چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶

گرفتگی

گاهی خیلی غصه ام میگیره و به هزار و یک دلیل شروع میکنم به گریه کردن. گاهی هم اصلا نمیتونم با هیچ حربه ای خودمو آروم کنم. پریشب هم یکی از همون شبا بود.داشتم مثل ابر بهار گریه میکردم. سر فسقلی روی پام بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد.فکر کنم چند قطره ازاشکام ریخت رو گردنش. بعد از چند دقیقه نیم خیز شد و همینجوری که به اشکای من نگاه میکرد با دلسوزی گفت:«چرا گریه میکنی؟» من هم در حالی که هق هق میکردم ،شرمنده جواب دادم:« منو ببخش مامانی..دلم گرفته!» همینجوری که با دستای مهربونش صورتمو نوازش میکرد با ملایمت گفت:«پاشو عرق نعناع بخور دلت باز میشه..پاشو!»!ا

۲ نظر:

Aslan گفت...

میخواستم یه جواب طنزالود بدم که منظره مادری که اشکهاش میریزه رو صورت پسر کوچولوش مانع شد. حالا من هم دارم گریه میکنم منتها چون یادم دادن که گریه مال مرد نیست. قلبم داره گریه میکنه. خدایا ... پنجشنبه و جمعه روزهای عزیزی هستن به بنده هات یاری بده که کوچولوهاشون وقتی چشم باز میکنن صورت خندون والدین رو ببینن و اشک از چشم بیگناهی سرازیر نشه. تمام مومنین و مومناتی که این کامنت رو میخونین . به حرمت لحظه های شادی که الهام بانو با دل خونین برای ما در این فضا ایجاد کرده دعا کنین که مشکلات این زن شجاع و مهربان تمام بشه و غبار غم از ایینه دلش پاک.

khale ideh گفت...

baz khoda ro shokr ke pishnahaad-e digeyee nadad!!!!!!! ;))))