چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶

هذیان 4

ـ نگید خل شدم..پست قبلیم همه رو نگران کرده بود ولی باید بگم نمیدونم آیا در تمام مدت زندگیم زمانی بوده که تا این حد راضی و آرام و در تکاپو باشم. سبکی دوران کودکی.. سرزندگی باورنکردنی دوران نوجوانی..انرژی دوران جوانی و ..شادمانی...یک حس زیبای مداوم با من است.کاش می تونستم این حس رو توی مردم دنیا تزریق کنم.تونستم خودمو از کلیشه های شناخته شده اجتماعی بیرون بیارم ..خدا رو شکر
..
ـ گرمم مي كني، نسوزان…دل سپردگي را شكي نيست.غير از آن مگر مي شد چنين تنها با يك صدا آرام گرفت..مي شد گريخت از همه كس حتي از تو.. به خود تو..شوق پرواز را در من بر مي انگيزي..پرواز مي كنم.. اوج است يا سقوط. من ولي سقوط نخواهم كرد.. رمز اوج اين است: زمزمه مي كنم" من سقوط نخواهم كرد"!ا
.
ـ مي گريزم، مي گريزم از آنچه نمي شناسم و ماهيت اش را نمي دانم.. از يك حس، از دردي كه به هر بهانه اي،به هر تلنگري، دلم را مي فشارد
.
ـ توی دستای قویت عروسك شدم. مثل همه عروسكا آرزوم اينه كه باهام بازي كني.آرزو دارم لبام رو سرخ كني. آرزو دارم روي پات بذاريم و برام لالايي بخواني. منو فشار بدی و موهامو نوازش كني. موهامو بكشي و صورتم رو خط خطي كني و حتي گاهي عروسک سخنگوتو باز كني تا ببيني صداي سخن گفتنش از كجاي دلم بیرون میاد ...اما مثل همون عروسكای بچگیا آرزو دارم روزي مثل تو باشم

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶

هذيان 3

تمام تنم زخمیست. حکايت من،حکايت یکی بود یکی نبود است!يکي هست و ميگريد، آن يکي نيست! زندگی من مثل بازی بچه هاست .توی این بازی هیچ کس مرا جدی نگرفت حتی تو! چرا؟؟ دیگر نه خودم را می خواهم نه این درد را و نه این نفس که به سختی می آید و می رود و نه هیچ کس دیگررا!!قلبم بد جوری درد می کند! ديروزدوستم نشست و سرم را توی سینه اش گرفت و من زار زدم .به اندازه همه ابر های آسمان زار زدم . سعی می کرد آرامم کند ولی من دیگر حتی معنی آرامش را فراموش کرده بودم ! صورتم را توی دستهایش گرفت... " کاش هیچوقت اهلی هيچ کس نشده بودم ! کاش!" دوستم فریاد زد که تو تقصيري نداري بس است بس!؟ ...ميدانم از حرفهاي بي سر و ته من کلافه شديد اما این را بگذارید به حساب احوالم که گاهی خوب است و گاهی هم که اصلا احوالی نیست که خوب باشد و یا بد!ا

چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶

گرفتگی

گاهی خیلی غصه ام میگیره و به هزار و یک دلیل شروع میکنم به گریه کردن. گاهی هم اصلا نمیتونم با هیچ حربه ای خودمو آروم کنم. پریشب هم یکی از همون شبا بود.داشتم مثل ابر بهار گریه میکردم. سر فسقلی روی پام بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد.فکر کنم چند قطره ازاشکام ریخت رو گردنش. بعد از چند دقیقه نیم خیز شد و همینجوری که به اشکای من نگاه میکرد با دلسوزی گفت:«چرا گریه میکنی؟» من هم در حالی که هق هق میکردم ،شرمنده جواب دادم:« منو ببخش مامانی..دلم گرفته!» همینجوری که با دستای مهربونش صورتمو نوازش میکرد با ملایمت گفت:«پاشو عرق نعناع بخور دلت باز میشه..پاشو!»!ا

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

هذيان 2

توي ماشين نشسته ام، صدای موسیقی را می برم روی شماره سي ،می خواهم که فقط من باشم و موسیقی .گور پدر همه! صدای موسيقي می رود ته ذهنم ته نشین می شود و جایش تصویرها آرام آرام می آیند و از ذهنم می گذرند. دستم را مثل همیشه سايبان چشمهایم ميکنم که همین یک ذره نور هم مزاحم نشود.سرعتم را بالا ميبرم. می خواهم دلم را به یک جایی آویزان کنم . انگار پوست تنم ترک بر داشته.. ترکهای عمیق! بزرگ شدن برای من از سي و چند سالگی شروع شد. میان گریه ها می خندم ، با ساز روزگار می چرخم و میان خنده هايم بلند ميگريم و پوست می اندازم و چه دردی دارد این پوست انداختن!!!روزگار پوست تنم را کند ولی آن دخترک کوچک چشم سیاه و مو سیاه توی دلم هنوز زندگی می کند و نبضش تند تند می زند.دلم هوای بی وقتی هایم را کرده. همان وقتهایی که تا اراده می کردم کلمه ها می آمدند و صف می کشیدند کنار هم توی حاشیه جزوه هاي دانشگاه یا هی کتاب بخوان و کتاب بخوان و از رو نرو و يا وقتي توی وان می ایستادم و خیره می شدم به سوراخ وان.حس می کردم کلمه ها با کفی که از روی سرم می ریزدو شسته می شود و می رود پایین. پایم را به عمد می گذاشتم روی سوراخ، نه! به غیر از آب و کف هیچ چیزی نیست...ـ
تازه ساعت سه صبح است هنوز تا خورشید خیلی راه است!ا

پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶

اندر حکایت حمام رفتن فسقلی

چند روز پیش فسقلی رو حموم برده بودم ومثل همیشه داشتیم در باره اینکه چرا هر وقت سرشو شامپو میکنم، انقدر وول میزنه که بهم آب بپاشه ،جر و بحث میکردیم..توی اون وضعیت اسفناک که سرا پای لباسم خیس بود یهو فسقلی رو به من گفت:«مامان..میشه پاهامو با لیف سنگی بشوری؟» من که کلافه شده بودم، یه کمی فکر کردم و از اشاره فسقلی فهمیدم چی میگه..با خنده گفتم:« اون سنگ پاست نه لیف سنگی!» فسقلی همونجور متفکرانه گفت:« آهان..مامان،این فسیل پای دایناسوره!» گفتم:« انقدروول نزن ببینم، خیسم کردی،چرا این حرفو میزنی؟» جواب داد:«آخه..آخه خودت گفتی سنگ پا،این یعنی اینکه از پا درست شده دیگه.در زمانهای قدیم که دایناسورا مردن ،پاهاشون تبدیل به این شده!..مم..مامان،این فسیلا رو از کجا آوردن؟» من در حال لیف زدن فسقلی و خندان از شنیدن این نظریات، به یاد ضرب المثل سنگ پای قزوین افتادم و سریع جواب دادم:«قزوین!» و بعد بلافاصله شروع کردم کف مالیدن به صورتش، اونم همونجور که چشماشو محکم بسته بود، بلند، طوری که صداش از صدای دوش آب بلند تر باشه، داد زد:« میشه ما هم بریم قزوین و فسیل دایناسور ببینیم؟!» ...ای بابا.. این بچه موضوع رو خیلی جدی گرفته!ا

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۸۶

تو

چرا دوستت دارم؟ نمی دانم! دوست داشتنم شبیه هیچ دوست داشتنی نیست. شاید که از بچه گی میخواستم چیزی داشته باشم که شبیه هیـچ چیز نباشد و یا بهتربگویم هیـچ کس مثل آنرا نداشته باشد... که تو پیـدا شدی! روی دیوار ذهنم با خط سیاه و درشت نوشته ام: ورود هر چه غریبه ممنوع!ا
عجب جادویی دارد این عشق..هزارضربه پیدا و ناپیدا دارد. گاهی چنان میخراشد که خون فواره می زند و گاهی چنان با دستهای مهربانش مرهم می گذارد که نگو و نپرس!ا
چشمهای احساسم قرمز قرمز است. احساسم بهانه تو را می گیرد. می رود صورتش را به پس شیشه می چسباند و خیابان پر از برگ را نگاه می کند به هوای آمدن تو... تا صبح صورتم را توی بالش فرو می کنم که هیچ حسی به سراغم نیاید! لعنت به این عشق!! کاش می شد تمام لحظه های با تو بودن را یک جایی قایم کرد تا هر وقت که دلم برایت تنگ می شود، آنها را دانه دانه بیرون بیاورم و بدون هیچ دلهره ای از سر صبر نگاهشان کنم! کاش می شد همیشه کنار تو بود و ساکت فقط به چشمهایت خیره شد!ا

دوشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۶

!!

فسقلی با افتـخار و مغـرور میگه: مـامـان تو که نمیدونی آمریکا رو کـی کشف کرده، اما من میدونم..... آمریکا رو کریستال کلفت کشف کرد!ا

یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۶

لالایی

همه چیز تعطیـله! فکر کردن تعطیل، حرف زدن تعطیل، من تعطیل..! قصه داره به سر می رسه ولی کـلاغ من سیاه پوشیده و نشسته پشت شیـشه... برای همین هیچوقت به خونه اش نمی رسـه!! می رم کنار پنجره، هوای سرد پاییـز می زنه توی صورتم... سرم رو بالا می گیرم و زل می زنم به آسمـون... اگه سرم رو یک کم پایین بیارم همش پنجره است و پنجره! زل می زنم به خـالی و تاریـکی پنجره های رو به رو . سیـگار رو با نفـرت و درد می کشم . با این همه درد و توی این بی خوابی ،دیگه حتی خودمـو دوست ندارم !دیگه نه خودم رو می خوام نه این درد رو و نه هیـچ کس دیگه رو..راستی بارون می یاد ..چه نم نم بارونی.. چه هوایی ..پنجره رو باز گذاشتم که باد بیاد، بارون بیاد و همه دلتنگی های منو با خودش ببره! کاش توی قلب منم باد میومد و همه چیزو به هم می ریخت و خیلی چیزا رو با خودش می برد! دلم می خواد کسی دلداریـم بده، دلم میخواد کسی سرم رو توی دستاش بگیره و من یک دل سیرسیر گریه کنم! گریه کار ابره اما منم دلم گریه می خواد... کاش هیچوقت وارد دنیای آدم بزرگـا نشده بودم... کاش! بازم کوچیک می شم و نوک تیـز ماه رو می گیرم و یـواش خودمو بالا می کشم . روی ماه می شیـنم و آروم آروم تاب می خورم. از اون بالا زمینـو نگا می کنم . چقدر همه چی کوچیکه وقتی از این بالا بهش نگا میکنم و من چقدر آروم میشم وقتی این واقعیتو میفهمم!.. کم کم روی ماه دراز می کـشم و اونقدر برای خودم تنهایـی لالایی می خونم تا خوابم ببره.....ـ

یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۶

نظريه

يه روز فسقلي از من پرسيد:«مامان ..تو پير بشي ميميري؟» با خنده جواب دادم:« نه عزيزم..من يه قرصي هست ميخورم که هميشه زنده ميمونم..تو هم ميخواي؟»!ا
چند روز گذشت . نشسته بودم کنار تخت فسقلي تا اون بخوابه .معمولا قبل از خواب نظريه هاي علمي خودشو ارائه ميده. اون روزم نوبت رسيده بود به نظريه راجع به سرنوشت کره زمين، شروع کرد به گفتن اينکه:« کره زمين کم کم به طرف خورشيد ميره ..ميره به خورشيد ميرسه ..ميره توي هسته اون..ميدونستي خورشيد هسته داره؟ بعدم کره زمين از داغي هسته خورشيد آب ميشه.. له ميشه ...خرد ميشه... ذوب ميشه...راستي مامان..» من خوابالـو جواب دادم:«جـون دلم؟» فسقلي با دلسـوزي گفت:«ميگما..اون قرصه که گفتي بخوري ،نميميري رو نخور به منم نده!» پرسيدم:«چرا پسرم؟» گفت:« آخه اگه طبيعي بميري بهتر از اينه که ذوب بشي..بسوزي ..له بشي»!ا

دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

هذیان 1

ـ امشب سراپا عشق بودم و نفرت. امشب چقدر عجیب بودم. امشب چقدر دوستت داشتم...فقط خدا میداند
پر کن پیاله را
کاین جام آتشین
دیری ست..دیری ست...دیری ست
ره به حال خرابم نمی برد
.
ـ فسقلی هنوز بعد از گذشت یک سال گاهی انگلیسی فکر میکنه .پریروز قرار بود دوستم پریسا رو یه جایی سوار کنیم و با هم بریم خرید اما وسط راه با یه تماس تلفنی این قرارعوض شد و وقتی رسیدیم دم مرکز خرید، فسقلی که متوجه این تغییر قرار نشده بود با اعتراض پرسید:«مامان پس چرا نرفتیم پریسا رو بلند کنیم؟»!ا
.
ـ اگر وارد کوچه ی ورود ممنوع و بن بست شدید، بدونید که بعد از رسیدن به انتهای کوچه باید برگردین سر همون جای اولتون و تازه جریمه هم خواهید شد.بنابراین در موقعیت های مختلف زندگی حواستون باشه، اگه خواستین وارد کوچه ای بشین، حتما یه کوچه ای رو انتخاب کنین که ورود ممنوع نباشه و راه هم به جایی ببره!!ا
.
ـ خوبه، وقتی یه نفری هست که بدونی همیشه دوستت داره. یه دوستی ثابت و عالی و خالص. هر جوری که باشی .نه به خاطر این که فرزندش هستی، نه به خاطر این که همسرش هستی، نه به خاطر این که مادرش یا پدرش هستی ، فقط و فقط به خاطر این که "تو" هستی، دوستت داره
.
ـ دست برداشتن از کسی یا چیزی که برات عادت شده گاهی خیلی سخته اما..وقتی به این نتیجه رسیدی که باید این کارو بکنی، معطلش نکن،مطمئن باش پشیمون نمیشی..از ما گفتن بود!!ا
.
ـ اگه طنز در دنیا وجود نداشت و اگه من این روحیه ی طنز رو نداشتم تا حالا به نظرم هزار باره خل و چل شده بودم. زندگی رو باید قشنگ ساخت. هر یه لحظه ای رو که بتونی برای یک نفر، با وجودت قشنگ تر کنی، ارزشش رو داره
.
ـ خیال می بافم. توی خیال می شه همه چی رو اون جور که می خوای ببینی و هر چی رو می خوای هزار بار دوره کنی.هر بوسه می شه هزار بار تکرار بشه. هر نگاه می شه هزار بار دیده بشه. هر سفر می شه صد هزارسال بی پایان طول بکشه.آدم خوبه با عاشقی زنده کنه. اه ...چرا من هیچ وقت مست لایعقل نمی شم.شراب کارگر نیست. نگاهه که مستم می کنه. مثل قبل نگاه کن که مستم کنی و همه ی ناگفته ها رو بشنوی! یالا دیگه!ا
.
ـ دیگه خوابم میاد وگرنه بازم حرف داشتم بزنم!خداییش شانس آوردین!ا

جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶

فسقلی به کلاس اول میرود

باورم نمیشه این فسقلی من وقت مدرسه رفتنش رسیده باشه، انگار همین دیروز بود تو حالت نیمه بیهوش شنیدم که پرستاره میگفت:« صدای منو میشنوی؟ تو مادر شدی، مادر یه پسر سالم وچاق و چله»!!ا

جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶

اسباب کشي

اسباب کشوني دارم، چند روز ديگه که آزاد شدم ميام مينويسم..قابل توجه کساني که بهم ميل زده بودند که زنده ام يا نه!ا

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۶

درد و دل

ـ نبودم..يادتونه شش ماه پيش رفته بودم ،هندستون يه زن کردي بسونم؟ ديدم يکي کمه ، رفتم دومي شم استوندم!! بابا نا سلامتي هنوز دوتا ديگه هم جا دارما !ا

ـ گاهي فکر ميکنم خوبه که آدم زياد فکر نکنه و زندگيشو بکنه.. ببينم اين دنيا براي امثال من مگه چقدر طول ميکشه که انقدر بايد دو دو تا چهار تا کنيم و آخرشم هيچي به هيچي

ـ فسقلي خوبه و از ديروز هم داره با سوغاتياش حال ميکنه، اومده بود فرودگاه دنبالم. وقتي از دور اون قيافه نازش با اون کله گردشو ديدم ،يهو دلم هري ريخت و فهميدم که چقدر اين موجود نازنين کوچولو برام عزيزه

ـ درست مثل سالکان با شدت ضرب او می چرخیدم و می چرخیدم و داد میزدم ..نه انگار دیگر داد نبود یک چیزی میان فریاد و ضجه و خشم . یک چیزی مثل له شدن احساست . یک چیزی مثل غروری که میان این سماع مثل دود اسفند کولیان به آسمان می رفت و باز نمی گشت.و بعدش فریاد بود و خشم بود و درد بود و تن کبود بود و هنوز هم هست

ـ نبودن تو عادتم نخواهد شد ! رفتن هر بار سخت تر از بار قبل است و من هرگز نتوانسته ام به این راه، به این رفتن ها و رفتن ها خو بگیرم .می دانی حضور تو توی زندگی من ریشه دوانده!بیا نبودن تو را از زندگی خط بزنیم، نبودن تو هیچ حرف مهربانی نیست، به نبودنت عادت نمی کنم!بیا قراری با هم بگذاریم هر وقت که به دستهایت نگاه کردی ،جای دستهای مرا خالی کن که جایشان توی دستهای تو خالی مانده است

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۶

شام شاعرانه

نمیدونم تا حالا با یه پسر شیطون شـش ساله رفتین به یه رستوران مکش مرگ ما یا نه ، اما من این تجربه رو داشتم که میخوام جهت عبرت سایرین بیانش کنم : از در وارد شدیم و با سر و صدای فراوان نشستیـم ، گارسون با عزت و احترام اومد و سه تا گیلاس جلوی من و فسقلی و دوستم گذاشت.بیچاره هنوز آخری رو روی میزنذاشته بود که فسقلی گیلاسو بلند کرد و توشـو نگاه کرد (انگار از بیرون پیدا نبود!) و چون دید خالیه با شدت اونو گذاشت رو میز و فریاد زد «من نوشابه میخوام ..» وقتی دستشو ول کرد،گیلاس بیچاره که از کمر شکسته بود رو میز ولو شد! گارسون برای اینکه ناراحت نشیم، زود جمع و جورش کرد . من ازش خواستم که ما رو ببخشه(!) و به جای این گیلاسای یک لایی یک لیوان قرص و محکم بیاره که البته تو این رستورانا نایابه.بنابراین تا غذامون تموم شد ،هر دفه که فسقلی گیـلاسو به طرف دهنـش میبرد که نوشابه بخوره ،من و دوستم نیـم خیز میشدیم..تصورشو بکنید.. و هر بار من مجبور بودم دست فسقلی رو بگیرم و تاکید کنم:«مامان ..یـواششششش» خلاصه این از این. حالا تصور کنید جفتهایی که اونجا اومده بودن تا یه شب عاشقانه رو طی کنن و در این بین فریادهای فسقلی که هر لحظه درباره یه چیزی اظهار نظر میکرد اونا رو از حال خودشون بیرون میاورد! حالا بگم از شـمع رو میز که احتمالا در فاصله ای که ما اونجا بودیم ، فسقلی صد بار اونو فوت کرد و گارسونه هم صد بار اونو روشن کرد..حالا جالب اینه که نه فسقلی از رو میرفت نه گارسونه.... میبینید چه شام شاعرانه ای صرف کردیم!!ا

سه‌شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۶

افاضات فسقلي

هفته پيش چهارشنبه بود، به فسقلي گفتم:« فردا ميريم شمال،خوشحالي؟» بدون اينکه جوابمو بده گفت:« مامان..کي برميگرديم؟» جواب دادم:« شنبه چون تعطيله..» بعد با خودم شروع کردم به بلند بلند فکر کردن:« راستي براي چي تعطيله؟» فسقلي زود جواب داد:« آهان....آخه امام حسين هفتم مرده!»!ا
خلاصه فرداش راه افتاديم به سمت شمال، جاده خيلي شلوغ نبود همينجور که با سرعت ميرفتيم رسيديم به يه جايي که ترافيک شد و ماشينا دنبال هم صف کشيده بودن. يه کم که مونديم، فسقلي جهت اطلاع ما که از گرما کلافه شده بوديم با صداي بلند گفت:« آخه اينجا دارن بليط شمال ميفروشن!!»!ا

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

درد ودلها

ـ چند وقته احساس می کنم بیرون از زندگیم ایستاده ام ودارم جریانش رو نگاه می کنم . نه دخالتی دارم نه می تونم خوشحال و ناراحت بشم. مثل تصویر يه فيلم.اين احساس هر روز که ميگذره بيشتر ميشه .يعني فکر ميکنيد بايد برم دکتر؟؟!ا
.
ـ چه جوری می شه یاد گرفت به آدما به اندازه لیاقتشون سرویس داد؟ چرا من فکر می کنم وظیفه دارم خلاء روحي آدما رو پر کنم؟
.
" ـ شاید تو در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضیها تمام دنیا باشی" گارسیا مارکز
.
ـ انگار یه جورایی عصیان فرو خفته خودشونو تو من می بینن و دلشون نمیخواد اینبار خاموشش کنن.شاید برای اونا همنشینی واژه زن با فضیلت ,وفاداری, فداکاری و سازگاری تهوع آور شده.کدوم زنیه که حداقل یه بار دلش نخواد جای این واژه ها رو با واژه های جدید پرکنه؟
.
ـ فسقلي ديروزميگه : «مامان ميشه دندونم که افتاده رو بندازي تو ليوان آب؟ » ميپرسم: «چرا اينکارو بکنم؟» ميگه: «ميخوام تا فردا صبح دراز بشه ..دندون دراکولايي بشه.. بزنم به دهنم ،برم بچه ها رو بترسونم!» بعدم با چشماي گشادش منتظر تائيد من شد!ا

یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

تعميرگاه

ماشينم رو اين هفته بردم تعميرگاه. يه دويست و شش خاکستريه. هنوزم تحويلش نگرفتم. ديروز فسقلي از من سوال ميکنه: مامان.. حالا که ماشينتو از تعميرگاه بگيري ديگه درست شده؟ من جواب دادم: آره پسرم،کارش درست درست شده، توپ شده! فسقلي سرشو خاروند و گفت: آهان پس حتما شده يه بي ام و مشکي!!ا

سه‌شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۶

بلبل زبانی

فسقلی: مامان من تو رو اندازه فضا دوست دارم
من: وایییییی..چه خوب..منم همینطور..راستی میدونی فضا چیه؟
فسقلی: آره،فضا طولانیترین کرهء جهانه!ا
من:چقدر طولانیه؟
فسقلی: از خدا یه ذره کوچیکتره
من: چقدر از خدا کوچیکتره؟
فسقلی:یعنی وقتی به موهای خدا میرسه یه کم از اون کمتر!ا
من:یعنی میخوای بگی خدا کجاست؟
فسقلی:همه جا
من:اگه اینجاست پس چرا ما نمیبینیمش؟
فسقلی:برای اینکه رنگ نور خورشیده!ا
من:خیلی دوستت دارم خوشمزه من!ا
فسقلی:منم ..دوستت دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد!!ا

پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶

از هر در

ـ امروز فسقلی رو صدا کردم و یه کلیپس بینی،از اونا که تو استخر میزنن که آب تو دماغشون نره،بهش دادم.اونم با خوشحالی اونو گرفت و رفت تو اطاقش .بعد از چند دقیقه اومد و دیدم عینک شناش رو زده به چشمش و دوتا لبه های کلیپس رو هم به زور کرده تو دماغش!!(فهمیدید که؟به جای اینکه اونو مثل گیره بزنه به بینیش دوتا لبه اونو به زورکرده بود تو سوراخهای دماغش!)!ا
.
ـ تولد یک چـیز نـوین،حس عجیب ناشـناخته بودنم برای خـودم، حس عجیب غیر منتظره بودن ام ...نیروی عجیـب ام برگشته، کار می کنم و کار می کنم و کار می کنم. حس انرژی بسیـار داشتن لحظه ای رهایم نمی کند... لحظه های پیشیـن از دست رفته اند. لحظه های نویـن در راهند اما.. خوشبخـتی های لحظه ی اکنون را کشف می کنم. به روح بزرگـی تکیه کرده ام که قرار است مرا کشف کند. در خلسه ای قدم بر می دارم خالی از احساس آگاهی ازخود. زندگی نو می شود... زندگی نو می شود.کاش شاعر بودم. کاش می شد شکوه لحظه ها را چنانچه حس می کنم شعـر کنم. کاش نقاش بودم .کاش می شد شکوه لحظه ها را چنانچه می بینم، نقاشی کنم. کاش بلد بودم حسم را, که فقط در من شکل گرفته تبدیل کنم به حسـی که با یکی از احساسات پنج گانه ادراک شود. او حتما می تواند کلمه ی حسم را برایم ابداع کند. او برای هر پرسش من، پاسخی دارد و من از هم اکنون تا آخر دنیا پرسش ام
.
ـ می بینم که از دهلیزهای تو در تو بیرون رانده می شوم و در ها یکی یکی پشت سر من قفل و چفت و بست می شوند, به طوری که دیگر نمی شود از دیوار تمییزشان داد. و من با ناباوری و بهت پشت یکی یکی درهای بسته نگاه می کنم, حیران, سرگردان و در به در
.
ـ اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو.....ز جنت ها گریزانم، به دوزخ ها عذابم کن

یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶

حرف حساب

دیشب بعد از اینکه همه کارای خونه رو تموم کردم ،اومدم تا بالاخره روی کاناپه تو هال بشینم که دیدم.. ای داد بیداد..این فسقلی شیطون تمام مداد شمعیاشو روی فرش ولو کرده و مداد قرمزه هم خرد شده وفرش کرممون به رنگ قرمز در اومده.حرصم در اومد و همینجوری که به طرف آشپزخونه میرفتم و غرغر می کردم رو به فسقلی کردم و گفتم:«آخه این چه کاریه..مامان از سر کار اومده و خسته اس..چرا کارمو در میاری..ببین فرشو قرمز کردی..»خلاصه به هر جون کندنی بود ،فرشو مثل روز اولش کردم.
امروز بعد از ظهر از سر کار اومده بودم.تا اومدم یه چرخی تو خونه بزنم و جمع و جور کنم، دیدم ای دل غافل..فسقلی خان دوباره مداد شمعیاشو ریخته رو فرش و اونو رنگی کرده. من خسته هم دیگه از کوره در رفتم و شروع کردم فریاد زدن که: «اخه چرا حواستو جمع نمیکنی ..من از دست تو چی کار کنم.. آدم یــه کار بدو چند بار باید تکرار کنه..» به اینجا که رسید فسقلی که از زور ناراحتی چشماشو تندتند به هم میزد، گردنشو کج کرد و در نهایت معصومیت گفت:« اما مامان، من کار دیروزمو تکرار نکردم به خدا..نگا کن.. دیروز فرشو قرمز کرده بودم اما امروز آبی شده ..ببین..!».!ا