دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷

فسقلي و حموم

از راه رسيده بوديم، هر دو خيس عرق و خسته. به فسقلي گفتم: «توي ماشين بهت گفتم اول ميري حموم بعد هر کاري ميخواي انجام ميدي..خيلي کثيفي!» فسقلي جواب داد: «باشه مامان!» و رفت تو اتاقش تا من لباسمو عوض ميکنم يه کم با اسباب بازياش بازي کنه و بعد بره حموم. دور خونه راه افتادم و يه کمي خونه رو مرتب کردم و يادم رفت که چي کار ميخواستم بکنم. نيم ساعت که گذشت صداي فسقلي در اومد که: «مامان..گشـنمـــــه!» گفتم:« الان..يه کوچولو صب کن...» و باز مشغول کار شدم .بعد از چند دقيقه باز فرياد زد:« آيييييي گشـــــنـــــــمه...» که من يهو قرارمون يادم اومد و تحکم اميز گفتم: «بايد بري حموم!» فسقلي بر افروخته و شاکي شد وداد زد:« آخه من که نگفتم تشنمه که ميگي برو حموم..گفتم گشنــمه!»!!ـ

۲ نظر:

فرزاد گفت...

آخ بچه مرد ازگشنگی

Ebi گفت...

نتیجه اخلاقی اینکه هر وقت فسقلی گفت تشنمه قصد داره بره حموم.
اما اینکه گشنمه از دید فسقلی معنیش چیه، هنوز در پرده ای از ابهام قرار داره.