سه‌شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

ونکوور

- اینجا هنوز هم به عادت ایران تیتر خبرها رو میخونم و روی هیچ لینکی کلیک نمیکنم به این خیال که به صفحه معروف "مشترک گرامی دسترسی شما به..." بر میخورم! خیلی دارم سعی میکنم به خودم یادآوری کنم که اینجا همه چی آزاده! جالبه اکثر این لینکها نه محتوای س ی ا س ی دارند و نه مستهجن! گویا فقط برای این ف ی ل ت رن که ما سربراه باشیم و بدونیم بزرگتر بالای سرمونه!ا

- ونکوور واقعا زیباست و آدم از دیدن مناظرش سیر نمیشه. هر روز بیشتر از قبل از مناظر قشنگ و هوای معرکه ونکوور لذت می برم. اغلب اوقات، هوا یا آفتابیه و یا خنک و ابریه و یا بارونیه و بسیار لطیف .. شعار استان بریتیش کلمبیا که همه جا می تونی ببینی اینه “The Best Place on Earth” و حقا که همینجوره

- میدونید تو این هفده روز دلم برای چی تنگ شده؟ قرمه سبزی! فردا قصد دارم هر جور شده به وصالش برسم

- کانادایی ها از ارتباط با دیگران لذت میبرند. از فرهنگ ما هم خیلی میپرسن در کمال سادگی و رک و صمیمی. یه نکته جالب دیگه هم اینه که ایرانی های اینجا مثل آمریکا نیستن(منظورم اعم اوناست نه همه,به کسی بر نخوره ها). اینجا من از ایرانی ها فرار نمیکنم و یا شایدم توی این پنج سال هموطنانم تغییر کردن !ا

- در ایران موقعیت و درآمد خوبی دارم ولی مشکلات زیادی هم دارم . آلودگی هوا و آب؛ ترافیک؛ درگیریهای س ی اس ی ومهمتر از اون اقتصادی؛ اخبار دروغ ؛ آینده نامطمئن اقتصادی همه مردم؛ مشکلات و گرفتاری های اطرافیان؛ رواج دروغ و دیکتاتوری و خیلی مسائل دیگه. تمام اینا موجب شده که نتونم نفس بکشم. برآیند تمام اینا موجودی از من درست کرده؛ کم تحمل و عصبی و همیشه در آستانه انفجار. ولی اینجا عجیب هر روز احساس می کنم که روحم تازه تر می شه احساس میکنم یه فشار دائم که بهش عادت کرده بودم رو از روی سرم برداشتن! وقتی که هر روز صبح هوای تازه استنشاق می کنی؛ وقتی که صدای آرامش رو بالای سرت می شنوی؛ وقتی که نگاهت از هر طرف با درخت و جنگل تلاقی میکنه؛ وقتی که همه رو گشاده رو می بینی که به محض دیدنت لبخندی می زنن و سلامی می گن, تازه احساس می کنی که افکار مثبت توی ذهنت جاری می شه. جایی خوندم که زندگی فرصتیه که به همه فقط یک بار داده می شه(نه مثل سالوادور!). شاید که تو بخواهی آن را با یک موقعیت خوب اجتماعی در یه دیکتاتوری بگذرونی و یا با موقعیت کاری ساده تر، توی سرزمینی که برات به عنوان یک انسان ارزش قائلن و اونجا آزادی و امنیت داری زندگی کنی که من دومی رو انتخاب میکنم مسلما و برای همین هم به زودی میخوام برای همیشه بیام اینجا..من انتخابمو کردم

- فسقلی چسبیده به تلویزیون و از اون جدا نمیشه! نمیدونم این اثر اون مدتیه که آمریکا بود یا به علت زیاد تلویزیون دیدنه, از همین الان نصفه انگلیسی حرف میزنه نصفی فارسی! وقتی هم میبینه من با چشمای گشاد نگاش میکنم فکر میکنه که نمیفهمم چی میگه و برام به فارسی ترجمه میکنه!!!ا
به محض اینکه از فرودگاه خارج شدیم بهش گفتم میدونی از همین چند دقیقه پیش کانادایی شدی؟! چشماش برقی زد و با خوشحالی و غرور گفت: آره..میدونم. من الان یه ایرانیه کانادایی ام! ..... خوشحالم که به ایرانی بودنش افتخار میکنه

- میدونید الان که من اینجام ,توی ایران دارم اسباب کشی میکنم؟! مامان و بابام دارن اسبابامو از اون خونه میبرن یه جای دیگه. یادتونه گفته بودم صاحب خونه ام خونشو میخواد؟ خدا پدر و مادرمو حفظ کنه اما اصلا برام مهم نیست اسبابامو کجا میذارن و برمیگردم هیچی جای خودش نیست. دیگه تا زمان اومدنم اینجا همه چی موقتیه. تازه اینجا هم فهمیدم فقط با دو تا لیوان و بشقاب و یه قابلمه و یه اتو به راحتی میشه زندگی کرد. بقیه اش زیادیه!ا

چهارشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۹

...


از كفر من تا دينِ تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن! اينجا مگر خورشيد نيست

با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتر از تكرار طوطي وارِ من

بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت مي شود

با عشق آنسوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست

كافر اگر عاشق شود، بي پرده مؤمن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن مي شود!




پ.ن:
1-
شعر از : افشين يدالهي
2- حتما منتظر بودید از کانادا بنویسم و اینکه اینجا چه خبره و چه میکنم..کلا خبری نیست!حالا باشه تا بعد مینویسم مفصل

جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۸۹

ترجمه

توی هال نشسته بودم و با آرامش تلویزیون نگاه میکردم. فسقلی از اتاقش دوید بیرون و نشست روی پام و گفت:«مامـان, میدونی اسسین کرید (این یه شخصیت بازی کامپیوتریه) سال هزار و صدو پنجاه و هفت زندگی میکرده؟» من با بی توجهی گفتم:«ااا..چه جالب!» و بلند شدم برم آشپزخونه. دنبالم راه افتاد و پرسید:«سال میلادی چه جوری میشه سال عربی؟» هرچی به فکرم میرسید بهش گفتم تا سوالشو جواب داده باشم. اونم برگشت و رفت تو اتاقش. یه ربع بعد دوباره از اتاقش دوید بیرون و با هیجان از کشف جدیدش, همونجور که بالا پایین میپرید گفت:«مامان،مامان, من فهمیدم قاتل امام حسین کیه! اسسین کریته! اون زمان امام حسین زندگی میکرده..این طوری (با حرکت دستش نشون میداد)شمشیرشو زده امام حسینو خورد کرده!» من با خنده گفتم:« نه مامان..قاتل اون شمره!» فسقلی با شدت سرشو تکون داد و جواب داد:«آره..اون اسسین کرید بوده که به عربی میشه شمر!»...ای بابــــــا

جمعه، تیر ۰۴، ۱۳۸۹

همه خفه!؟

یعنی میشود یک شب خوابید و
صبح از رادیو شنید
باد آزاد است از هرکجا که دلش خواست
اگر خواست از جامه خواب زن و عطر آینه بگذرد!؟
چکارمان دارند نمیگذارند با بوسه گفتگو کنیم!؟
چکارمان دارند نمیگذارند بپرسیم چکارمان دارند!؟
سید علی صالحی

پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۹

مجرم

این طرح مبارزه با برنزه ها جدی شده ها! دوستی بهم هشدار داد و گفت دوستشو که بنده خدا مثل من از وقتی به دنیا اومده سبزه بوده رو گرفتن!!..... ای بابا! باید یه راهی پیدا کنم و توی این چله تابستون , بعد از سی و هفت سال سبزگی خودمو سفید کنم. کسی میتونه راهنماییم کنه؟

امضاء: یک مجرم مادرزاد پشیمان

پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۹

ز....آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید

گاهی, وقتی میبینم دیگه از زور بدبختی نمیدونم چی کار باید بکنم , میزنه به سرم و مثل حالا بشکن میزنم و میرقصم!ا
سه چهار هفته دیگه بنا به ضرورت, باید یه سفر دو ماهه برم کانادا و برگردم. بدبختی بلیط پیدا کردن و هماهنگ کردن همه چی و مشکلات مالی یه طرف, دیشبم صاحب خونهء خونه ای که چهار ساله بی دردسر توش نشستم, زنگ زده و میگه تا شهریور باید خونه رو خالی کنم!.. هر چی براش توضیح دادم بی فایده بود. حالا فقط یکی دو هفته فرصت دارم اسباب کشی کنم. دیشب که بهم زنگ زد و اینو گفت , شوکه شدم و بعد از قطع تلفن , یه ساعت بی وقفه گریه کردم. اما بعد, اون اتفاق آشنا که همیشه در سختترین مراحل زندگیم میفته, بازم تکرار شد... یه بی خیالی عجیب که همیشه به کمکم میاد. و بعدم شروع کردم به مرورهمه چیزای خوبی که توی زندگیم دارم... فسقلی, پدرم, مادرم.... بعدم شدم مثل حالا, که نمیدونم چرا با همه این دردسرا انقدر خوشحالم و مثل فرفره دارم دور خونه میچرخم و کار میکنم! یحتمل اثر اون یه تخته کمتر از بقیه داشتنمه که مامانم همیشه بهم گوشزد میکنه!!!ا

جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۹

همه چی

ـ اعتیاد خیلی هم چیز خوبیست. تازگیا به درست کردن پازل اعتیاد پیدا کردم. وقتی دارم این کارو میکنم احساس میکنم با هر تیکه ای که جای خودش میره , یکی از مشکلات زندگیم حل میشه. در ضمن ای آقایی که میگی این کار پیرزناست! اصلا حرفتو قبول ندارم
.
ـ امتحانای فسقلی تموم شده. چون تابستون یه سفر طولانی داریم نمیتونم هیچ کلاسی اسمشو بنویسم بنابراین مجبورم همش باهاش بازی کنم تا سرگرم بشه. متاسفانه تو همه بازیا هم باید ببازم وگرنه تا قیام قیامت باید باهاش بازی کنم تا اون ببره..عجب گرفتاری شدما
.
ـ گاهی تنهایی رو دوست دارم. مثل اون روز که توی خونه باهم تنها بودیم.. یادته؟
.
ـ این ماجرا مال خیلی قبله الان یهو یادم اومد. توی پمپ بنزین بودیم و تازه مد شده بود که مردم روی کارت سوختشون رمز بذارن. فسقلی ازم پرسید:مامان چرا برای کارتت رمز نمیذاری؟ بعدم شروع کرد اندر مزایای رمز داشتن سخنرانی کردن, بعدم در خاتمه گفت: مامان یادت باشه وقتی رمز داری فقط میتونی سه بار غلط بکنی!ا
.
ـ امروز که فیس بوک رفته بودم آخر قصه رو به چشم خودم دیدم...توی نگاهت...تو باختی نارفیق! کـیـــــــــــــــــــــــــش و مـات!ا
.
ـ توهم! هر چی میکشیم از این توهمه! توهم اینکه ما خیلی لعبتیم و همه مردم دنیا بی کارند و دست به دست هم دادن که ما رو نابود کنن! همه کشورها دشمن ما هستند و فقط خدا همه رو برای نابودی کشور ما آفریده! خداوندا..خودت ما رو از دست این متوهمان(داریم همچین کلمه ای؟!) برهان!ا
.
ـ به تراژدی‌ها فکر می‌کنم که چقدرزیبا شکل می‌گیرند و راه رو برای تشدید روزمرگی فراهم می‌کنند..هی با توام! میشنوی؟یه فکری بکن
.
ـ فرمتِ زندگیم بهم ریخته. نکنه انتظار دارید فرمت نوشته‌هام درست باشه؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

خدای مهربان من


تازگیـا، بعد از سی و انـدی سال زندگی کردن، یاد گرفتم که وقتی کسی با نامـردی باهام رفتار کرد، دلمو سـوزوند و یا هر رفتار غـیر اخلاقی دیگه ای کرد، به جای اینکه خودمو در حـد یه آدم نـامرد بیارم پاییـن و سعی کنم تلافی کنم و یا جوابشـو بدم، کاملا نـادیـده بگیـرمش و به کارم ادامه بدم و بسپـارمش دست خـدا، تا خودش هر جور میـدونه حالیـش کنه که چـی به چیـه! اینجـوری، هم همیـشه به نتیجـه رسیـدم و هم خودم در آرامـش بودم.ء
چقـدر خوبه که پشـت و پناه آدم، قویتـریـن باشه، و چه آرامشـی میده احسـاس اینکه این قویتـرین، تو رو توی آغـوش امن خودش گرفـته..ء
خدا جـونم! خیلی دوسـت دارم .. ممنون که انـقدر مواظبـمی!ا

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

اعتراف

خوشا به حال کسانی که از این کشور خارج شده اند و چه احمقم من که از آمریکا برگشتم. باید ماهی را هر چه زودتر از آب بگیرم !ا

یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹

؟؟

چشم مادر بزرگ فسقلی به طور ناگهانی دچار تورم شده بود و تلفنی به من خبر داد که زودتر برم دنبال فسقلی که پیشش بود تا اون بتونه بره دکتر. منم زود رفتم و فسقلی رو آوردم خونه.
فسقلی نشسته بود روی مبل هال و داشت با علاقه یه کارتون میدید.
پرسیدم: چشم مادربزرگت خیلی باد کرده بود؟
یه نیم نگاهی بهم انداخت و رو کرد به تلویزیون و بی حوصله گفت: آره
باز پرسیدم: چه شکلی شده بود؟
همونطور که زل زده بود به تلویزیون گفت: بد
دوباره سوال کردم: یعنی وضعش خیلی خراب بود؟
رو کرد به من و فریاد زد: من چه میدونم! مگه من روان پزشکم !!؟ا

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۸

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

Who are you to judge the life I live

الان یه جایی‌‌ام دور از خونه..خیلی‌ دور اما دلم از یادآوری بعضی‌ حرفا به درد میاد.

اینو نوشتم که یادم باشه همونجوری که الان من از یه حرفا و قضاوت‌هایی‌ در مورد زندگیم رنج کشیدم، سعی‌ کنم خودم به قضاوت در مورد زندگی‌ خصوصی بقیه مادامی که اذیتی به من نمیرسونن، نشینم. من چه میدونم واقعا و پشت پرده چه خبره که به خودم حق قضاوت بدم؟

متاسفم برای خیلیا که انقدر بی‌ کارند که فقط سرشون تو زندگی‌ بقیه است و به محض اینکه در موردهای دیگه احساس ناتوانی در مقابلم می‌کنن, سعی‌ می‌کنن بهم برچسب بزنن..

به هر حال چه این برچسب‌ها رو به نامردی بهم بزنن یا نزنن من از خودم،زندگیم ،افکارم و توانایی‌ هام راضیم و سعی‌ هم خواهم کرد این خصلت بد اون‌ها رو از خودم دور کنم...چون خیلی‌ چندش آوره!!

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

تولدم دو روز پيش بود

فكرشو بكن! امسال حتي براي تولدم هيچي اينجا ننوشتم! از فكر اينكه سه سال ديگه چهل سالمه كله ام سوت ميكشه!ا

پ.ن: کامنتدونیم چند وقتی نمیدونم چرا خراب بود و نمیتونستم کامنتها رو تو صفحه وبلاگ تائید کنم الانم هنوز ریب میزنه..به هر حال میخواستم بگم ممنون از همه کسایی که کامنت گذاشتن

جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

این روزها

هر چند وقت میام اینجا بنویسم اما هی مینویسم و بعدم پاکش میکنم و بدون هیچ نوشته ای راهمو میکشم و از اینجا میرم..نمیدونم چرا
.
-همین الان داشتم یکی از ویدیوهای چند روز پیشو میدیدم، کی میتونه جلوی ریزش اشکشو بگیره وقتی این مردم بی پناه رو میبینه؟ نمیدونم شما هم مثل من حس میکنید که مردم ایران خیلی بیکس و تنهان؟ این روزا مهمترین دغدغه ذهنی من همین موضوعه و سعی میکنم سرمو با امور روزمره گرم کنم اما مگه میشه؟ اميد بايد داشت به گام هايي كه سست نمي شن و اميد بايد داشت به فردا... همين و بس
.
-من به چشمهای بیقرار تو قول می دهم ..ریشه های ما به آب..شاخه های ما به آفتاب میرسد..ما دوباره سبز میشویم!(قیصر امین پور)ا
.
- نوشته:" قانون دوم نيوتن: عشق در پسرها هرگز از بين نميرود، بلکه از دختري به دختر ديگر انتقال مي يابد!"ا
.
-چند روز پیش چند تا از دوستهای دوره دبیرستانمو دیدم. هیچ کدوم از دوستایی که بعد از اون داشتم از جنس اونا نبودن. دلم می خواد با اونا یه بار دیگه گذر کنم از نوجوانیم، دلم می خواد با هم به ساده ترین چیزا ساعتها بخندیم، دلم داستان سراییهای مسخره می خواد و دلم همه اون روزا رو می خواد. چقدر ساده بودیم اون روزا! فکر می کردیم که همه زندگی رو تو مشت داریم! هیچ فکر کردید کی بزرگ شدیم؟ بزرگ شدیم، زن شدیم، زندگیمون جدی شد؟ اونقدر جدی که حالا شما اون طرف دنیایید و من این طرف! کار می کنیم، زندگی می کنیم، عشق می ورزیم و از هم دوریم.. یادتون نره که حرفاتونو برام جمع کنید، برای دفه بعدی
.
- الان که دارم مینویسم صدای فسقلی از توی هال میاد که داره با اسباب بازیهاش حرف میزنه. الان اون داره با یکی از اسباب بازیاش میزنه تو سر اون یکی و شعاری که این روزا میشنوه رو با هر ضربه تکرار میکنه: مرگ بر..ا
.
-هیچ وقت نفهمیدم که من قویم یا ادای زنای قوی رو در میارم، فقط می دونم که بی تو همه قدرت من دود می شه و میره هوا. بالاخره بعد از اون همه شکایت به تو برای نبودنت و بعد از این همه وقت که دست و دلم به هیچ کار نمیرفت، بالاخره همه لامپای سوخته هال رو عوض کردم بدون اینکه یادم بیفته که تو نیستی و بغض کنم. بزرگ شدم، نه؟ فردا هم هزارتا کارو باید انجام بدم و باید عید هم تنهایی برم سفر... چقدر کار دارم و تو نیستی

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

آقای رئیس

سرگرم کارای خونه بودم و مثل همیشه در حال دویدن از این اطاق به اون اطاق تا بتونم به همه ی کارا برسم. فسقلی هم دنبالم میومد و یک ریز حرف میزد. تصورشو بکنید که حتی وقتی سرمو میبردم توی کمد که چیزی پیدا کنم، اونم همراه من دولا میشد تو کمد و به حرف زدن ادامه میداد که نکنه صداش به من نرسه. وسط حرفاش گاهی من یه سوال کوتاه میکردم که یعنی دارم همشو گوش میکنم و گاهی هم حواسم پرت میشد و با تشر اون، جواب سوالی که اولشو نشنیده بودم، یه جورایی میدادم. در همین حال بودیم که:

فسقلی: تازه ..من مسئول دادن کارتای غذا موقع ناهار به بچه ها شدم.ا
من با بی توجهی: اا...چقد عالی!ا
فسقلی: یعنی باید کارتا پیش من باشه تا گم نشه.ا
من: آهان ن
فسقلی: هر روز این کارو میکنم.ا
من: اوهوم
- همه بچه ها موقع ناهار میان پیشم صف میبندن.ا
من: مممممم
فسقلی با تاکید: میان پیش من!ا
من: ممم
فسقلی فریاد میزنه: ممم چیه؟ یعنی تو خوشحال نشدی پسرت رئیس کارتای غذا شده؟!ا

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

من و خودم

امروز بعد از ماه ها، چند ساعتی توی خونه با خودم تنها بودم. دلم تنگ شده بود برای خودم، تنها.. بدون نگرانی یا انتظار...آروم آروم...مثل آرامش بعد از شب طوفانی با اون آسمون صاف آبی اش و قطره های رقصون روی برگهاش. ا
توی خونه صدایی نبود. همه چیز زندگیم روی ویبره بود. از همه چیز لذت میبردم... از سپردن خودم به خلسه خواب و بیداری بعد از ظهر، از قهوه ای که با خودم خوردم ، از فیلم ای که دیدم، از لرزیدنهای گاه و بیگاه موبایلم و مکالمه هایی که آدم وسط اش راه می افته و میره دم پنجره و یه نگاهی به لانه خالی کفترها می اندازه و وقت خداحافظی صداش یواش میشه و حرفاش میشه از جنس بوسه هایی از ته دل، از سیب زمینی ای که از زور تنبلی و گرسنگی انداختم توی آب و پختم و بعد با یه عالمه ادویه خوردم ، ازپر شدن بغل تختم از آشغال ته مونده هله هوله هایی که خورده بودم ، از پرسه زدن بی هدفم توی اینترنت و حتی از سیبی که گاز زدم......خلاصه اینکه لذت خلوت امروزم رفت و چسبید به گوشت تنم.ا
.
.
پ.ن : یه جمله یه جایی خوندم دیدم مصداق خود خود توئه، بدون کم و کاست. جمله این بود: توی زندگیت مثل زود پز باش، هروقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن.

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

یه چهل تکه دیگه


- فسقلی رفت کلاس سوم. امروز که لباس مدرسه رو تنش کردم و به قد و بالاش نگاه کردم، با خودم فکر کردم: واییی..چه فسقلی بزرگی!..انگار دیروز بود که...اصلا ولش کن! باز فکرکنم این حس مادریم قلمبه شده، روز اول مهری! خلاصه کنم، دیدم چقدر عاشقشم..،
.
- چند وقتیه که می خوام بیام و چیزی بنویسم. گرفتاری ها هم که مثل کوه روی سرم ریخته است. البته این همون چیزیه که در حال حاضر به شدت بهش نیاز دارم.
دوست دارم تا مغز استخوان له و لورده و کوفته باشم. اینطوری احساس آرامش بیشتری دارم. مردن از شدت گرفتاری. جون کندن از شدت دلشوره و اضطراب برای تمام شدن موعدها. بیدار شدن از شدت تپش قلب و دوباره خوابیدن با این فکر که گور پدرش بالاخره یه چیزی می شه دیگه. بالاتر از سیاهی رنگی هست مگه؟....حتما هست! ولی نمی دونم چه رنگی؟! چون همیشه بدتر از اون چیزی که تو فکرمونه و فکر می کنیم که دیگه بدتر از اون چیزی نیست ،هست. قطعا هست. شک ندارم.....بر من چه گذشته؟ انگار تمام هول و هراس و اندوه این چند سال ، به یکباره خودش رو از تمام روزنه های وجودم بیرون ریخته.. مثل آبله مرغون. از هر منفذی فقط درد حس می کنم و یک دلشوره ی عمیق که نمی دونم چیکارش کنم. این چند سال اخیر ، خوب تونسته بودم از پسش بربیام و خودم را پشت کار و زندگی و تلاش مخفی کنم اما انگار همه چیز یکهو تالاپ! خورده توی سرم.ا
.
- از دوستی پرسیدم:« چرا دیگه نمینویسی؟» گفت که خجالت میکشه بنویسه.گفت که دوست داره فقط و فقط از ایران بنویسه، اما خب به دلایلی نمیتونه این کارو بکنه و برای همین دیگه نمینویسه. خلاصه میخواستم بگم: خفه کردن بر چند نوع است که همه انواع اونو ، اینــــــــــا بلدن! در ضمن دوست من! منتظر نوشته های قشنگت میمونم. امیدوارم خدا اونایی رو که نطق تو رو کور کردن لعنت کنه!ا
.
- در این قسمت هم میخواستم بگم : توی عاشقی، نمره بیستی رفیق!ا
.
- دو ساله جفت جفت کبوترها میان پشت پنجره آشپزخونمون، کمی قربون صدقه هم میرن و بعد پر میکشن و میرن. به گمونم اینجوری دارن سبک سنگین میکنند ببینن محل لونه آینده اشون اینجا باشه یا نه. بعد کبوتر مادهه میاد ودوتا تخم میذاره و روی اونا میشینه. بعضی از کبوترای نر همون موقع دیگه میرن پی کارشون، ولی بعضی از اونا میمونن و برای کبوتر ماده که رو تخما نشسته، غذا میارن.(به خدا!خودم تو این دو سال کشف کردم) درست عین ما آدما!
ا
.
پ.ن: حق با توئه..باید بخوابم...ساعت یک نصفه شبه..امّا چیزی خوابم رو آشفته کرده ...کاش تنها نبودم، کاش تنها نبودیم و بعضی وقتا فکر می‌کنم که کاش می‌تونستم فکر نکنم!ا

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

ای بابا

از بس من بی ملاحظه و بی توجه به خودم هستم که اکثر اوقات یا پام پیچیده یا یه جایی از بدنم رو زخم و زیلی کردم .این کاملا برای خودم و اطرافیانم عادیه و منم برای سنگین نگه داشتن خودم(!) کمتر راجع بهشون حرف میزنم مگراینکه دیگه خیلی تابلو باشن. به طور مثال مادرم، که تا بهش بگم مثلا پام زخم شده یا پیچیده و یا.. بدون اینکه حتی نگاهی به اسیب دیدگی بکنه یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میندازه و میره!ا
خلاصه...دیروزکه توی ماشین از درد شونه ام داشتم به خودم میپیچیدم یهو احساس کردم اگه برای یکی ناز کنم و دردمو بگم شاید بهتر بشه.بنابراین رو کردم به تنها کسی که پیشم بود و..ا
من: فسقلی جونم، شونه ام خیلی درد میکنه..انگاری سوراخ شده!ا
فسقلی: چی شده مگه؟ا
من با خوشحالی از توجه ای که بهم شده گفتم: داشتم از ماشین پیاده میشدم که برم روپوشم رو از خشکشویی بگیرم که شونه ام خورد لب در ماشین و تیزی اون فرو رفت تو گوشت بازوم..ا
فسقلی: آهان...ممم.. گفتی پیرهن یا رو پوش؟مگه روپوشه که میخواستی بگیریش چه رنگی بود؟ا
من:!!ا

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

یه روز جمعه

امروز جمعه اس. یه جمعه احمقانه دیگه. جمعه ها رو اصلا دوست ندارم شاید برای اینکه از ساعت دوازده ظهرش دلم میگیره تا شب. هیچ درمونی هم برای این دردم پیدا نکردم توی این عمر سی و چند ساله ام. روی مبل خونه مادرم نشسته ام و دارم تایپ میکنم. وقتی شروع کردم به نوشتن، واقعا نمیدونستم چی میخوام بگم، اما الان انقدر چیز به مغزم رسیده که دارم سعی میکنم مجبورشون کنم تو صف وایسن تا بتونم چند تاشو بنویسم!
ا
اول از همه داشتم خبرها رو میخوندم که دوباره بر خوردم به خبر دستگیری یکی از آشنایان.دلم میسوزه چون میدونم الان همسرش که دوستمه و پسر سه چهار سالش شب و روز ندارن. نمیدونم آخر این ماجراها چی میشه ،فقط امیدوارم دوباره همه چی به روال سابق برنگرده .. درست شنیدید "برنگرده".ا
دوم اینکه از وضع زندگیم اصلا راضی نیستم.و این نود و نه درصد مغزمو اشغال کرده ، دارم فقط با یه درصد بقیه اش ادامه میدم. راضی نیستم چون اختیارشو دادم دست یه عالمه اتفاق که شاید اونجوری که من فکر میکنم پیش نره. هیچ وقت تو زندگیم انقدر احساس ناتوانی نمیکردم. راضی نیستم چون با همه مشکلاتی که یه زن تنها تو زندگیش داره باید سنگ صبور همه اطرافیانم هم باشم و چون اونا فکر میکنن من تنهام، پس وقت آزادتری دارم و باید در اختیار اونا باشم.. هر وقت و زمانی که اونا لازم دارن. از همینجا باید به همه بگم که من بیشتر از همه شماها توی زندگیم کار و دل مشغولی دارم.حتی بیشتر از سابق. پس دست از سر من بردارید لطفا!ا
سوم اینکه دارم به یه روشی تو زندگیم فکر میکنم که ته اش فقط آرامش باشه. دیگه حوصله هیچ زندگی شلوغ و برو بیایی رو ندارم. برای من الان تنها بودن و با تو یه فنجون چایی خوردن لذت بخشتره تا هر ماجراجویی(قابل توجه تو!) دیگه. خلاصه اینکه فقط آرامش میخوام و امنیت..امنیت مطلق بدون جرزنی .. واین ته ته خواسته های من از تو و خودمه.ا
فسقلی همین الان از اتاق برادرم دوید بیرون و با داد و فریاد مثل طلبکارا گفت:«مامان..تا الان داشتم بازی اینستال میکردما،این جزو بازیم حساب نمیشه!گفته باشم!»و پشتشو کرد و رفت. و من با دهن باز از این همه پررویی فقط بهش نیگا کردم. توضیح اینکه ما از ساعت 12 ظهر اینجاییم و الان ساعت 3 بعد از ظهره ، جیره بازی اون روزی یه ساعت و نیمه طبق قرار..این فسقلی هم منو هالو گیر آورده ها!ا
راستی غزاله جون دارم فکر میکنم راجع به قانون یه چیزی بنویسم.. اما این کلمه چه واژه غریبیه تو این مملکتا! موافقی؟ا
.
پی نوشت: کامنت دونیمو باز کردم ...قابل توجه بعضیا:)ا