دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

بهار دل

بالاخره ازم سوال کردي! الان تقريبا يه سال ميگذره از اون اتفاق و توي اين روزا تو فقط با نگاهت و مهربونياي گاه و بيگاهت بهم ميفهموندي که ميدوني، درک ميکني و منو دوست داري اما هيچ وقت مستقيم ازم نپرسيده بودي...هيچي نپرسيده بودي.. و حالا پرسيدي، خيلي ساده و زلال و کودکانه ، مثل هميشه....خيلي وقت بود که منتظر اين روز بودم و خوشحالم که بدون هيچ کم و کاستي از پس اين يکي هم بر اومدم عزيز دل
من وتو و اين راه طولاني وخاطراتمون و اين عشق...این عشق که توی تنم ریشه دوانده... تمام عشقی که تو به من دادی و می دهی و زخمهایم که از عشق تو چه بی درد شده اند و از خا طرم رفتند... تمام لحظه های قشنگ و لطیف با هم بودنمان ..دوست داشتن تو شجاعم کرده است. من خوشبخترینم وقتی که تو هستی و عشق است و مهربانی هست..خيلي دوستت دارم رفيق من، فسقلي من

۴ نظر:

فرزاد گفت...

خيلی قوی ، خيلی پورشور و خيلی زلال ، براستی شايسته مادر فسفلی بودن هستی

sara گفت...

arezu daram ye roozi madari mese to besham

mahasta گفت...

این مامان بودنت خیلی عزیزه!

مهدی گفت...

همین قدر که توی این وضعیت که بخشی از اونو نوشتی می تونی بنویسی یعنی هستی و اونم از نوع بهاریش
موفق و شاد باشی