرم بشه..نمیدونم درست میگم یا نه..مگه خوردنیه؟ خلاصه قاطی کردم

ELAHE گفت...

پس مامان همدم کوشش؟نکنه برگشت ایران؟

katbalou گفت...

fekr nakonam beh khaater e do saaleh e degardisi baasheh. Beh nazaram shaayad factor haayi keh baraa ye to mohem hastan, dasteh yishoun dar iran behtar javaab midan, dasteh yishoun khaarej az iran. va banaabar in daari baalaa paayin mikoni taa tasmim begiri. omidvaaram har tasmimi migiri khosh haalet koneh.

misagh گفت...

گرچه می گویی که مستان را بباید حد زدن
گرچه از مهمیز تندت روزها سوزد بدن
لیک من پاتیل دٌردم روز وشب در عیش و نوش
مست و خندان نزدت آیم گویمت شلاغ زن.....

دوست عزیز درب کلبه ی شعرم گشوده است . اگر میل داشتی میهمانم باش

خاموش گفت...

سلام خانم عزیز.من هم یک بار به فرزندم بستنی داغ دادم و زبانش سوخت حتما قبل ا ز مصرف فوتش کنید

الهام بانو گفت...

الهه جون،نه هنوز اینجاست.یه ماه دیگه برمیگرده،مرسی که اینجا میای

ممنون کتبالوی عزیزم

میثاق جان حتما میام..ممنونم

آخه چرا سهل انگاری خاموش عزیز!ا