شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

چهار فصل در یک روز

همیشه دوست داشتم و دعا میکردم توی شهری زندگی کنم که چهار فصل سال رو داشته باشه اما انگار ناقص دعا کردم و خدا هم استغفرالله سواستفاده کرده!!!ا
اینجا خیلی هوای جالبی داره. شب که میخوابی باید بخاری روشن کنی و دو سه تا پتو بندازی روت. صبحم توی ماشین باید بخاری روشن کنی و ژاکت تنت کنی. نزدیک ظهر هوا بهاری میشه و پنجره ماشینو میکشی پایین و شروع میکنی آواز خوندن!! از ظهر که میگذره هوا آنچنان گرم میشه که دوست داری اون یه تا پیرهنم که تنته در بیاری که البته از شرم این کارو نمیکنی !! کولر ماشینم تا ته روشن میکنی!! نزدیک غروب هوا پاییزی میشه و دوباره ژاکتتو میپوشی و شیشه های ماشینو میکشی بالا !ا
میدونید قسمت سخت قضیه چیه؟ لباس پوشیدنه..اینکه بالا خره چی بپوشی بری بیرون. حکایت ترکه است که پیژامه روبا کت میپوشه منم برای لباس پوشیدن یه کاری تو همین مایه ها میکنم که پیش بینی همه چی رو بکنم!ا

۱ نظر:

shirin گفت...

Then you never get bored ! lol It's marvelous.