دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۵

کبودی

حدودا یه ماه پیش بود ، داشتم با فسقلی شوخی میکردم که سرش محکم به چشمم خورد و حدودا ده روز با کبودی دور چشمم (مثل کارتونها!) سر کردم و نگاههای مشکوک مردم رو که خیال میکردن شوهرم کتکم زده ،تحمل کردم. یه روز از این روزا که فسقلی داشت با من حرف میزد، گفت: «مامان عجب چشمت سیاه شده ها!» من جواب دادم: «آره دیگــه!» فسقلی در حال تفکرادامه داد: «مامان..مگه سر من جوهری بوده که چشمت سیاه شده؟؟!» و با چشمای گشاد شده منتظر جواب من بود!ا

۲ نظر:

ناشناس گفت...

khob rast mige bache!

مهدی گفت...

سلام الهام خانم
خوشحالم که دوباره مرتب می نویسید
راستی فسقلی برخوردش با تفاوتهای اجتماعی ایران و خارج( منظورم تفاوتهای توی کوچه و خیابونه) تا حالا چه جوری بوده ؟