یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

کنار تو آوارگی هم قشنگه

از این سفره ی سرد و خالی
از این سر پناه خیالی
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این صحنه ی پر هیاهو
تو از ترس چاقو در آهو
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این لحظه های کشنده
از این ضجه های زننده
نجاتم بده نجاتم بده
نباید بذاری ستاره بمیره
نباید دل شادی ما بگیره
نباید که این ترس دوری بریزه
همین وحشت از تو مردن عزیزه
همین نم نم غم ، کنار تو خوبه
چه خالی ، چه پر ، مثل شعر نو خوبه
جهان با تو سرریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه

یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶

رویا

توی رویا می شه همه چی رو اونجور که می خوای ببینی . هر سفر می شه هزارسال بی پایان طول بکشه. حتی می تونی بری توی یه جزیره ی قشنگ که یه دریاچه وسطشه با یه عالمه گل و خرگوش و پرنده. توی اون جزیره همه خوشحال هستن. توی اون جزیره خدا خیلی نزدیکه و اونهایی که دوستشون داری خیلی نزدیکن.. خیلی…و بدی نیست، و بیماری نیست و همه عاشقند، و همه میفهمند، و همه با چشم عاشقی نگاه میکنند، و دیگه پوست رویی آدم ها رو نمی بینی... روح می بینی و روح و روح…احساس رو نمی تونی پنهان کنی و برای بیان احساس واژه نیاز نداری، و هیچ گره نا گشودنی ای نیست وهمه چیز شدنیه، همه چیــز. اسمش شاید بهشــت باشه، یه بهشت خیالی.ـ
ممممم...الان دلم میخواد وسط همون خیال باشم پس شب شما به خیـــــــر!ـ

پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

افاضات

ـ برف سنگینی اومده بود و تلویزیون اعلام کرد که فرداش مدارس تعطیلن. فسقلی اون شب رو خونه مادربزرگش می موند تا فردا که من سر کار میرفتم مشکلی نباشه. شب که داییش از دانشگاه اومد خونه، فسقلی دوید طرفش و با هیجان گفت: " امــــید...فردا من تعطیل شدم! راستی امتحانای تو لق نشدن؟ "!ـ
.
ـ توی آشپزخونه بودم که فسقلی مداد به دست وارد شد و همونطور که با مداد به کله اش میزد، متفکرانه پرسید:"مــامــان... سه به علاوه دو مساویه پنج میشه چند؟"!ـ

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

آخر

پایین را نگاه کردم. نفسم را حبس کردم و پریدم وسط آب و فرو رفتم . چشمهایم زیر آب باز باز بود . دستهایم به خزه های لزج آب می خورد و چندشم می شد . پریده بودم وسط آب و دیگر نفس نمی کشیدم. مدتهاست که دیگر نفس نکشید ه ام.. وسط آب جای نفس کشیدن نیست که..دارم فرو می روم!ـ
می گویند به انتها رسیدن هر ارتباط عمیق عاشقانه ای حسی دارد مثل حس از دست دادن عزیزی.. باور نداشتنش ،تهی شدنش، بغض کردنش، زار زدنش، ضجه زدنش.. همه به از دست دادن عزیز دلبندی می ماند که حالا باید باور کنی زیر خروارها خاک با دستهای خودت مشت مشت خاک ریخته ای رویش. روی همان دستها که فکر می کردی پناه است و نبود، روی صورتی که بارها بوسیده بودیش، روی آن دو پایی که روزی از خیابانی با تو گذر کرده اند و روی آن چشمها ی عزیز ... مرده شور این زندگی را ببرند که همه اش مویه است بر گور زندگان ...........باید پریــــــــــــد!!ـ

سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶

خاطر تو

رفتم دراز کشیدم و چشمهایم را بستم با خیال قشنگ تو.. ولی این انگشت ها می خواستند برای صبح تو ، برای همان وقت که از خواب بیدار می شوی، چیزی نوشته باشند .ـ
می دانم که حالا خوابیده ای. دوست دارم توی خواب مجسمت کنم . خودت را جمع کرده ای؟ سردت است ؟ پس من کجایم تا میان خواب و بیداری رویت را بکشم و بعد بخزم میان بازوان قوی تو؟ و تو مرا سفت تر از قبل به خودت بچسبانی و یک نفس عمیق بکشی، انگار که می خواهی مرا نفس بکشی و من چشمـهایم را ببندم و خواب هفت پادشاه ببینم تا خود صبح ..تا خود نور.. تا خود پرده های کیپ تا کیپ کشیده و..! ـ
غش غش خنده های من را یادت می آید؟ مست بودم از همه آن چیز که توی فضا جاری بود.. از وجود تو..ـ
می خواهمت از جنس همان خواستنی که مرا و تو را به شهر عشاق کشاند . می خواهــمت... خیلی بیشتر از این حرفها !ـ

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

شکم

این ماجرا مال چند ماه پیشتره. یه روز جمعه، من و فسقلی تصمیم گرفتیم صبح تا شب رو دو تایی با هم توی خونه بمونیم و استراحت کنیم. خب همونجور که بر ما واضح و مبرهن است این گزاره به معنی خوردن و خوابیدن مفرطه. ساعت حدود هفت شب بود که فسقلی از من پرسید:« مامان..من یه چیزی میخوام بخورم مث..آهان..پیتزا پنیر!» من با تعجب جواب دادم:« آخه پسر من، تو از صبح یکی و نصفی پیتزا خوردی، نصف اون جوجه کبابـا رو هم خوردی، چـیـپـس خوردی،چند تا آب میـوه خوردی... میترکی آخه!» فسقلی با کج خلقی گفت:«اما من گشنمه!» دیدم اینجوری نمیشه بنابراین با تحکم گفتم:«تو دیگه شکمت جا نداره قربونت برم..من اندازه شکم بچه ام رو خوب میدونم!» اومدم برم که فسقلی بلوزشو بالا زد و به شکمش نگاهی انداخت و بعد سرشو بالا آورد و متفکرانه و با احتیاط پرسید:« اندازه شکم من چقــده مامان؟» ودوباره سرشو انداخت پایین و یه دستی به شکمش کشید!!ـ

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶

تلنگر

هی فلانی! چقدر با تو حرف دارم.ـ
هی فلانی! چقدر مشت به جایی نکوبیده توی دستهایم گره خورده و جا مانده .ـ
هی فلانی! چقدر اینجا سرد است وقتی خداحافظی روی لبهایم می ماسد.ـ
هی فلانی! چقدر از اینجا تا یک دوستت دارم ساده فاصله است.ـ
هی فلانی!چقدر پیراهنم تنهاست وقتی سراغ دوستت دارم را روی کلیدهای تلفن جستجو می کنم.ـ
هی فلانی! چقدر سراغ یک مهربانی ساده را از بوقهای ممتد تلفن گرفتم.ـ
هی فلانی! چقدر هوای این اتاق بوی نیامدن می دهد، بوی بیقرار حرفی نزده .ـ
هی فلانی! پشت هیچستانی.. سالهاست که پشت هیچستان جا مانده ای.ـ
هی فلانی! چقدر جای بوسه روی لبهایت کم رنگ شده و چقدر دستهایت از حجم تن کسی تهیست. ـ
هی فلانی! چقدر دلت پیر شد که تاب دل دل ساده روزهای اول آشنایی را ندارد .ـ
هی فلانی! اصلا چیزی هنوز از تو مانده است؟

سه‌شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶

سه‌شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۶

دیکته


نه خـودم و نه پدر فسقلی از قوم آذری ها هستیم و نه اصل و نسـبمان به آنها میرسد اما انگار فسقلی یه نسبـتی باهاشون داره !!ـ

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶

فتوا

توی صف بنزین ایستاده بودیم. داشتم درباره کارت بنزین با دوستم حرف میزدم و اینکه خیلیا وقتی بنزین میزنن یادشون میره اونو بردارن . تو همین حین و بین فسقلی شروع کرد به حرف زدن که : « مامان میدونی میشه به کارتها شماره داد؟» دوستم توضیح داد:«آره، منظورش رمزه. احتمالا تو تلویزیون دیده یاد گرفته» من با لبخند به فسقلی نگاه کردم. فسقلی با اعتماد به نفس بیشتری ادامه داد:« اما...اما فقط میتونی سـه بار غلط بـکنی!» ما از خنده ریسه رفتیم و اون بدون توجه با خونسردی ادامه داد:« یه بار میتونی غلط بکنی ..دو بارم میتونی غلط بکنی اما سه بار نمیتونی!!»ـ

سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

وداع

حالا که نیستی صورتت پشت یک شیشه مات محو می شود . حالا که نیستی صدایت در دل من پیج می خورد و تاب بر می دارد . حالا که نیستی و رفته ای یعنی شایدی در کار نیست، یعنی دیگر حالا حالا ها بر نمی گردی، یعنی من باید باورم بشود، چون قصه قصه رفتن بود و کاریش نمی شد کرد . تو نیستی و من به نبودنت خو می کنم . فراموشت نمی کنم ، بغضهایم را هم قورت نــمی دهم اما عاشقی از سرم نپریده. خداحافظ همه خنده ها ، خدا حافظ همه گریه ها . . . دلم تا همیشه تنگت خواهد بود پسرک ثانیه های عاشقی و عطر سیگار... چقدر این دنیا بی مروت است، حتی وقت ندادی درست خداحافظی کنم. ـ
پسرک رفت و من هم می روم که ادای زندگی کردن را در بیاورم.ـ

شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶

يه سوال

به نظر من که اين آهنگو نه تنها بايد خوند بلکه بايد نوشيد...سر کشيد...ـ
.
To really love a woman,
To understand her,
You've got to know her deep inside ...
Hear every thought,
See every dream,
And give her wings when she wants to fly
Then when you find yourself lying helpless in her arms ...
You know you really love a woman
When you love a woman,You tell her that she's really wanted
When you love a woman,You tell her that she's the one
She needs somebody,
to tell her that it's gonna last forever
So tell me have you ever really, really, really ever loved a woman?
To really love a woman,
Let her hold you,
Till you know how she needs to be touched
You've got to breathe her, really taste her,
Till you can feel her in your blood
And when you see your unborn children in her eyes,
You know you really love a woman
You've got to give her some faith,
Hold her tight, a little tenderness
You've got to treat her right
She will be there for you taking good care of you
You really gotta love your woman
So tell me have you ever really ... really, really ever loved a woman?

چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۶

راز

راز غریبیست این دوست داشتن لا کردار! درست همان وقت که همه درهایش را بسته می بینی به کرشمه ای باز می شود و قصه با بارانی از دوستت دارمها دوباره جان می گیرد.. تنش رنجور است .کمی مدارا کن! ای آمده از پشت قصه ها.... ـ

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶

مشکل جدید من با این یه وجب بچه

من: فسقلی جان..امروز تو مدرسه غذا بهتون چی دادن؟ـ
فسقلی: پیچ پیچی!ـ
.
چند ساعت بعد...ـ
من: امروز با بابا جمشید رفتی سیرک چیا دیدی؟
فسقلی: پیچ پیچی!ـ
.
چند روز بعد..ـ
من: معلمت امروز چی یادت داد؟
فسقلی: پیچ پیچی!ـ
.
چند ماه بعد...ـ
آی ملت! تا به این جای قضیه نرسیده به من بگید با این بچه که از الان راه به راه منو می پیچونه چه کنم؟

یکشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۶

بند

به بند پوسیده نمی شود اعتماد کرد.ـ
به بندی که گره نامطمنی دارد نمی توان اعتماد کرد، دیر یا زود باز می شود.ـ
بریدن بندها آسان نیست.ـ
گاهی بخشی از تو را با خود می برند،ـ
ازبس که گره شان عمیق بوده،ـ
بخشی که شاید هرگز ترمیم نشود
و حتی در دوره هایی به شکل چرخه های اسطوره ای زخمش سر باز کند.ـ
بریدن بندها آسان نیست،ـ
اما گاهی برای ادامه دادن، تنها راه ممکن است.ـ
.
پ.ن: دلم سفر می خواد.. یه سفر بی مقصد که بری ترمینال، اولین ماشینی که اومد و از اسم مقصدش خوشت اومد، سوار شی.تصور همچین کاری هم هیجان انگیزه!ـ

دوشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۶

فردین من

داشتم تلویزیون نگاه میکردم که فسقلی اومد پیشم ، نشست کنارم و شروع کرد به بوسیدنم، گفت:«چقده دوست دارم مامان» با خوشحالی و در حالی که زیر بوسه باران اون دست و پا میزدم، گفتم:«منم همینطورعشق من» صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت: «اگه من بزرگ بشم، بازم دوسم داری؟» گفتم:« معلومه عزیزم.. دوست داشتنم بیشترم میشه، هر چند بچه ها یه روزی بزرگ میشن و میرن و مامانا تنها میشن...» یه کمی رو مبل جابجا شد و گفت: «منم اگه بزرگ بشم میرم؟» گفتم: «همه، همه باید برن سراغ زندگی خودشون.»ـ
یه ساعت بعد وقت شام بود. فسقلی داشت تلویزیون میدید.غذاش رو کشیدم و براش آوردم اما هر چی بهش گفتم پاشو بیا غذاتو بخور انگار که با دیوارحرف میزنم ،چشم از تلویزیون بر نمیداشت که بگه اصلا با کی هستی. بالاخره عصبانی شدم و شروع کردم به خط و نشون کشیدن که اگه نیای غذاتو بخوری، ال میکنم و بل میکنم. گذاشت من همه تهدیدامو بکنم و حرفامو بزنم و بعد با خونسردی نگام کرد، شمرده شمرده گفت:«مــن غـذا نمیـخورم تا بزرگ نشـم و از پیش تو نرم که غصه بخوری..حالا هی داد بزن!»..!!!ـ

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

تب

وقتی که آدم تب داره ،سقف اتاق انگار می یاد درست دم صورت آدم! انگار همه چی کش می یاد و دراز میشه وچسبناک !انگار که نفس آدم میاد درست پشت ردیف دندونا همون جا می ایسته! امشب تب دارم. این طرزنفس کشیدن ،عجیب مرا به یاد تو می اندازد!......غمگینم. چرا باید دروغ بگم؟ غمگین و مشغول دست و پا زدن.. گاهی زیر آب و لحظاتی روی آب.. زیر پام خالیه وهر چی که می بینم آبه و آب ..جریانه و جریان.. و خبری از سکون نیست. پام به هیچ جا نمی رسه چه برسه به ایستادن روی زمین. احساس غالبم همون معلق بودنه و در بهترین شرایط شناور بودن. حسرت روزهای رفته رو نمی خورم که رفته اند ولی صورتم با اون چشمای شیطون نوزده ساله این روزا همش با منه ! ـ

یکشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۶

براي فسقلي

مي خواهم براي تو بنويسم فسقلي من!ـ
براي تو که زيبـا ترين و معصـومانه ترين قسمت زندگيم هستي .ـ
براي تو که تنها شريک من در غـش غـش خنده ها و هاي هاي گريه هاي پنهانيم بودي. با من خنديدي و با من گريه کردي و اين يعني تهِ ته عشق !ـ
براي صورت غرق پفکت که بوسه بارانش ميکنم و تو که با شيرين زبانيت من و بقيه را عاشقـترميکني.ـ
براي تو که هر روزي که به مدرسه مي روي، دلم برايت تنگ ميشود و حسرت شنيدن مامان گفتنت را دارم اما هي به خود نهيب ميزنم که:" آهاي الهام! قرارمون اين نبود که با عشقـت او را به بند بکشي!"ـ
براي تو که قلبم به قلب کوچکت متصل است.ـ
براي تو که نه ماه تمام با من راه رفتي ومن آرام و سنگين از وجود تو بودم.وای چه حس قشـنگی داشتیم هر دویمان! وقتی که پاهاي کوچکت رابه دیواره شکمم می کوبیدی یعنی که آهای مامان من اینجام ! و من برايت زمزمه ميکردم .هيچ ميدانستي آن حرفها و شعرها را فقط براي تو ميخواندم؟
براي تو که آرام با آن دو چشم قشنگ و درشـتت که يک رديف مژه بلند روي آن خوابيده روي سينه ام آرام خوابيده اي و با هم به صداي نم نم باران گوش ميکنيم و من برايت ميخوانم: "نگاه کن که غم درون سـينه ام چگونه قطره قطره آب ميشود..."ـ

چهارشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۶

هذیان 5

ـ بعد از این اگر شبی ،نصفه شبی،به کسونی مثه ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی،اون چشا رو هم بذار. دیگه اقلا اونجوری بهش نیگا نکن. آخه من قربون هیکلت برم، اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه،پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه.حالیته؟؟
.
ـ یه کشف بزرگ کردم.به جایی رسیدم که جرات اشتباه کردن دارم و جرات دارم وایستم و با خیال راحت به خودم و به همه بگم که “اشتباه کردم”.ـ
.
ـ فکر می کنم دوست داشتن بعضیا دو مرحله داره. در مرحله ی اول دوست داری که به دست بیاری. در مرحله ی دوم، بعد از این که مطمئن شدی که به دست آوردی،اونوقت می تونی با خیال راحت سرفرصت بشینی و فکر کنی که دوستش هم داری یا نه. شاید..شاید فقط و فقط آرزوی به دست آوردن داشتی و به دست آوردنش رو دوست داشتی و نه خود اون آدم رو.ـ
.
ـ چه آدم فهمیده ای بود آن که گفت : «عشق مثل پر شاپرک توی رگهای تنم بال بال می زند و با هر بال زدنی بند نقره ای دلم هی میریزد.. هی میلرزد..»چه حال غریبیست این عشق ! باورت می شود عاشق شده ام و کف دستهایم گل روییده است. یکهو چشمهایم را باز کردم و دیدم که تما م زندگیم را سایه عشق پوشانده ...از پشت آنهمه سرما آمد و دستهایش را به انگشتهای من آشنا کرد و انگشتهای من شد پر از شکوفه! و دنیایم چه ساده شد و عاشقانه ! ـ
..
ـ هنوز هم آن جا ته دلم به رفتنت خو نکرده ام. پای ریشه دلم آنقدر آب نریختم که تقریبا خشک شده. بودن خودت را با دست خودت، بدون ذره ای فکر کردن از زندگی من خط زدی ...ـ
..
ـ فسقلی رو صبح بیدار کردم ،چشماشو میماله و میگه:«اه..مامان..داشتم میرفتم از برج میلاد بالا اما تو بیدارم کردی وسطش! حالا دیگه نمیتونم قهرمان بشم!»!ا

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶

فسقلی افسرده

من تصمیم دارم حالا حالا ها برای فسقلی کامپیوتر نخرم چون این بچه به شدت به بازیهای اون معتاده و به اندازه کافی خونه مادربزرگاش بازی کامپیوتری میکنه،معمولا هم نمیذارم به لپ تاپ من دست بزنه و یه فضایی براش درست کردم که فکر کنه لپ تاپ فقط مربوط به کارم میشه و کاری به کارش نداشته باشه. یه روز جمعه که من توی اطاقم داشتم با کامپیوتر کار میکردم، فسقلی اومد و اول یه نگاه چپ چپی به من کرد و بعد معترضانه گفت:« مامان..همه مردم روی کره زمین کامپیوتر دارن به جز من.. میشه کمکم کنی که بمیرم؟» من که هم خنده ام گرفته بود و هم فکر میکردم چرا داره حرف مردن میزنه، پرسیدم:« یعنی به نظر تو هر کی کامپیوتر نداره باید بمیره؟ هان؟..پس اینطوری مامان همدم رو هم باید بریم بکشیم چون کامپیوتر نداره،نه؟!» اون بدون معطلی جواب داد:«من آدم معمولیا رو گفتم، مامان همدم که پیـره!» (اگه مامانم اینو بشنوه!) من در حالی که از شدت خنده به زحمت حرف میزدم، گفتم:« خب جناب آقای معـمـولی، میخوای حالا که کامپیوتر نداری ،خفه ات کنم تا بمیری؟ یا اینکه جور دیگه میخوای بمیری؟» اون مستاصل و نا امید به من زل زد،یه کمی این پا اون پا کرد و مایوسانه راهشو کشید و رفت پی کارش ...و بعد از چند دقیقه صدای خنده و بپر بپر کردن و آواز خوندنش از توی اون یکی اطاق بلند شد!ا