یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶

حرف حساب

دیشب بعد از اینکه همه کارای خونه رو تموم کردم ،اومدم تا بالاخره روی کاناپه تو هال بشینم که دیدم.. ای داد بیداد..این فسقلی شیطون تمام مداد شمعیاشو روی فرش ولو کرده و مداد قرمزه هم خرد شده وفرش کرممون به رنگ قرمز در اومده.حرصم در اومد و همینجوری که به طرف آشپزخونه میرفتم و غرغر می کردم رو به فسقلی کردم و گفتم:«آخه این چه کاریه..مامان از سر کار اومده و خسته اس..چرا کارمو در میاری..ببین فرشو قرمز کردی..»خلاصه به هر جون کندنی بود ،فرشو مثل روز اولش کردم.
امروز بعد از ظهر از سر کار اومده بودم.تا اومدم یه چرخی تو خونه بزنم و جمع و جور کنم، دیدم ای دل غافل..فسقلی خان دوباره مداد شمعیاشو ریخته رو فرش و اونو رنگی کرده. من خسته هم دیگه از کوره در رفتم و شروع کردم فریاد زدن که: «اخه چرا حواستو جمع نمیکنی ..من از دست تو چی کار کنم.. آدم یــه کار بدو چند بار باید تکرار کنه..» به اینجا که رسید فسقلی که از زور ناراحتی چشماشو تندتند به هم میزد، گردنشو کج کرد و در نهایت معصومیت گفت:« اما مامان، من کار دیروزمو تکرار نکردم به خدا..نگا کن.. دیروز فرشو قرمز کرده بودم اما امروز آبی شده ..ببین..!».!ا

۶ نظر:

khale ideh گفت...

bebin harf nadasht...akh kash man oonja boodam...hamoon moghe migoftam sepehr begoo 4 !!!!!!!!!!!!!
to ham hey oon farsho tamiz kon bebinim chi mishe akharesh.age az aval tamizesh nakarde boodi alan ye kaari shode bood too sabkaaye naghashaye bozorg!!;))))

خاله سارا گفت...

باهوش،بامزه،خوردني= فسقلي

باران گفت...

بابا اي ول به اين فسقلي

khale ideh گفت...

bebin hey in posto mikhoonam
hey yade ghiyaafeye fesgheli miyoftam,
hey delam mikhad lehesh konam!!!!!
age dame dastam bood....

سمفونی شعله‌ها گفت...

ایکاش همه نافسقلی‌ها مثل فسقلی و دیگر فسقلی‌ها صادق و پاک بودند

mari گفت...

http://ma-cuisine.over-blog.fr/