شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

پرت و پلا هاي شخصي

ده و نیم صبحه. باران مي آيد. کوههاي تهران سپیدپوش شده. صبحها، صبحهاي مزخرف همیشه‌گی و کار و کار..و مثل هميشه حسي دارم که کارهايم را دقيقه نود انجام دهم! همان حسي که باعث می‌شود بنشینم و اینها را بنویسم و نروم سراغ کارها...ـ
خدا گاهی نمی‌گیرد به گمانم. دلم می‌خواست مریض شوم و چند روز به بهانه‌ی مریضی بخوابم. حالا مریض شده ام اما نه درست و حسابي که بتوانم چند روزي نباشم!ـ
دلم می‌خواهد کارم را رها کنم، بروم دنبال کاري که عاشقش باشم ، شاید بروم سراغ موسیقی ، نوشتن...اما راستش فکر ميکنم دير شده!ـ
روزهای رهاتری می‌خواهم. نه صبح‌ها کارت زدن، عصرها کارت زدن، موظف بودن.ـ
همه‌اش تقصیر يک اتفاق لعنتی است که از آنچه بايد باشم دور شده ام. و گرنه شاید، باید در سي وشش سالگي زن آرامی باشم که گاهی برای دل خودش چرت و پرت می‌نویسد، عاشق زندگي و کارش است و تمام نگرانيش خلاصه بشه در اينکه چرا نمره ديکته بچه اش نوزده شده و چرا غذاي شبش بد مزه شده و چرا گوشه لبش دو تا چين ريز افتاده و چرا شوهرش موقع بيرون رفتن از خونه يه کم سرد بوسيدش و چرا ..اه
نمی‌دونم به چی احتیاج دارم. شاید بریدن از همه چیز و روزهایی تنها بودن و فکر کردن. شاید یه هق هق بلند در یه آغوش امن که بدونم دوستم داره... شاید اطمینان، شاید ایمان، شاید مرگ..نميدونم.. به گمانم خوش‌بختی برای من، لحظه‌ای است که در حضور کسی این اشک‌های دم‌مشک بریزند و بعدش، احساس حماقت و ضعف نکنم.ـ
جان‌به جانم هم کنند شخصی می‌نویسم، بی‌ربط و غیر مفید! ـ

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۷

کلافه


خدایــا پاییـزت را بـزن جلو.. خستـه کنـنـده اسـت. لطفا بـرو اپیـزود بعدی!
.

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷

از فسقلي

ـ داره جلوي من راه ميره. سر پيچ که اومد از اتاقش بره توي هال خونه، سرش محکم ميخوره به چهار چوب درو صداي گرومب اون منو از جا ميپرونه. بدون لحظه اي تامل به پشت سرش نگاه ميکنه و شاکي به من ميگه:« چرا مواظب بچه ات نيستي؟؟!!» و بعد با صداي بلند ميزنه زير گريه! ـ
.
ـ شب داشتم کيفشو براي فرداش مرتب ميکردم. در جا مداديشو که باز کردم ديدم دو تا مداد نو اي که ديروزش براش گذاشته بودم شکسته. شروع کردم به دعوا کردنش:« ديگه برات مداد نو نميذارم ..همون با مداداي درب و داغون بنويسي بهتره..اين چه وضعشه؟» با خونسردي نگاه عاقلانه اي به من کرد و گفت:« آخه تو که نميفهمي..اون جوري دو تا مداد داشتم حالا اينجوري چهار تا مداد دارم!!!» ـ

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷

از زندگی

این روزها دنیای من تقسیم شده به "دنیای بی تو" و "دنیای با تو". پیشترها، همه روزها به حساب می آمدند اما حالا همه چیز عوض شده. روزهای "بدون تو" به حساب نمی آیند. همانهایی که ثانیه هایش روی دلم سنگینی میکند. نه اینکه روزهای بدی باشند اما پریشانتر از آنند که اسم روز داشته باشند. یک گیجی و رخوت عجیبی دارند. ساعتها سپری میشوند و من نه خوابم و نه بیدار.. تمام که میشوند انگار که نبوده اند. بعضیهاشان را در حسرت روزهای رفته میگذرانم و بعضیهاشان را به امید روزهای بعدی...ـ

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۷

شکایت


تو هم به اندازۀ اون مقصري در به هدر دادن زندگي من، چرا زودتر از اين نيومدي تا منو ببري به شهر قصه ها؟

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

چهل تیکه

ـ میگه:« کجایی تو؟چرا نمینویسی؟» میگم:« خودم یه جا، فکرم یه جا، حواسم یه جا..!»ـ
.
ـ اون روز از نزدیک خیره شده بودم به ساعت.. سرعت حرکت عقربه بزرگه بد جوری محسوس بود و وحشتناک! من می ترسم!ـ
.
ـ فضای خالی از تو، درخت داره، حیاط داره، دیوار داره، باغچه با گل های شمعدانی داره، میز داره، صندلی داره، گربه داره، ماشین داره، آسمان و ابر داره، لیوان های بزرگ چای داره، اصلا همه چیز داره، فضای خالی از تو فقط یک چیز نداره... و آن بهانه ایست برای نوشتن...ـ
.
ـ میخوای بدونی مشکل اون زندگیم چی بود؟ ..نفهمیدنم وقتی باید میفهمیدم و فهمیدنم وقتی که نباید میفهمیدم!ـ
.
ـ این روزا احساس میکنم آدم برفی ام..داغم نکن! ـ
.
ـ تو فيلم آفسايد بچه ای مي‌خواست بره ورزشگاه. پرسيدند: «چرا؟» گفت: «چون اونجا رااااااااااحت مي‌شه فحش داد آقا! فحش!»...ومنم دنبال یه ورزشگاه میگردم..سراغ ندارید؟
.
ـ فسقلی خوبه و مشغول درس و مشقش. دیروز میگه:« مامان من دیگه بزرگ نمیشم که تو انقدر پول لباس ندی!» من هیجان زده از این همه محبت، با مهربونی گفتم:« الهی قربونت برم که انقدر به فکر منی..» اما اون بلافاصله به حرفش ادامه داد:« به جاش با اون پول برام اسباب بازی بخر ـ

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۷

وروجک

داشتم فسقلي رو با خودم ميبردم سر کار.ازم پرسيد:«مامان،امروز زوج و فرده؟» گفتم: «امروز فرده..نميشه که هم زوج باشه هم فرد.. و ما نميتونيم ماشينمونو ببريم داخل طرح مگر اينکه يه جايي رو دنده عقب بريم..» و يه لبخند شيطنت آميز تحويلش دادم با اينکه احساس گناه ميکردم. اون بي توجه دوباره پرسيد: «چرا دو تا ماشين نميخري که يکي زوج باشه يکي فرد؟» گفتم:« آخه پول ندارم که..» سريع پاسخ داد: «نه خير اين همه ماشين داشتي »و شروع کرد به برشمردن ماشينايي که يکي يکي خريده و فروخته بوديم تا رسيده بوديم به اين ماشين.. خنديدم و گفتم: «نه مامان جون..ما هميشه يه ماشين داشتيم اونايي که گفتي خب فروختيم تا تونستيم اين ماشينو بخريم.» مستاصل تو ذهنش دنبال راه حل بود. يهو عصباني برگشت طرف من و داد زد:« اصلا تو خوب کار نميکني اگه خوب کار ميکردي از اين ماشيناي شماره قرمز بهت ميدادن و پليس نميگرفتت!!!» ...اين ورووجک طلبکار اين قوانينو از کجا ميدونه!!ـ

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

انتقام از نوع فسقلي

بيست روزه که زانوي راستم توي زمين بسکتبال، بعد از يه سه گام جانانه پيچ خورده و رباط اون پاره شده. همون روز اول که اين اتفاق افتاد به همراه دوستم و فسقلي به اورژانس بيمارستان ميلاد تهران رفتيم. نميخوام از وضعيت اسفناک اونجا و نبودن حتي يه ويلچر براي مريض اورژانس با وضعيت من و سردواندنهاي مسئولينش بگم فقط اين نکته جالبه که با وجود تشخيص دکتر مبني بر خونريزي داخلي زانوم، مسئول اورژانس فرمودند که شما بريد و فردا بيايد!!! کارد ميزديد خونم در نميومد از عصبانيت...اونجا رو روي سرم گذاشته بودم. فسقلي هم با من همراهي ميکرد و در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود اظهار عصبانيت ميکرد. خلاصه عطاي اونجا رو به لقاش بخشيدم و رفتم يه بيمارستان خصوصي. چند روز بعد صبح که فسقلي از خواب بيدار شد اومد سراغم و با خوشحالي گفت:« مامان ديشب خواب ديدم يه بيمارستان ساختم.. مريضاي بيمارستان ميلادو بردم اونجا، بعد اومدم توي بيمارستان ميلادو بمب گذاشتم.اول دکتراش رو با لقد و مشت داغون کردم بعد رفتم بمبو ترکوندم و همه بيمارستان و دکتراش پودر شدن و رفتن هوا!!» و دستشو پيروزمندانه تو هوا تکون داد!!ـ

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

نگو

خيلي وقته ديگه حرفي براي گفتن به هيچ کس ندارم .. حوصله شنيدنش رو هم ندارم. نميدونم اين سي و پنج سال چرا اين همه حرف زدم. تمام جريان همين چيزيه که هست و حس ميشه، چه نيازيه که بگي و بگي و بازم هي بگي.. خسته ام از گفـتـنها و شنيدنهاي بي سر و ته، خسته!.... و تو توي اين لحظات، بندر امن آرامش مني.. يك آغوش گشوده كه محكم نگهت مي داره و اشكهات رو پاك مي كنه و آروم رهات مي كنه تا روي پاهاي خودت وايستي ... بي هيچ ادعا و کلامي

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

اين روزها

از دل من نوشته: "درست گفته بود، رابطه واقعي ما خيلي وقت پيش تمام شد.اما رابطه حقيقي را نمي‌دانم. نمي‌دانم چون حسرتي از تمام‌شدنش ندارم.گاهي فكر مي‌كنم خواب ديده‌ام. يك رويابيني كامل .. آن چه گذشت، شروعش، ادامه‌اش و تمام‌شدنش يك روياي كامل بود براي اينكه به حقيقت برسم. تازه علت دردي كه كشيدم را مي‌فهمم.. درد يك وسيله بود براي رسيدن به‌چيزهايي كه لايق دانستنش بودم. انگار بايد خواب مي‌ديدم. نوعي ديگر از زنده‌بودن را .. عاشق بودن واقعي را. و تمام دردي كه پس از آن كشيدم به‌خاطر بيدارشدن از رويا بود.. كسي دستم را گرفت و برد و گفت : زندگي، عشق، دوست داشتن و دوست‌ داشته شدن يعني اين .. بدان و به‌خاطر بسپار. "...همين!ـ
ـ

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

چهل تکه


ـ حرفي نزن، تنها نگاه كن، ببين که رقص بلور پيكر احساس، در تنگ اعتماد چه زيباست...قبول داري؟
.
ـ فسقلي اومده سرم فرياد ميکشه که:« تو براي روز مرد بايد برام کادو بخري! » با خونسردي گفتم:« آخه پسرم با قلدر بازي که نبايد کادو بخواي،بايد مودبانه بگي.» دوباره فرياد زد:«مامان،لطفـا بايد برام کادو بخري!!»ـ
.
ـ دلم می خواست از تنفسم لذت ببرم ولی هوای اطرافم آلوده به بازدم کثیف آدمهای خودخواهی است که دنیایم کوچکترین شباهتي با دنیایشان ندارد وبه همين دليل می خواهند دنیایم را از من بگیرند.آدمهایی که علی القاعده هیچ ارتباطی به زندگیم نباید داشته باشند و تا راه دارد برای خود حق قائلند وبرای دیگران وظیفه..فکر می کنند خدا بندگان ديگر را از روی مدل آنها خلق کرده. از خوشحالی ات بدحال می شوند وموفقـيتت وادارشان می کند هی پشت سر هم آب دهنشان را قورت بدهند!!خسته ام ، دلم آرامش ،آدمهای سالم و تفريح می خواهد
.
ـ تو خلسه ی فکر تو و اون «اس ام اس» شنا می کردم که یادم اومد، نه ، زندگی همیشه رویا نیست. بوی خوش عطرت توي دماغم پیچید و چشمامو که وا کردم، «تو»با همه سادگی و صداقتت کنارم بودی.عطر اون چای نیمه داغ و دستای گرم تو، شد عصای جادویی، تا سیندرلای توهم زده رو به این عالم بیاره.. نه فکر سهمیه بنزین هستم ، نه تورم سرسام آور! شاید سهم همه ی رویاهای ناب من همین باشه. هم پای تو عاشق شدن همه ی روزگاره.. نمی دونم کی و کجا بود به هم رسیدیم؟ دمدمای آخرین گریه من بود یا خنکای صورت خیس از گریه تو، همچین هم فرقی نداره آخه ! حالا که فاصله مون کمتر از دوتاحلقه دست شده، دیگه دغدغه ای ندارم، انگاری همین دیروز بود دستاتو لای انگشتای دستم قلاب کرده بودی و داشتی منو تماشا می کردی ولی من می تونستم همونجا صدای ضربان قلب مهربونت رو بشنوم که دلهره هاشو می ریخت توی دستات و دستای منو بیشتر فشار می داد. آخرش چی ميشه مگه؟ جز اينکه تو می مونی و من؟ منم که همين رو می خوام! همينکه آخر آخرش «من» بمونم و«تو» و يه عالمه خاطره های خوش رنگ.. همه اينا رو گفتم تا بدونی تا ته ته خط باهاتم...« معرفت» يعنی همين! مگه نه؟ تو به من بگو چرا آدما اينقدر بی معرفتن؟ بی خيال! دستاتو دارم وهوا هم تميزه برای نفس کشيدن.. فردا هم مال ما، ديگه چی می خوايم؟
.
ـ فسقلي می پرسه:« ما رو کی درست کرده ؟» جواب تاریخیش رو بهش می دم : «خدا» دوباره ميپرسه: «باچی؟» جواب اساطیریش:« با گل» باز ميپرسه:« سرمون که سفته باچی؟» جواب ابلهانه اش:«با استخون» با لبخند ميگه:« هان! با استخون» (به نظرش جواب پر طمطراقی است) ادامه ميده:«چشمامون ،این که توي چشمه، اینا رو با چی درست کرده؟» دیگه جواب ابلهانه هم به ذهنم نمی رسه. می گه: «من، قبل از این که بیام توي شکم تو، کجا بودم؟ چه جوري اومدم پيش تو؟» دوست دارم جمله ای رو که تازگی یاد گرفتم بهش بگم:«پسرم باید بتونی با وضعیت بدون پاسخ کنار بیای»..اما هيچي نميگم و فقط نگاه ميکنم.. بايد برم يه کتاب تربيت کودک در اين مورد بخونم

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

بهار دل

بالاخره ازم سوال کردي! الان تقريبا يه سال ميگذره از اون اتفاق و توي اين روزا تو فقط با نگاهت و مهربونياي گاه و بيگاهت بهم ميفهموندي که ميدوني، درک ميکني و منو دوست داري اما هيچ وقت مستقيم ازم نپرسيده بودي...هيچي نپرسيده بودي.. و حالا پرسيدي، خيلي ساده و زلال و کودکانه ، مثل هميشه....خيلي وقت بود که منتظر اين روز بودم و خوشحالم که بدون هيچ کم و کاستي از پس اين يکي هم بر اومدم عزيز دل
من وتو و اين راه طولاني وخاطراتمون و اين عشق...این عشق که توی تنم ریشه دوانده... تمام عشقی که تو به من دادی و می دهی و زخمهایم که از عشق تو چه بی درد شده اند و از خا طرم رفتند... تمام لحظه های قشنگ و لطیف با هم بودنمان ..دوست داشتن تو شجاعم کرده است. من خوشبخترینم وقتی که تو هستی و عشق است و مهربانی هست..خيلي دوستت دارم رفيق من، فسقلي من

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

قول

آخه چقدر ميگيد؟ تا حالا تو زندگيتون مجبور شدين نقش چند نفرو بازي کنيد و به اندازه اونا بار ببريد و اعصاب خرج کنيد؟ تا حالا تو اين وضعيت اسباب کشي هم داشتيد؟ پس لطفا نگيد چرا نمينويسم و يا نوشتنم نمياد! اما براي اينکه بهتون ثابت کنم بلاگر خوبي هستم همين فردا پس فردا تو همين وضعيت دربدر، بازم مينويسم ..قول ميدم !)ـ

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

يه چهل تيکه ديگه

ـ چقدر خسته ام از اين وسواس ها ،اما و اگرها ، پرسش و پاسخ ها ، اينها ذهنم را انباشته و در حقيقت آلوده کرده و در عوض آن يگانه دارايي من ، من را از من ربوده ...ـ
.
ـ نمیدانم چرا این روزها دلم هوای مادربزرگ راکرده.دلم برای صدای مادربزرگ تنگ شده. راستي چرا وقتی می فهمیم مادربزرگ همدم خوبی برای دلتنگی هایمان است، او تنها از دریچه قاب عکس نگاهمان میکند؟
.
ـ فسقلي قرآن رو ورق ميزنه و ميگه: اه..اين کتابه چرا عکس نداره!!ـ
.
ـ اينو جايي خوندم: از پسرکي که باباش ماهها بود فوت کرده بود پرسيدن بابات کجاست؟ جواب داد: رفته آشغالا رو بذاره دم در!!.. يعني نميشد منم عقلم قد اون بچه ميرسيد؟
.
ـ من اینک بعد از چند ساعت ، دوریش برایم طاقت فرسا شده. صدای ممتد زنگ موبایل رشته افکارم را قطع میکند .. پشت خط بود و من هم خوشحال و هم ...میدانستم او نیز اینک بدون من و در تنهایش دنبال راه چاره ای میگردد...ـ
.
ـ به من بگو نگو ، نمی گویم؛ اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم..من می فهمم! « دکتر علی شریعتی » ـ
.
ـ گفتنش بهانه نمی خواهد، هرچقدر بگویی هنوز تازه است و شنیدنی، بارها گفته ام و شنیده ام و باز می گویم و می شنوم،همیشه دوستت دارم،بی بهانه و دلیل، نه که دلیل ندارد، دارد ، بهانه های کوچک و بزرگی دارم برای دوست داشتنت ولی چه بهانه ای بزرگ تر از این که تو، تویی ..... ـ

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

يک روز جمعه

روز جمعه بود ومن و فسقلي قرار بود از صبح تا شب توي خونه بمونيم و به کارهامون برسيم( البته بهتره بگم برسم چون ميدونيد که؟!). از خواب که بيدار شدم به فسقلي گفتم: «خب.. ناهار که قرمه سبزي درست ميکنم..» فسقلي با اوقات تلخي گفت:« که من دوست ندارم» من ادامه دادم:« بايد همه جورغذا بخوري...خب..شبم چيکن ناگت ميخوريم.» به اينجا که رسيد با خوشحالي يه آخ جــــون از ته دل گفت و رفت پي بازيش. ساعت 12 ظهر بود که اومد تو آشپزخونه و داد زد:«آييي مامان گشنمه...» جواب دادم:« الان عزيزم..الان قرمه سبزي برات ميريزم.» قيافه فسقلي تو هم رفت .يه کم اين پا اون پا کرد وبعد با احتياط پرسيد:« مامان...نميــشه الان شــام بخوريم؟»!!!ـ

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷

انرژي مثبت

آدم‌ها خیال می‌کنند دوام نمی‌آورند، جان سالم به در نمی‌برند، نه این بار، نه از این یکی. اما دوام می‌آوریم، همه، هر بار. دوام آوردن کار سختی نیست. فقط باید یاد بگیری که از دلخوشی‌ها و سرخوشی‌های کوچکت، آب‌نبات‌های ترش و شیرین بسازی و تمام روز مزه‌مزه‌شان کنی. باید یاد بگیری با سنگ‌فرش پیاده‌روی ولی‌عصر بازی کنی. باید یاد بگیری برای بچه‌های توی خیابان شکلک در بیاوری. باید بلد باشی ريتم قدم‌ زدنت را با آهنگی که می‌شنوی یکی کنی. باید یاد بگیری آواز بخوانی، آوازهای کوچولوی چرند خودت: فیل اومد آب بخوره/ افتاد و یک بز خفه شد/ ولوله شد/ همهمه شد/ زنجیر بزها پاره شد/ یه بزه افتاد تو آتیش/ صاحب بز بیچاره شد… باید یاد بگیری آواز بخوانی، توی قلبت، نرم، سبک، تمام روز، تمام شب. باید یاد بگیری موقع تماشای فوتبال داد بزنی، جوری که انگار این مهم‌ترین اتفاق هستی است. باید قرمز گوجه‌فرنگی و سبز فلفل دلمه‌ای و زرد لیمو را دوست داشته باشی. باید یاد بگیری بوی جوزهندی را از زنجبیل تشخیص بدهی، بوی گشنیز را از جعفری. باید یاد بگیری دست‌هایت را ببری بالا، چشم‌هایت را ببندی و برقصی، يک نفس، بی‌وقفه… دوام آوردن کار سختی نیست

دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷

فسقلي و حموم

از راه رسيده بوديم، هر دو خيس عرق و خسته. به فسقلي گفتم: «توي ماشين بهت گفتم اول ميري حموم بعد هر کاري ميخواي انجام ميدي..خيلي کثيفي!» فسقلي جواب داد: «باشه مامان!» و رفت تو اتاقش تا من لباسمو عوض ميکنم يه کم با اسباب بازياش بازي کنه و بعد بره حموم. دور خونه راه افتادم و يه کمي خونه رو مرتب کردم و يادم رفت که چي کار ميخواستم بکنم. نيم ساعت که گذشت صداي فسقلي در اومد که: «مامان..گشـنمـــــه!» گفتم:« الان..يه کوچولو صب کن...» و باز مشغول کار شدم .بعد از چند دقيقه باز فرياد زد:« آيييييي گشـــــنـــــــمه...» که من يهو قرارمون يادم اومد و تحکم اميز گفتم: «بايد بري حموم!» فسقلي بر افروخته و شاکي شد وداد زد:« آخه من که نگفتم تشنمه که ميگي برو حموم..گفتم گشنــمه!»!!ـ

چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷

نوشته اي براي تو

نمیدونم اینکه دارم خودمو فریاد میزنم درسته یا نه اما اگر گهگاهی چند خطی از خودم می نویسم، به عشق توئه...ميدونستي؟ اينروزها فقط میتونم قلبمو با نوشته هام نقاشی کنم شايد!ـ
از ديروز که با هام حرف زدي و از دل نگرانيهات گفتي و از عشقت ، تو فکر اینم که چقدر میتونه قلب تو بزرگ باشه که اینهمه احساس توش جا بگیره و توي هیاهوی دلهره هات چشمای آرومت فقط با یه لبخند نرم و عاشق نگام کنه !ـ
و ديشب که زنگ زدي ، داشتم با خودم فکر میکردم که تو واسه من همون یه دنیا ستاره ایی که باید قبل از خواب بشمرت تا خوابم ببره .ـ
ما با هم عشق رو تجربه مي كنيم ، تو مي خزي زير پوستم ، با تنم يكي مي شي و من هر عطری که می زنم بازم سراسر بوی عطر توست وجودم.ـ
عاشـقــــتـــــــم.....ـ

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۷

تولدت مبارک عشق من

از تو چه پنهون كه وقتي با يك لبخند شيطون و چشماي پر از برق بهم زل مي‌زني، بدجوري دلم رو قلقلك مي‌دي. از خدا كه پنهون نيست، از تو چه پنهون كه تو بزرگترين خواستني من توي اين دنياي كوچيك هستي... تو بزرگترين آرزوي مني، بزرگترين رويا و بزرگترين خاطره، بزرگترين داشتني و بزرگترين خواستني...تو بزرگترين مني... و بی هیچ تردیدی میتونم بگم که بدنیا اومدن تو بهترین اتفاق زتدگیم بود ...تولد 7 سالگيت مبارک!ـ
..پ.ن: واقعا نميدونم چرا کامنتدونيم از ديروز براي بعضيا باز نميشه

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

اسلام مدرن

ديشب توي ماشين نشسته بوديم و داشتيم از خونه مامانم اينا برميگشتيم. من خواب آلود بودم و فقط آرزوي رسيدن به رختخوابمو داشتم اما فسقلي از ذوق اينکه از معدود اوقاتي بود که گذاشته بودم جلوي ماشين پيش من بشينه،سر حال بود و داشت برام سخنراني ميکرد...ـ
پرسيد: «مامان.. محمد اول اسلام کيه؟»ـ
من با خنده جواب دادم: «منظورت پيامبره؟»ـ
گفت:« آره ..همون..پيامبر اول اسلام کيه؟»ـ
گفتم:« اسلام يه پيامبر داره..نکنه منظورت امامه؟»ـ
جواب داد:« اونا رو که ميدونم... امام زمان کي مياد؟»ـ
خنديدم و گفتم: «وروجک ..تو اين همه ميدوني ، منو سر کار گذاشتي؟»ـ
اون که داشت توي روياهاش سير ميکرد ، گفت:« تار ميزنم (مثل اسپايدر من يا مرد عنکبوتي) و ميرم پيش خدا..يه کم غذا هم با خودم ميبرم گشنه نشم براي چند روز..ميگردم دنبال امام زمان پيداش ميکنم و ميگيرم و ميارمش رو زمين. بعدم کمکش ميکنم دشمنا رو بکشه چون من ميتونم تار بزنم و دشمنا رو اسير کنم!»ـ
تصور کنيــد!!!!!ـ