جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۸۵

خواب مادرانه

آقای همسر مسافرت بود و من تصمیم گرفته بودم یک ساعت فسقلی رو دیرتر ببرم مهد و خودم هم دیرتر برم.ساعتو تنظیم کردم که ساعت 8 زنگ بزنه و با خیال راحت خوابیدم. سر ساعت 7 صبح بود که یه صدای آروم شنیدم که میگفت: «مامان...مامان....مامان...» خودمو زدم به خواب که شاید بره پی کارش اما اون با صدای آهسته و پیوسته ای صدام میکرد. منم که اصلا حاضر نبودم این یه ساعتو از دست بدم تکون نمیخوردم. اما نه ... مثل اینکه دست بردار نبود:«مـــــامــــان...مـــــامـــــان...» بالاخره از رو رفتم و خمیازه ای کشیدم و چشمامو باز کردم ، پرسیدم:«چیه پسرم؟ زود بگو» لبخندی پیروزمندانه به پهنای صورتش زد و در حال بیرون رفتن از اطاق گفت: «هیچی ..فقط میخواستم ببینم خوابی یا بیدار؟»!ا

۱۲ نظر:

سیروس گفت...

دوباره باید بگم این فسقلی تو خیلی با حاله! بیرون رفتنش از اطاق بعد از تکمیل عملیات بیدار سازی تو از همه جالبتر بود!

الهام بانو گفت...

سیروس خان،خوشحال شدی؟ایشالا خدا یکی از همینا نصیبت کنه تا حال کنی !شایدم یکی خودت داری؟ها؟

nasrin گفت...

elham jon manam yeki mesle to daram....
male man ke saate 6 sobh bidaram mikone va ba ghiafe hagh be janeb mige : maman bebin??? hafa roshane khof

نیلوفر گفت...

پسر من صبح هنوز چشمشو باز نکرده فریاد میزنه:مامان خوابی؟ اگه بگم آره دوباره داد میزنه :صبح شده پاشو همه جا روشنه. اگه بگم نه داد میزنه:باریکلا مامان که صبح زود پاشدی! در هر صورت اون فریادشو میزنه.میبینی خواب منم از نوع مادرانه است

نارنجي آبي گفت...

بيچاره مادرها- راستي مامان بودن اينقدر سخته؟ پدرها فكر نكنم از اين دردسر ها داشته باشند. خدا صبر بده

فرنوش گفت...

حالا خوابي يا بيدار! امان از سحرخيزي بچه ها. جالبه كه هر روز صبح با مصيبت براي مهدكودك بيدار مي شوند. اما يك روز كه تعطيله و هيچكي صداشون نمي كنه خودشون سر ساعت بيدار مي شوند.

الهام بانو گفت...

نسرین عزیزم،فسقلی منم گاهی پرده رو میزنه کنار و با داد و فریاد میخواد بهم ثابت کنه که صبحه و نباید خوابید..خدا کوچولوتو برات نگه داره

نیلوفر جون، این بچه ها فقط قصدشون بیدار کردن ماست حالاهر جور که شده

نارنجی آبی گلم، آره عزیزم، همینقدر سخته!ولی با یه لبخندشون هم زود همه چی یادت میره...یه چیزی تو مایه های خر شدن!البته بلانسبت! ولی در مورد پدر ها باید بگم این آقای همسر ما هم دست کمی از من نداره..این بلاها حتی بیشترش هم سر اون میاد.مثلا اکثر شبها که فسقلی از خواب میپره، این آقای همسره که میره پیشش!ا

فرنوش عزیزم، میبینی؟فسقلی هم درست همینجوریه!حتی زودتر از همیشه بلند میشه. خدا صبرمون بده!ا

علی گفت...

ای بابا خوب اگه جواب نمیدادی بچه از کجا بفهمه خوابی یانه؟

الهام بانو گفت...

علی آقا؛ ایشالله یکی پیدا بشه از این سوالا ازت بکنه تا متوجه بشی من چی میگم!ا

مدير گفت...

الهام بانو
ريش تنها چيزي بوده كه به شدت ازش متنفر بودم. ضمنا من فكر ميكنم چون با مديرهاي مخابرات كنتاكت داشتي همه مديرها رو ريشو ميبيني
درسته؟

golikhanoom گفت...

هه هه:) خواست مطمئن شه اگه خوابين مزاحمتون نشه خب:ي ناازی ناااازی:*

الهام بانو گفت...

ممنونم گلی خانوم!ا