جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۸۵

تقلید کورکورانه

آقای همسر رفته بود توی بالکن تا دیش ماهواره رو تنظیم کنه به منم گفته بود روی مبل بشینم و تلویزیونو نگاه کنم و بگم تصویر کی میاد و کی بهترین حالتشه. من هم نشستم. مرتب فریاد میزدم و وضعیت تصویرو به اون گزارش میدادم: آهان... اومد... نه... رفت... خوبه...رفت.. خلاصه موضوع همینجوری ادامه داشت تا اینکه فسقلی اومد و کنارم نشست و شروع کرد با صدای بلند تراز من داد زدن و تکرارکردن: اومــــــــد...نیومــــــــد
یه مدت که گذشت؛ در حالی که سرشو میخاروند از من پرسید: مامان.. راستی کی رفته و برگشته ما داریم هی به بابا میگیم؟؟!!ا

۱۹ نظر:

یک پیرمرد گفت...

یاد شکل گیری انقلاب اسلامی افتادم! همه همینجوری و بدون فکر همدیگه رو تکرار کردن

ناشناس گفت...

kheili khandidam daset dard nakone
shiva

مریم گفت...

نوشته هاتو دوست دارم . پاینده باشی

سیروس گفت...

این آقای پیرمرد چه حرف به جایی زده! میشناسیش؟ وبلاگ داره؟ در ضمن این فسقلی تو معرکه اس

نارنجي آبي گفت...

ياد شعر مولانا افتادم- خلق را تقليدشان برباد داد

عمو اروند گفت...

اون موقه‌آ،اواخر دهه چهل شمسی،دیش میش نبود.جنوب زندگی می‌کردیم و روزانه فقط شش ساعتی برق داشتیم. تلویزیون هم اگر هوا شرجی بود، قطر یا زهار را می‌گرفتیم. یه میله بلند شش متری نصب کرده بودیم توی حیاط و مرتب می‌پیچاندمش و عیال می‌گفت اومد یا نی‌مد. و نهایت عربی پیداش می‌شد و یا حبیبی یا حبیبی می کرد. شاد باشس

الهام بانو گفت...

نه سیروس عزیز،این دوست گرامی رو نمیشناسم.ولی چه نکته به جایی گفته! خودم به این فکر نکرده بودم

شراره مامان بردیا گفت...

سلام الهام جون. ماشاالله به بلبل زبونی این فسقلی. راستش بهانه جون وبلاگ شبنمو معرفی کرد و من توی کامنتها شما رو پیدا کردم.میشه اگه قابل دونستی یه سری راهنماییم کنی راجع به پوئنهایی که مهاجرت به کانادا لازم داره و یک موسسه معتبر توی ایران. ممنونت میشم یه دنیا

كوثر گفت...

من مي تونم اون احساس نسبت به توپ بسكتبال رو درك كنم. چون خودم 7 سال بسكتباليست بودم. هنوزم مدالايي رو كه بواسطه زحمت هم تيميام گرفته بودم رو نگاه داشتم. ولي الان چند سال از آخرين باري كه دستم به توپ بسكت خورده بود ميگذره.
راستي وقتي آدم وبلاگ شما رو مي‌خونه، چيزي كه ازش احساس مي‌كنه انرژي مثبته. در حالي كه با اسم وبلاگتون منافات داره. شايد من اشتباه مي‌كنم ولي با خوندن "درد و دل" انگار ادم انتظار خوندن ناراحتي و مشكلات و خاطرات يك عشق ناكام و....داره. البته بايد ببخشيدا.
كلآ خاطراتتون جالبه.

Mehdi Rahimi Nasr گفت...

خیلی جالب بود یاد همین کار با برادر کوجکترم افتادم که چون از طبقه اول تا پشت بوم که چهار طبقه فاصله اش بود باید داد میزد یه بار که اومد پایین گفت :دادش این موبایل رو واسه چی اختراع کردن ؟ خب از اون بالا با موبایلت زنگ بزن به تلفن خونه ; )دیدم راست می گه بچه !!ـ
راستی جسارتا می خواستم چیزی بگم ، بنظرم این فسقلی شما هم داره آروم ،آروم واسه خودش مردی میشه نکنه این اسم روش بمونه !! که بعدها دلخور بشه ! به یه مناسبتی مثل تولدش یا ... اسم مستعارش رو تغییر بدید ، البته ببخشیدآ

الهام بانو گفت...

مرسی از پیشنهادت مهدی جان،ولی هنوز زوده فکر میکنم تولد 8 یا 9 سالگیش این کارو بکنم.
شراره جون من در آمریکا هستم

مدير گفت...

اونجا امريكاست؟
من فكر ميكردم در اين ايران عقب مانده ديش را به اين روش تنظيم ميكنند اما بعد از اختراع فايندر كمي مساله آسانتر شد. بهتر نيست براي روز مرد براي همسرجان يك فايندر خريداري شود تا فسقلي نيز دچار ابهان نگردد؟
راستي از بابت ثبت نام ممنون.

سپهر گفت...

من هم نفهميدم. بالاخره كي اومد. كي رفت. راستي اين فسقلي شما چقدر از من بزرگتره؟

فرنوش گفت...

سلام. من مامان سپهرم. مرسي كه به وبلاگ پسرم سر زدي. نوشته هات خيلي قشنگند. در ضمن كلي به نظر همسرت نسبت به تو خنديدم. خدائيش منظورش همون اولي بود!احساست نسبت به توپ بسكت برايم جالب بود. حتما دوران مدرسه عشق بسكت بودي. موفق باشي. راستي خواهر من هم در آمريكاست. اما استكبار جهاني حتي براي زايمان او هم به مامانم ويزا نداد. از آشنائي با وبلاگت خوشحالم..

الهام بانو گفت...

سپهر؟؟!ا
مدیر جان کامنتتو برای آقای همسر خواندم با یه لحن خنده داری که در نوشته قابل نشان دادن نیست گفت :این دوست ما فکر میکند من نمیدانم ستلایت فایندر چیه؟آخه برای یه بار که انقد پول نمیدن!ا
فرنوش عزیز خوش آمدی!ا

ناشناس گفت...

الهام خانوم چرا به من خوش آمد
نگفتی
؟!you know

الهام بانو گفت...

you know عزیزم
خوشامد گویی من برای تو همراه با یک سوال بود یادته؟؟اما اگه خوب و مناسب منظورمو نرسوندم معذرت میخوام.البته که تو لطف میکنی و همه کامنتهای قشنگتو با جون و دل میخونم اگه تک تک جواب ندادم برای این بود که حدس میزدم نوشته های توی آرشیومو یه بار میخونی و کامنت میذاری و بر نمیگردی.به هر صورت اینو از ته دلم میگم با اومدن یک یک شما خیلی خیلی خوشحال میشم و کلی نیرو میگیرم برای نوشته های بعدی.ازت ممنونم که با من همراه شدی.حالا میگی این اسمت یعنی چی؟یعنی تو رو میشناسم؟؟؟!!ا

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
الهام بانو گفت...

آخ که چقده دوست دارم بدونم شما کی هستی! you know me