پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۶

حموم

دیروز که فسقلی از مهد کودک اومد، غرق در عرق وخاک بود.حتما باید حموم میبردمش، بنا براین رفتم داخل حموم و آب گرمو باز کردم. از گرما کلافه شده بودم و پشت سر هم فسقلی رو صدا میزدم که بیاد زیر دوش، اما اون گوشش بدهکار نبود.اونقدر داد و هوار کردم تا آقا اومد دم در حموم وایساد. با عصبانیت گفتم: «اگه همین الان نیای زیر دوش به تارا(مربی مهد) زنگ میزنم میگم به حرف مامانت گوش نمیدی...» و اونم همچنان به لجبازی ادامه داد و نیومد. دیگه جوش آوردم و با غیض فریاد زدم: «بــذار..باشه.. نیا اما من یه آشی برات بپزم که خودت کیف کنی!» اونم با نگاه لجوجانه مکثی کرد و بعد با ناراحتی جواب داد:« نمیخوام...من صد دفه بهت گفتم که من آش دوست ندارم..عجب گیری افتادما!»ا

۲ نظر:

خشایار گفت...

دارم در مورد این کلمه فکر می کنم: "وایساد" به چه لهجه ای بود خداییش؟

saghar گفت...

سلام بانو
از وقتي كه اومدي كم پيدا شدي از اونجا كه نمي تونستي سايتم رو باز كني از اينجا هم خبري ازت نيست كه فسقلي عزيزم رو ببوس بيشتر بنويس از فسقلي من منتظرم