یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

تعميرگاه

ماشينم رو اين هفته بردم تعميرگاه. يه دويست و شش خاکستريه. هنوزم تحويلش نگرفتم. ديروز فسقلي از من سوال ميکنه: مامان.. حالا که ماشينتو از تعميرگاه بگيري ديگه درست شده؟ من جواب دادم: آره پسرم،کارش درست درست شده، توپ شده! فسقلي سرشو خاروند و گفت: آهان پس حتما شده يه بي ام و مشکي!!ا

سه‌شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۶

بلبل زبانی

فسقلی: مامان من تو رو اندازه فضا دوست دارم
من: وایییییی..چه خوب..منم همینطور..راستی میدونی فضا چیه؟
فسقلی: آره،فضا طولانیترین کرهء جهانه!ا
من:چقدر طولانیه؟
فسقلی: از خدا یه ذره کوچیکتره
من: چقدر از خدا کوچیکتره؟
فسقلی:یعنی وقتی به موهای خدا میرسه یه کم از اون کمتر!ا
من:یعنی میخوای بگی خدا کجاست؟
فسقلی:همه جا
من:اگه اینجاست پس چرا ما نمیبینیمش؟
فسقلی:برای اینکه رنگ نور خورشیده!ا
من:خیلی دوستت دارم خوشمزه من!ا
فسقلی:منم ..دوستت دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد!!ا

پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶

از هر در

ـ امروز فسقلی رو صدا کردم و یه کلیپس بینی،از اونا که تو استخر میزنن که آب تو دماغشون نره،بهش دادم.اونم با خوشحالی اونو گرفت و رفت تو اطاقش .بعد از چند دقیقه اومد و دیدم عینک شناش رو زده به چشمش و دوتا لبه های کلیپس رو هم به زور کرده تو دماغش!!(فهمیدید که؟به جای اینکه اونو مثل گیره بزنه به بینیش دوتا لبه اونو به زورکرده بود تو سوراخهای دماغش!)!ا
.
ـ تولد یک چـیز نـوین،حس عجیب ناشـناخته بودنم برای خـودم، حس عجیب غیر منتظره بودن ام ...نیروی عجیـب ام برگشته، کار می کنم و کار می کنم و کار می کنم. حس انرژی بسیـار داشتن لحظه ای رهایم نمی کند... لحظه های پیشیـن از دست رفته اند. لحظه های نویـن در راهند اما.. خوشبخـتی های لحظه ی اکنون را کشف می کنم. به روح بزرگـی تکیه کرده ام که قرار است مرا کشف کند. در خلسه ای قدم بر می دارم خالی از احساس آگاهی ازخود. زندگی نو می شود... زندگی نو می شود.کاش شاعر بودم. کاش می شد شکوه لحظه ها را چنانچه حس می کنم شعـر کنم. کاش نقاش بودم .کاش می شد شکوه لحظه ها را چنانچه می بینم، نقاشی کنم. کاش بلد بودم حسم را, که فقط در من شکل گرفته تبدیل کنم به حسـی که با یکی از احساسات پنج گانه ادراک شود. او حتما می تواند کلمه ی حسم را برایم ابداع کند. او برای هر پرسش من، پاسخی دارد و من از هم اکنون تا آخر دنیا پرسش ام
.
ـ می بینم که از دهلیزهای تو در تو بیرون رانده می شوم و در ها یکی یکی پشت سر من قفل و چفت و بست می شوند, به طوری که دیگر نمی شود از دیوار تمییزشان داد. و من با ناباوری و بهت پشت یکی یکی درهای بسته نگاه می کنم, حیران, سرگردان و در به در
.
ـ اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو.....ز جنت ها گریزانم، به دوزخ ها عذابم کن

یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶

حرف حساب

دیشب بعد از اینکه همه کارای خونه رو تموم کردم ،اومدم تا بالاخره روی کاناپه تو هال بشینم که دیدم.. ای داد بیداد..این فسقلی شیطون تمام مداد شمعیاشو روی فرش ولو کرده و مداد قرمزه هم خرد شده وفرش کرممون به رنگ قرمز در اومده.حرصم در اومد و همینجوری که به طرف آشپزخونه میرفتم و غرغر می کردم رو به فسقلی کردم و گفتم:«آخه این چه کاریه..مامان از سر کار اومده و خسته اس..چرا کارمو در میاری..ببین فرشو قرمز کردی..»خلاصه به هر جون کندنی بود ،فرشو مثل روز اولش کردم.
امروز بعد از ظهر از سر کار اومده بودم.تا اومدم یه چرخی تو خونه بزنم و جمع و جور کنم، دیدم ای دل غافل..فسقلی خان دوباره مداد شمعیاشو ریخته رو فرش و اونو رنگی کرده. من خسته هم دیگه از کوره در رفتم و شروع کردم فریاد زدن که: «اخه چرا حواستو جمع نمیکنی ..من از دست تو چی کار کنم.. آدم یــه کار بدو چند بار باید تکرار کنه..» به اینجا که رسید فسقلی که از زور ناراحتی چشماشو تندتند به هم میزد، گردنشو کج کرد و در نهایت معصومیت گفت:« اما مامان، من کار دیروزمو تکرار نکردم به خدا..نگا کن.. دیروز فرشو قرمز کرده بودم اما امروز آبی شده ..ببین..!».!ا

شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶

دگرديسي

ـ چرا نمينويسم؟ چون احتياج به سکوت دارم.حتي اگر توي دلم هم سر بکشيد صدايي نيست..دارم با احساسات جديدم کنار مي يام.دارم براي خودم تعريف نويي از زندگي ميسازم...نه ..نه..ناراحت نيستم..يعني ناراحت بودم اما حالا ديگه نيستم ، شايد بشه گفت يه جورايي هم سر حالترم.فقط مشکل اينه که بايد خودمو از کليشه هاي زندگي خارج کنم..همين!ا
.
ـ فسقلي خوبه و سر حال مثل هميشه.ديروز رفته بود استخر.شب که ميخواست بخوابه ديدم زير يکي از ناخناش آبي رنگ شده بهش گفتم: چرا زير ناخنت آبي شده؟ گفت:آخه تو استخر زياد آب رفته زير ناخونم!!ا
.
ـ يه چيزي توي دلت ميلرزه..گوله ميشه ..ميرسه به حلقت..از حلقت مياد بالا..بالاتر.. به چشمات ميرسه و..اشکت سرازير ميشه اما بعد آروم ميشي..آروم آروم..گاهي بايد گذاشت اشک سرازير بشه..بغض بترکه..تا بوده همين بوده!ا
.
ـ خیلی خوب است که آدم تعلق خاطری داشته باشد و هر از چندگاهی بنشیند از دور به این تعلق خاطر باارزش نگريستن.. مثل نگاه به یک تابلوی نقاشیِ زیبا و با خودش بگوید:" چه خوب که دوستش دارم .. چه خوب که دوستم دارد .." و دیگر هیچ چیز اهمیت نداشته باشد
.
ـ اتفاقي منو به اين باور رسوند كه هنوز هم مي شه اميدوار بود و قدر زندگي رو دونست. در تمام اين روزها و شبها از اين تلاش غافل نبودم كه از تجربه هاي تلخ گذشته درس بگيرم و اونا رو در زمان حال بكار ببرم. نمي دونم چقدر موفق بودم. اما به خوبي مي تونم تغييراتي رو كه در درونم ايجاد شده ببينم و حس كنم. اين بلوغ همواره همراه با غمي شيرينه كه بخوبي دركش مي كنم. اين كه زندگي كنوني من چقدر با وجود ديگري عجين شده و ما هر روز از جزيره هاي كوچكمون به هم سلام مي كنيم اتفاق ساده اي نيست. دلبسته بودن به ديگري بي اون كه خسته ات كنه اتفاق ساده اي نيست. حرف زدن به جاي دعوا كردن. نگاه كردن به جاي حرف زدن. فرصت دادن به جاي عاصي كردن. دوست داشتن به جاي انتظار داشتن. پذيرفتن به جاي ايراد گرفتن. بخشيدن به جای انتقام گرفتن. توجه كردن به جای ناديده گرفتن. ديدن، شنيدن، و بودن .. اينها همه منو با خود مثل موجي مي برن و من از اين سفر خرسندم

چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۶

گفتمان

اين ديالوگ نمونه اي از مکالمات من و فسقليست که عموما روزي ده بار و هر بار به مدت يک ربع تا نيم ساعت ادامه دارد..حالا ديگه خودتون فکرشو بکنيد
ـ مامان...چرا موهاي دخترا درازه؟
ـ براي اينکه خوشگلتر باشن فسقلي جان
ـ چرا پسرا بايد زشت باشن؟
ـ کسي نگفته پسرا بايد زشت باشن
ـ پس چرا موهاي پسرا کوتاهه؟
ـ چون اينجوري قشنگن
ـ پس چرا دخترا موهاشونو دراز ميکنن؟
ـ چون خوشگل باشن
ـ چرا پسرا نبايد خوشگل باشن؟
ـ پسرم پسرها هم ميتونن خوشگل باشن
ـ پس چرا موهاشون کوتاهه؟
... .
ـ مامان جيش دارم
ـ خب خدا رو شکر!ا

پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۶

حموم

دیروز که فسقلی از مهد کودک اومد، غرق در عرق وخاک بود.حتما باید حموم میبردمش، بنا براین رفتم داخل حموم و آب گرمو باز کردم. از گرما کلافه شده بودم و پشت سر هم فسقلی رو صدا میزدم که بیاد زیر دوش، اما اون گوشش بدهکار نبود.اونقدر داد و هوار کردم تا آقا اومد دم در حموم وایساد. با عصبانیت گفتم: «اگه همین الان نیای زیر دوش به تارا(مربی مهد) زنگ میزنم میگم به حرف مامانت گوش نمیدی...» و اونم همچنان به لجبازی ادامه داد و نیومد. دیگه جوش آوردم و با غیض فریاد زدم: «بــذار..باشه.. نیا اما من یه آشی برات بپزم که خودت کیف کنی!» اونم با نگاه لجوجانه مکثی کرد و بعد با ناراحتی جواب داد:« نمیخوام...من صد دفه بهت گفتم که من آش دوست ندارم..عجب گیری افتادما!»ا

یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶

صدا

فسقلی سرما خورده بود و سرفه های بدی میکرد. نشسته بودم توی هال و صدای سرفه های اون ازاطاقش میومد. از اون سرفه های خشک و بد صدا که از عمق سینه بیرون میاد. بلند شدم یه لیوان آب برداشتم و رفتم به طرف اطاقش،هنوز نرسیده بودم که صدای ناهنجار سرفه ای رو شنیدم. رفتم تو، رو به فسقلی کردم و با دلسوزی گفتم: ای بگردم... این صدا دیگه از کجات دراومد؟
فسقلی درحالی که به اسباب بازیش ورمی رفت با خونسـردی جواب داد: خب معلومــه دیگه...از باسنـم !ا
این نوشته یه کم بی ادبیه،ببخشید!ا

جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۶

زبان خارجی

یادتونه که گفتم فسقلی موقعی که آمریکا بودیم غیر از انگلیسی یه کمی اسپانیایی هم یاد گرفته بود. یه روز عمه فسقلی و من و خود فسقلی توی ماشین نشسته بودیم و حرف میزدیم.ـ
من: آره فسقلی جون،ایران شهرهای بزرگی داره..مثل تهران،مشهد،شیراز،اصفهان... ـ
و خطاب به عمه فسقلی ادامه دادم: من از لهجه اصفهانی خیلی خوشم میاد!ا
عمه فسقلی: منم همینطور
فسقلی:من میدونم سـلام به اصفهانی چی میشه....میـشه...میشه هُـلّا (به ضم ه و تشدید روی ل خوانده شود)!ا
من که گیج شده بودم: هـــــــان...آهان..منظورت اسپانیاییه نه اصفهانی !!!!!!ا
.
ـ پ.ن: چند روز بعد از فسقلی پرسیدم:« سلام به اسپانیایی چی میشه؟» فسقلی گفت:«نمیدونم ». کمی مکث کردم وپرسیدم: «سلام به اصفهانی چی میشه؟» فسقلی فورا جواب داد:«هَُـلا....!» .....ای بابا!ا

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

از هر در

ـ بابا حالم خوبه..فقط یه کم..نه.. خیلی گرفتارم..به جای نگران بودن برام دعا کنید..خیلی به کمک خدا نیاز دارم
.
ـ عشق خدا یکسانه، برای گناهکارو بی گناه. که غیر از این عشق ورزی نیست، معامله است. عاشقی قید و شرط نداره. هر کسی به سبک خودش عاشق می شه و سهم خودش رو از عاشقی به دیگران می ده. و همه ی آدم ها به عشق ما نیاز دارند. هر چی بدتر باشند بیشتر نیاز دارند. آدم خوب که به چیزی نیاز نداره. می تونی بی نگرانی رهاش کنی و بری. با آدم تکامل نیافته اما باید عشق ورزید و محبت کرد، تا انتهای دنیا.. تا زمانی که اشباع بشه و شاد بشه و تکامل پیدا کنه
.
ـ هر وقت كسي رو مي بينم كه اذيت مي شه، دلم مي خواد بگم بسه، اذيت شدن نداره. ما آدميم.. پر از خوبي وبدي و اشتباه. بخشش و عاشقي وقتي باشه، خود آدم راحت تره. خيلي راحت تر
.
ـ دوتا دندون خرگوشیهای فسقلی چند ماه پیش افتاده و هنوزم از دندونای جایگزینش خبری نیست.دیروز داشتم دهنشو چک میکردم که ببینم اون دندونا نیش زده یا نه ،که دیدم ای بابا، داره چهارتا دندون جدید دایمی اون عقب دهنش درمیاره.بهش گفتم که چی شده و اونم بعد از اینکه یه کم فکر کرد پرسید: «حالا مجبوریم بریم دندون بخریم؟» من گفتم:«چرا باید بریم؟» اون جواب داد: «آخه مگه نمیگی دندونام از عقب در اومده..حالا جلوییا رو چی کار کنیم؟»!!ا..

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

با احساس

داشتیم با فسقلی و آقای همسر میگفتیم و میخندیدیم که تلویزیون شروع کرد به پخش یه آهنگ غمناک و منم که احساساتی، اشکم سرازیر شد.فسقلی یه نگاهی به من کرد وبا ناراحتی گفت: اه...باز این مامان یه روز خوبمونو خراب کرد!ا

پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶

:)

فسقلی: مامان...فیلم یک داریم؟
من: یعنی اسمش یک باشه؟..نه!ا
فسقلی: فیلم دو چی؟
من: نه!ا
فسقلی: سه چی؟
من: نه....چطور مگه؟
فسقلی در حال تفکر: پس چرا اسم اون فیلمه سیصده؟!ا

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

آب یخ

نمیدونم یادتون میاد که شبیه این حادثه یه سال پیش هم تکرار شده بود و من براتون گفتم یا نه. دیشب من و فسقلی پیش هم دراز کشیده بودیم تا بخوابیم که من یهو حس مادریم قلمبه شد و روی فسقلی نیم خیز شدم و شروع کردم به بوسیدن و قربون صدقه رفتنش.اونم اول یکی دوتا خنده ملیح تحویلم داد و بعد یهو گفت: مامان ..میشه بس کنی!!ا

دوشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۶

از هر دری

ـــ دیشب فیلم 300 رو دیدم و نظرم هم دقیقا مثل این دوستمه : نه مايلم به دليل وابستگی نژادم به خشايارشاه هخامنشی سرافراز باشم، و نه مايلم به دليل وابستگی تبارم به نادرشاه احساس سرافکندگی کنم. به کورش و اینشتین نه به دليل ايرانی بودن و یهودی بودنشان که به دليل انسان بودنشان افتخار می کنم و برای ايرانيان و يهوديانی که کوروش و اینشتین را جزئی از متعلقات هويتی خودشان می ببيند ابراز تاسف می کنم.بازی نژاد و تبار و تاريخ، مدتی است که در دنيا به پايان رسيده. بازی امروز بازی ساخت و پيشرفت و آينده است. در همون لحظاتی که ما به شدت نگران حفظ نام خليج فارس بر روی اسکناسها وبزرگراههای خودمون هستيم، افرادی آنسوی آب، شب و روز مشغول ساختن لوور خلیج فارس و ونیز خلیج فارس هستند...از وبلاگ سلمان
.
ـــ دو سه روزه منو فسقلی به هم چسبیدیم و شب و روزمونو با هم میگذرونیم.جدا از لذتش کلی هم دعوا میکنیم و کلی کلافه میشیم وکلی میخندیم ..این آقای همسر هم که شب عیدی همش سر کاره!ا
.
ـــ زمان هايي توی زندگي هست كه آدم خودش براي خودش كاملا ناشناخته مي شه . يه جوري باور نكردني و يا غريبه. فوق العاده قوي يا فوق العاده ضعيف. من اعتقاد دارم هر زماني در زندگي زيباست. حتي زمانهاي بسيار سختش. در مدتي كه زندگي كرده ام ياد گرفته ام كه حتي به سخت ترين و تلخترين لحظه هاي زندگي احترام بگذارم و بدونم كه هر چيز قالب زماني و مكاني اي داره كه ممكنه هرگز تكرار نشه واين بار خوددار تر و بالغ تر تجربه مي كنم. حقايق اگر هستند, نه براي واپس زدن, كه بايد با آنها روبرو شد و تجربه شان كرد و ايمان آورد كه "زندگاني خواه تيـره, خواه روشن , هسـت زيبا, هسـت زيبا, هسـت زيبا
.
ـــ آدم ها دو دسته هستند: با شعور و بي شعورو جالبه که هر كسي فكر مي كنه به دسته ي اول تعلق داره.من هم از اين قاعده مستثني نيستم. فكر مي كنم به دسته ي اول تعلق دارم. هر كسي هم كه مثل من فكر نكنه ممكنه از طرف من متهم به تعلق داشتن به دسته ي دوم بشه...از وبلاگ کتبالو
.
ـــ همین!!ا

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

تجهیزات کامل

چند روز پیش رفته بودیم خونه دوستم که بچه سه ساله ای داره.اونجا اون کوچولو یه نوارکاست رو برداشت و تا ته دور خودش پیچید و ما رو کلی خندوند. دیروز نشسته بودم که دیدم فسقلی داره نوار زبانشو میکشه بیرون و من وقتی سر رسیدم که کلی از اونو بیرون آورده بود.من هم شروع کردم به جار و جنجال که چرا نوار رو اینطوری کردی مگه تو سه سالته و... خلاصه نشستم زمین و شروع کردم با انگشتم به چرخوندن کاست و پیچیدن نوارها. یه کم که گذشت دیدم انگشتم دیگه خسته شده، به فسقلی گفتم که بدوه و بره یه مداد بیاره که من با اون کاستو بچرخونم، او هم که احساس گناه میکرد با سرعت رفت تو اتاقش و یه مداد و یه تراش و یه پاک کن آورد و با خوشحالی گفت:«بیا مامان..تراشم آوردم اگه نوکش تموم شد بتراشیش تازه پاک کن هم آوردم!» و پیروزمندانه به من زل زد و منتظر عکس العمل من شد!!!ا

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵

جواب دندان شکن

دوستی تعریف میکرد که: مدتها بود با دختر شش ساله ام مشکل داشتم.اون به اکثرحرفام گوش نمیداد و با من از سرلجبازی عمل میکرد طوری که منو کلافه کرده بود. برای حل مشکل فوق پس از فکر کردن ، راهی به ذهنم رسید .یه روز او رو صدا زدم و با آب و تاب و شمرده شمرده شروع کردم به سخنرانی که: ببین دخترم،من نمیگم همه حرفها صحیحه و ما باید به همش گوش کنیم اما درستش اینه که وقتی حرفی منطقیه چه من باشم وچه تو باید به اون حرف گوش کنیم .»... دخترم که معلوم بود حوصله حرف شنوی نداره و دنبال راه فرار از این قضیه میگرده ، با تفکریه کمی این پا و اون پا کرد و بعد با خوشحالی جواب داد:« این ...همین..این جمله ای که الان گفتی اصلا منطقی نیست» ونگاه پیروزمندانه ای به من که با دهن باز وارفته بودم انداخت ، پشتشو کرد و با خیال راحت رفت پی بازیش ..خلاص!ا

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

سفرنامه

من دیروز رسیدم. جای شما خالی خیلی خوش گذشت.بالاخره هند رو هم دیدیم. از نظر ظاهری یه کشور فقیر کثیف ولی رو به توسعه است که البته تا ترو تمیز شدن خیلی فاصله داره. توی خیابونا میتونی انواع حیوانات رو ببینی.از گاو و خر گرفته تا سگ و گربه و بز . در کنار هر عمارت با شکوهی میتونی یه زاغه نشین ببینی که این همه تضاد و همزیستی مسالمت آمیز بی نظیره. نکته جالب اینه که اون فقیره، فقیری خودشو پذیرفته و کاری به کار بقیه نداره و در همون حال از زندگی خودش راضیه. آرامش درونی این مردم همتا نداره. باور کنید یا نه ،اونا گاهی از بدیهیات زندگی مثل آب سالم، برق و.. محرومن اما شادی و آرامشو میتونی از چشاشون ببینی. در نهایت شلوغی و ازدحام احساس امنیت میکنی.گاهی چشمهای کنجکاو میبینی اما خبری از متلک و تنه و.. نیست. نکته جالب دیگه رانندگی هندیهاست که مانند نداره.به فاصله یک میلیمتر از همدیگه رد میشوند ولی تو نمیتونی حتی یک تصادف هم ببینی! وسایل نقلیه اکثرا موتور سیکلت است.اونها به حد وفور از بوق استفاده میکنن و به طور کلی عشق نویزند.حتی اگر دو تا آدم به فاصله بیست سانت از هم ایستادن برای حرف زدن با همدیگه فریاد میزنن!ا
علیرغم تمام این نابسامانیها، شادی مردم و اینکه کاری به کار همدیگه ندارن، احساس آرامش عمیق روحی رو به آدم میده که بی همتاست..آرامش و آرامش و فقط آرامش

یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۵

مسافرت

دارم میرم هندستون، یک زن کردی بستونم،اسمشو بذارم عم قزی...!ا
.
پ.ن: واقعا دارم تنهایی میرم هندوستان پیش بهترین دوستم که اونجا درس میخونه و صاحب وبلاگ گلستانه است.حدودا پونزده روز دیگه برمیگردم..روزگار به کامتون باشه

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

مادری

مادری عشقه و جوابش هم عشقه.من اصلا فکر نمیکنم مادربودن اجری غیر از این داشته باشه.از روزی که بچه به دنیا میاد تا روزی که ما میمیریم ،این عشق ما رو به بنـد میکشه و چاره ای هم نیست.هنـوزم نمیدونم این به بند کشیده شدن خوبه یا نه، اما گاهی که عشق فسقلی رو به خودم میبینم از خودم خجـالت میکشم که چرا گاهی اصلا شک میکنم به این قضیه..از اونا نیستم که خودشونو مادر فداکار بی بدیل معرفی میکنن و با خودشون تعارف دارن و همه اش در حال تظاهر به دیگرانن. من اعتراف میکنم که این بالا پایین رفتنها در مورد حس مادری همیشه برای من وجود داشته ولی وقتی در کل برایند رو نگاه میکنم یه عشق و رضایت عمیق از مادر شدنم دارم .من که اصلا اعتـقاد ندارم بهشـت زیر پای مادران است. به نظر من ، با وجود این زیباتـرین و لذت بخش تـرین حـس زندگی ، دیـگر چه نیازی به اجر و پاداشـی مـثل بهـشت است؟ .... خـدا رو شـکر!ا

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

کلمات

این فسقلی پنج سال و نیمه هنوزم خیلی چیزا رو پس و پیش میگه .مثلا:ـ
ـ به بقالی میگه مغازه فروشی
ـ به پلیکان میگه پلاکین
ـ به سفینه فضایی میگه فضینه صفایی
ـ به تیم استقلال میگه تیم استقرار گاهی هم میگه تیم استفراغ !ا
ـ از روز عاشورا تا به حال به هرگونه پلو که به زعفرون آغشته باشه میگه پلوی نذری
ـ به پایین شلوار میگه آستین پاچه شلوار
ـ به چاقالو میگه گامبالو که احتمالا از ترکیب گامبو و چاقالو درست شده