دارم میرم هندستون، یک زن کردی بستونم،اسمشو بذارم عم قزی...!ا
.
پ.ن: واقعا دارم تنهایی میرم هندوستان پیش بهترین دوستم که اونجا درس میخونه و صاحب وبلاگ گلستانه است.حدودا پونزده روز دیگه برمیگردم..روزگار به کامتون باشه
مادری عشقه و جوابش هم عشقه.من اصلا فکر نمیکنم مادربودن اجری غیر از این داشته باشه.از روزی که بچه به دنیا میاد تا روزی که ما میمیریم ،این عشق ما رو به بنـد میکشه و چاره ای هم نیست.هنـوزم نمیدونم این به بند کشیده شدن خوبه یا نه، اما گاهی که عشق فسقلی رو به خودم میبینم از خودم خجـالت میکشم که چرا گاهی اصلا شک میکنم به این قضیه..از اونا نیستم که خودشونو مادر فداکار بی بدیل معرفی میکنن و با خودشون تعارف دارن و همه اش در حال تظاهر به دیگرانن. من اعتراف میکنم که این بالا پایین رفتنها در مورد حس مادری همیشه برای من وجود داشته ولی وقتی در کل برایند رو نگاه میکنم یه عشق و رضایت عمیق از مادر شدنم دارم .من که اصلا اعتـقاد ندارم بهشـت زیر پای مادران است. به نظر من ، با وجود این زیباتـرین و لذت بخش تـرین حـس زندگی ، دیـگر چه نیازی به اجر و پاداشـی مـثل بهـشت است؟ .... خـدا رو شـکر!ا
فسقلی توی مهد کودک در حال یادگیری الفباست. یه روز که ازاونجا برگشته بود خونه، اومد و کنارم نشست و با هیجان گفت :«مامـان،ما امروز حرف "س" آخر رو یاد گرفتیم، مثل خرس..مثل برس ...مثل مرغس..» من با کنجکاوی گفتم:«چی؟» دوباره تکرار کرد:« مــرغــس» زود دوزاریم افتاد و با خنده گفتم :«آهان منظورت خروسه؟» فوری جواب داد:«آره..همون خـروس منظورم بود دیگه!»!ا
اون مدتی که خونه پدر آقای همسر مهمون بودیم، یه روز غذا کله پـاچه بار گذاشته بودند. دیدن کله گوسـفند از نزدیک برای فسقلی خیلی هیـجان انگیز بود و با داد و فریادش ما رو هم در این هیجان شریک کرده بود ،بطوری که من هم خیال میکردم تا حالا تو عمرم گوسفند ندیدم. اینو داشته باشید تا روزی که اومدیم خونه خودمون و قرار شد فسقلی و پدر بزرگش به همین خاطر برن گوسفند برای قربونی کردن، بخرن (و به من قول دادند که فسقلی شاهد کشتنش نباشه). داشتم لباسای فسقلی رو میپوشوندم تا با بابا بزرگش بره . اونم یه بند حرف میزد و همینطوری که لباس میپوشید با آب و تاب میگفت:« آره مامان..میخوایم بریم گوسفند ببینیم..اصلا میدونی گوسفند چیه؟ خونه بابا جمشید اون کله که توی قابلامه بود یادته؟؟ حالا تنه اش هم بهش چسبیده! حالا فهمیدی؟!»!ا