سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

يک روز جمعه

روز جمعه بود ومن و فسقلي قرار بود از صبح تا شب توي خونه بمونيم و به کارهامون برسيم( البته بهتره بگم برسم چون ميدونيد که؟!). از خواب که بيدار شدم به فسقلي گفتم: «خب.. ناهار که قرمه سبزي درست ميکنم..» فسقلي با اوقات تلخي گفت:« که من دوست ندارم» من ادامه دادم:« بايد همه جورغذا بخوري...خب..شبم چيکن ناگت ميخوريم.» به اينجا که رسيد با خوشحالي يه آخ جــــون از ته دل گفت و رفت پي بازيش. ساعت 12 ظهر بود که اومد تو آشپزخونه و داد زد:«آييي مامان گشنمه...» جواب دادم:« الان عزيزم..الان قرمه سبزي برات ميريزم.» قيافه فسقلي تو هم رفت .يه کم اين پا اون پا کرد وبعد با احتياط پرسيد:« مامان...نميــشه الان شــام بخوريم؟»!!!ـ

۳ نظر:

parisa گفت...

این فسقلی خیلی باهوشه،
همیشه نظراتش تکه

فرزاد گفت...

ايول ، زنده باد پيتزا پنير ، مرغ سوخاری ، استيک ، چيکن ناگت و البته جوجه کباب

!! گفت...

be ma ke akharesh ghorme sabzi nadadi,yadete....!!!!!!!!!!!