یکشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۶

بند

به بند پوسیده نمی شود اعتماد کرد.ـ
به بندی که گره نامطمنی دارد نمی توان اعتماد کرد، دیر یا زود باز می شود.ـ
بریدن بندها آسان نیست.ـ
گاهی بخشی از تو را با خود می برند،ـ
ازبس که گره شان عمیق بوده،ـ
بخشی که شاید هرگز ترمیم نشود
و حتی در دوره هایی به شکل چرخه های اسطوره ای زخمش سر باز کند.ـ
بریدن بندها آسان نیست،ـ
اما گاهی برای ادامه دادن، تنها راه ممکن است.ـ
.
پ.ن: دلم سفر می خواد.. یه سفر بی مقصد که بری ترمینال، اولین ماشینی که اومد و از اسم مقصدش خوشت اومد، سوار شی.تصور همچین کاری هم هیجان انگیزه!ـ

۶ نظر:

!! گفت...

age rabeteye 2 taa adam ba ham gharar beshe tabdil be band beshe,che saalemesh che poosidash...oon raabete nabashe kheyli kheyli behtare,na?
moshkel ine ke maa adamaa aadat kardim ke aagaahaane eshtebah konim!!!!!!!!!!!

فرزاد گفت...

يه جور ديگه هم هست بعضی بندا آدمو بالا می کشه.. همه بندا که مثه هم نيست.. بعضی بندا مثه بندهائی که ميمونا بهش آويزونن.. بيچاره بنده ... وقتی به بند بعدی رسيدن ولش می کنن... هی هی تاب بخوريد... حالا فکر کن وسط زمينو اسمونی نه بندی دستو پاتو بسته نه به چيزی آويزونی.. نه بهت آويزونن...اه اه اه...خيلی که بده

Aslan گفت...

بانو ... گاهی وقتها ادم فکر میکنه بریدن بند تنها راه چاره است ولی اگه دقت کنه میبینه که بر سر شاخ نمیشه بن رو برید ... میخوام بگم جنس بندها گاهی از جنس خودمونه ، ادامه رگ های قلبمونه و بریدنش میسر نیست مگر اینکه از حیات خودت بگذری و هر کسی از این نمیگذره
تورو خدا برو به سفر ، فسقلی ات رو بسپار به خدا و فامیل و برو یک ماه دوماه برو ... کجا؟ هرجا که اینجا نیست .

علی گفت...

عاشق تعبیراتم از حسهایی که شاید درون هر آدمی باشه و نتونه به قشنگی تو بیانش کنه.مخلص شما

هاشم گفت...

من اولین باریه که پستت رو خوندم.و حتی سر زدم.به نظر من بعضی از بندها اجتناب نا پذیرند. مثل دوران و خاطرات کودکی هر فرد.

سارا گفت...

میفهمم چی میگی..باهات موافقم،مثل همیشه