دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۵

افکار فسقلی

فسقلی کوچولوی مهربونم رو برده بودم حموم.وقتی داشتم سرشو میشستم متوجه شدم درد داره.با نگرانی زیاد ازش پرسیدم: «چی شده؟ » جواب داد:« اوخ...هیچی...سرم تو زمین بسکت خورد زمین..خیلی محکم خورد گریه کردم...درد داشت» بعد مکثی کرد ؛ به من که مضطربانه تلاش میکردم از بین موهای انبوهش تشخیص بدم سرش شکسته یا نه یه نگاهی انداخت و برای دلداری من ادامه داد:« ولی نترس مامان ...اصلاهیچی نشده که ... فقط ... فقط..یه کمی از فکرام ریخته اینجا!ببین!» و شروع کرد به تکوندن شونه هاش!!ا

۱۰ نظر:

نیلوفر گفت...

قربون دل مهربون فسقلی برم با اون افکارش

سیروس گفت...

این فسقلی از هر انگشتش هنر میریزه به خدا تو این زمونه خر تو خر آدم یه روحیه مثل این بچه ها داشته باشه خوبه.داشتم از جنگ میخوندم به اینجا که رسیدم بالاخره یه لبخندی به لبم اومد

Ideh گفت...

vali fekresho bokon,age vaghean gharaar bood ba har zarbe dar zamine basketball ye zare az fekremoon berize,chi be sare man o to miyoomad.
albate shaayadam oomade o khabar nadarim !!!! ;))

ناشناس گفت...

من نوشته های شما رو خیلی دوست دارمبا اجازه آرشیوتونو مطالعه کردم فسقلی شما و خود شما روحیه جالبی دارید
پروانه

الهام بانو گفت...

نیلوفر جون؛من از طرف فسقلی متشکرم
سیروس عزیز؛من هم نگران اخبارو دنبال میکنم ...خوشحالم که شاد شدی
ایده خانومی؛خودمم به این فکر کرده بودم و فکر میکنم حداقل راجع به من و تو این اتفاق افتاده!!ا
پروانه خانومی،اجازه برای چی؟لطف کردی. ممنونم

سارا گفت...

من هم دارم مادر میشم.خیلی دوست دارم فسقلی منم به فسقلی تو بره و منم مامان خوبی مثل تو بشم

saghar گفت...

سلام الهي فسقلي ناز نازي با اون افكارش كه ريخته رو شونش ببوسش سرش كه طوري نشده پسرك شجاع ما

الهام بانو گفت...

سارا جون منم امیدوارم تو مادر خوبی مثل من بشی!!!ا
ساغر گل،نه سرش چیزی نشده خدا رو شکر،ممنونم از محبتت عزیزم

ناشناس گفت...

الهام بانو : باتشكر از حضورت اين فسفلي را هم ببوس.

الهام بانو گفت...

ممنونم..اما من اسم شما رو ندارما!ا