پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

خودم

کی گفته من اینجا همش باید از فسقلی بنویسم؟بابا جون این فسقلی خسته شد از بس شیرینکاری کرد تا مامانش بدون نوشته نمونه! حالا تصمیم دارم از خودم بنویسم
ـ کاش قلب آدما پیدا بود..کاش
ـ گاهی آدما فکر میکنن شدن مرکز دنیا و همه ستاره ها و سیارات و اقمارشون باید به دور اونا بچرخن
ـ به یه نوع فلسفه ی پوچی رسیدم. نه دلم می خواد راه برم نه می خوام غذا بخورم, نه علاقه ای به تمیز کردن خونه دارم و نه دلم می خواد چیزی بخونم یا کاری بکنم. افسردگی مطلق خلاصه
ـ گاهي بعضیا به شكل ظالمانه اي مسائلی رو رک به آدم مي گن. آدم تا هفته ها از خودش و نادوني اش, يا سهل انگاري و ساده انديشي اش عصباني و گاهي هم نااميد باقي مي مونه
ـ دلم برای خودخواهي ها وعاشقي ها و بي گناهي ها و سادگي های بچگیام تنگ شده
ـ به نظرم نمی شه حس رو از چشم حذف کرد و پنهونش کرد.همیشه چشم آدما روراست ترین دنیاست
ـ گرچه وصالش نه به كوشش دهند....هر قدر اي دل كه تواني بكوش...لطف خدا بيشتر از جرم ماست.... نكته ي سربسته چه داني خموش

۴ نظر:

بیلی و من گفت...

سلام، داری بزرگ می شی!

mostafa گفت...

ایندفعه هم راجع به فسقلی نوشتی . البته یه فسقلیه دیگه (مثل خیلی از فسقلیا) امان از دست این فسقلی درون

خشایار گفت...

من اناری را میکنم دانه به دل میگویم خوب بود این مردم دان های دلشان پیدا بود
زیاد سخت نگیر بانو
راستی ایران خوش میگذره؟

گلنوش گفت...

الهام
من در طی سالها و با گذشت روزگاران به این نتِجه رسیده ام که خوشبختی یعنی شادی و رهایی درون بدون وابستگی به هیچ واقعه و کس و چیزی.یعنی همان خل بازیهای بچگی که حس رهایی و سبکی به ما می داد.و ته ته اش را که می کاوم می بینم چیزهایی که در بزرگی به ما حس خوشبختی می دهند همه موقت و بی ثباتند.
باید بی دلیل شاد بود.بقول یکی از دوستان من شادمانی را بجوئید خدا را خواهید یافت.
و یک راه حل عملی شاد بودن این است که در اولین فرصت به کوه برو.