پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

خدای مهربان من


تازگیـا، بعد از سی و انـدی سال زندگی کردن، یاد گرفتم که وقتی کسی با نامـردی باهام رفتار کرد، دلمو سـوزوند و یا هر رفتار غـیر اخلاقی دیگه ای کرد، به جای اینکه خودمو در حـد یه آدم نـامرد بیارم پاییـن و سعی کنم تلافی کنم و یا جوابشـو بدم، کاملا نـادیـده بگیـرمش و به کارم ادامه بدم و بسپـارمش دست خـدا، تا خودش هر جور میـدونه حالیـش کنه که چـی به چیـه! اینجـوری، هم همیـشه به نتیجـه رسیـدم و هم خودم در آرامـش بودم.ء
چقـدر خوبه که پشـت و پناه آدم، قویتـریـن باشه، و چه آرامشـی میده احسـاس اینکه این قویتـرین، تو رو توی آغـوش امن خودش گرفـته..ء
خدا جـونم! خیلی دوسـت دارم .. ممنون که انـقدر مواظبـمی!ا

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

اعتراف

خوشا به حال کسانی که از این کشور خارج شده اند و چه احمقم من که از آمریکا برگشتم. باید ماهی را هر چه زودتر از آب بگیرم !ا

یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹

؟؟

چشم مادر بزرگ فسقلی به طور ناگهانی دچار تورم شده بود و تلفنی به من خبر داد که زودتر برم دنبال فسقلی که پیشش بود تا اون بتونه بره دکتر. منم زود رفتم و فسقلی رو آوردم خونه.
فسقلی نشسته بود روی مبل هال و داشت با علاقه یه کارتون میدید.
پرسیدم: چشم مادربزرگت خیلی باد کرده بود؟
یه نیم نگاهی بهم انداخت و رو کرد به تلویزیون و بی حوصله گفت: آره
باز پرسیدم: چه شکلی شده بود؟
همونطور که زل زده بود به تلویزیون گفت: بد
دوباره سوال کردم: یعنی وضعش خیلی خراب بود؟
رو کرد به من و فریاد زد: من چه میدونم! مگه من روان پزشکم !!؟ا

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۸

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

Who are you to judge the life I live

الان یه جایی‌‌ام دور از خونه..خیلی‌ دور اما دلم از یادآوری بعضی‌ حرفا به درد میاد.

اینو نوشتم که یادم باشه همونجوری که الان من از یه حرفا و قضاوت‌هایی‌ در مورد زندگیم رنج کشیدم، سعی‌ کنم خودم به قضاوت در مورد زندگی‌ خصوصی بقیه مادامی که اذیتی به من نمیرسونن، نشینم. من چه میدونم واقعا و پشت پرده چه خبره که به خودم حق قضاوت بدم؟

متاسفم برای خیلیا که انقدر بی‌ کارند که فقط سرشون تو زندگی‌ بقیه است و به محض اینکه در موردهای دیگه احساس ناتوانی در مقابلم می‌کنن, سعی‌ می‌کنن بهم برچسب بزنن..

به هر حال چه این برچسب‌ها رو به نامردی بهم بزنن یا نزنن من از خودم،زندگیم ،افکارم و توانایی‌ هام راضیم و سعی‌ هم خواهم کرد این خصلت بد اون‌ها رو از خودم دور کنم...چون خیلی‌ چندش آوره!!

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

تولدم دو روز پيش بود

فكرشو بكن! امسال حتي براي تولدم هيچي اينجا ننوشتم! از فكر اينكه سه سال ديگه چهل سالمه كله ام سوت ميكشه!ا

پ.ن: کامنتدونیم چند وقتی نمیدونم چرا خراب بود و نمیتونستم کامنتها رو تو صفحه وبلاگ تائید کنم الانم هنوز ریب میزنه..به هر حال میخواستم بگم ممنون از همه کسایی که کامنت گذاشتن

جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸

این روزها

هر چند وقت میام اینجا بنویسم اما هی مینویسم و بعدم پاکش میکنم و بدون هیچ نوشته ای راهمو میکشم و از اینجا میرم..نمیدونم چرا
.
-همین الان داشتم یکی از ویدیوهای چند روز پیشو میدیدم، کی میتونه جلوی ریزش اشکشو بگیره وقتی این مردم بی پناه رو میبینه؟ نمیدونم شما هم مثل من حس میکنید که مردم ایران خیلی بیکس و تنهان؟ این روزا مهمترین دغدغه ذهنی من همین موضوعه و سعی میکنم سرمو با امور روزمره گرم کنم اما مگه میشه؟ اميد بايد داشت به گام هايي كه سست نمي شن و اميد بايد داشت به فردا... همين و بس
.
-من به چشمهای بیقرار تو قول می دهم ..ریشه های ما به آب..شاخه های ما به آفتاب میرسد..ما دوباره سبز میشویم!(قیصر امین پور)ا
.
- نوشته:" قانون دوم نيوتن: عشق در پسرها هرگز از بين نميرود، بلکه از دختري به دختر ديگر انتقال مي يابد!"ا
.
-چند روز پیش چند تا از دوستهای دوره دبیرستانمو دیدم. هیچ کدوم از دوستایی که بعد از اون داشتم از جنس اونا نبودن. دلم می خواد با اونا یه بار دیگه گذر کنم از نوجوانیم، دلم می خواد با هم به ساده ترین چیزا ساعتها بخندیم، دلم داستان سراییهای مسخره می خواد و دلم همه اون روزا رو می خواد. چقدر ساده بودیم اون روزا! فکر می کردیم که همه زندگی رو تو مشت داریم! هیچ فکر کردید کی بزرگ شدیم؟ بزرگ شدیم، زن شدیم، زندگیمون جدی شد؟ اونقدر جدی که حالا شما اون طرف دنیایید و من این طرف! کار می کنیم، زندگی می کنیم، عشق می ورزیم و از هم دوریم.. یادتون نره که حرفاتونو برام جمع کنید، برای دفه بعدی
.
- الان که دارم مینویسم صدای فسقلی از توی هال میاد که داره با اسباب بازیهاش حرف میزنه. الان اون داره با یکی از اسباب بازیاش میزنه تو سر اون یکی و شعاری که این روزا میشنوه رو با هر ضربه تکرار میکنه: مرگ بر..ا
.
-هیچ وقت نفهمیدم که من قویم یا ادای زنای قوی رو در میارم، فقط می دونم که بی تو همه قدرت من دود می شه و میره هوا. بالاخره بعد از اون همه شکایت به تو برای نبودنت و بعد از این همه وقت که دست و دلم به هیچ کار نمیرفت، بالاخره همه لامپای سوخته هال رو عوض کردم بدون اینکه یادم بیفته که تو نیستی و بغض کنم. بزرگ شدم، نه؟ فردا هم هزارتا کارو باید انجام بدم و باید عید هم تنهایی برم سفر... چقدر کار دارم و تو نیستی

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

آقای رئیس

سرگرم کارای خونه بودم و مثل همیشه در حال دویدن از این اطاق به اون اطاق تا بتونم به همه ی کارا برسم. فسقلی هم دنبالم میومد و یک ریز حرف میزد. تصورشو بکنید که حتی وقتی سرمو میبردم توی کمد که چیزی پیدا کنم، اونم همراه من دولا میشد تو کمد و به حرف زدن ادامه میداد که نکنه صداش به من نرسه. وسط حرفاش گاهی من یه سوال کوتاه میکردم که یعنی دارم همشو گوش میکنم و گاهی هم حواسم پرت میشد و با تشر اون، جواب سوالی که اولشو نشنیده بودم، یه جورایی میدادم. در همین حال بودیم که:

فسقلی: تازه ..من مسئول دادن کارتای غذا موقع ناهار به بچه ها شدم.ا
من با بی توجهی: اا...چقد عالی!ا
فسقلی: یعنی باید کارتا پیش من باشه تا گم نشه.ا
من: آهان ن
فسقلی: هر روز این کارو میکنم.ا
من: اوهوم
- همه بچه ها موقع ناهار میان پیشم صف میبندن.ا
من: مممممم
فسقلی با تاکید: میان پیش من!ا
من: ممم
فسقلی فریاد میزنه: ممم چیه؟ یعنی تو خوشحال نشدی پسرت رئیس کارتای غذا شده؟!ا

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

من و خودم

امروز بعد از ماه ها، چند ساعتی توی خونه با خودم تنها بودم. دلم تنگ شده بود برای خودم، تنها.. بدون نگرانی یا انتظار...آروم آروم...مثل آرامش بعد از شب طوفانی با اون آسمون صاف آبی اش و قطره های رقصون روی برگهاش. ا
توی خونه صدایی نبود. همه چیز زندگیم روی ویبره بود. از همه چیز لذت میبردم... از سپردن خودم به خلسه خواب و بیداری بعد از ظهر، از قهوه ای که با خودم خوردم ، از فیلم ای که دیدم، از لرزیدنهای گاه و بیگاه موبایلم و مکالمه هایی که آدم وسط اش راه می افته و میره دم پنجره و یه نگاهی به لانه خالی کفترها می اندازه و وقت خداحافظی صداش یواش میشه و حرفاش میشه از جنس بوسه هایی از ته دل، از سیب زمینی ای که از زور تنبلی و گرسنگی انداختم توی آب و پختم و بعد با یه عالمه ادویه خوردم ، ازپر شدن بغل تختم از آشغال ته مونده هله هوله هایی که خورده بودم ، از پرسه زدن بی هدفم توی اینترنت و حتی از سیبی که گاز زدم......خلاصه اینکه لذت خلوت امروزم رفت و چسبید به گوشت تنم.ا
.
.
پ.ن : یه جمله یه جایی خوندم دیدم مصداق خود خود توئه، بدون کم و کاست. جمله این بود: توی زندگیت مثل زود پز باش، هروقت جوش آوردی در کمال خونسردی سوت بزن.

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

یه چهل تکه دیگه


- فسقلی رفت کلاس سوم. امروز که لباس مدرسه رو تنش کردم و به قد و بالاش نگاه کردم، با خودم فکر کردم: واییی..چه فسقلی بزرگی!..انگار دیروز بود که...اصلا ولش کن! باز فکرکنم این حس مادریم قلمبه شده، روز اول مهری! خلاصه کنم، دیدم چقدر عاشقشم..،
.
- چند وقتیه که می خوام بیام و چیزی بنویسم. گرفتاری ها هم که مثل کوه روی سرم ریخته است. البته این همون چیزیه که در حال حاضر به شدت بهش نیاز دارم.
دوست دارم تا مغز استخوان له و لورده و کوفته باشم. اینطوری احساس آرامش بیشتری دارم. مردن از شدت گرفتاری. جون کندن از شدت دلشوره و اضطراب برای تمام شدن موعدها. بیدار شدن از شدت تپش قلب و دوباره خوابیدن با این فکر که گور پدرش بالاخره یه چیزی می شه دیگه. بالاتر از سیاهی رنگی هست مگه؟....حتما هست! ولی نمی دونم چه رنگی؟! چون همیشه بدتر از اون چیزی که تو فکرمونه و فکر می کنیم که دیگه بدتر از اون چیزی نیست ،هست. قطعا هست. شک ندارم.....بر من چه گذشته؟ انگار تمام هول و هراس و اندوه این چند سال ، به یکباره خودش رو از تمام روزنه های وجودم بیرون ریخته.. مثل آبله مرغون. از هر منفذی فقط درد حس می کنم و یک دلشوره ی عمیق که نمی دونم چیکارش کنم. این چند سال اخیر ، خوب تونسته بودم از پسش بربیام و خودم را پشت کار و زندگی و تلاش مخفی کنم اما انگار همه چیز یکهو تالاپ! خورده توی سرم.ا
.
- از دوستی پرسیدم:« چرا دیگه نمینویسی؟» گفت که خجالت میکشه بنویسه.گفت که دوست داره فقط و فقط از ایران بنویسه، اما خب به دلایلی نمیتونه این کارو بکنه و برای همین دیگه نمینویسه. خلاصه میخواستم بگم: خفه کردن بر چند نوع است که همه انواع اونو ، اینــــــــــا بلدن! در ضمن دوست من! منتظر نوشته های قشنگت میمونم. امیدوارم خدا اونایی رو که نطق تو رو کور کردن لعنت کنه!ا
.
- در این قسمت هم میخواستم بگم : توی عاشقی، نمره بیستی رفیق!ا
.
- دو ساله جفت جفت کبوترها میان پشت پنجره آشپزخونمون، کمی قربون صدقه هم میرن و بعد پر میکشن و میرن. به گمونم اینجوری دارن سبک سنگین میکنند ببینن محل لونه آینده اشون اینجا باشه یا نه. بعد کبوتر مادهه میاد ودوتا تخم میذاره و روی اونا میشینه. بعضی از کبوترای نر همون موقع دیگه میرن پی کارشون، ولی بعضی از اونا میمونن و برای کبوتر ماده که رو تخما نشسته، غذا میارن.(به خدا!خودم تو این دو سال کشف کردم) درست عین ما آدما!
ا
.
پ.ن: حق با توئه..باید بخوابم...ساعت یک نصفه شبه..امّا چیزی خوابم رو آشفته کرده ...کاش تنها نبودم، کاش تنها نبودیم و بعضی وقتا فکر می‌کنم که کاش می‌تونستم فکر نکنم!ا

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

ای بابا

از بس من بی ملاحظه و بی توجه به خودم هستم که اکثر اوقات یا پام پیچیده یا یه جایی از بدنم رو زخم و زیلی کردم .این کاملا برای خودم و اطرافیانم عادیه و منم برای سنگین نگه داشتن خودم(!) کمتر راجع بهشون حرف میزنم مگراینکه دیگه خیلی تابلو باشن. به طور مثال مادرم، که تا بهش بگم مثلا پام زخم شده یا پیچیده و یا.. بدون اینکه حتی نگاهی به اسیب دیدگی بکنه یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میندازه و میره!ا
خلاصه...دیروزکه توی ماشین از درد شونه ام داشتم به خودم میپیچیدم یهو احساس کردم اگه برای یکی ناز کنم و دردمو بگم شاید بهتر بشه.بنابراین رو کردم به تنها کسی که پیشم بود و..ا
من: فسقلی جونم، شونه ام خیلی درد میکنه..انگاری سوراخ شده!ا
فسقلی: چی شده مگه؟ا
من با خوشحالی از توجه ای که بهم شده گفتم: داشتم از ماشین پیاده میشدم که برم روپوشم رو از خشکشویی بگیرم که شونه ام خورد لب در ماشین و تیزی اون فرو رفت تو گوشت بازوم..ا
فسقلی: آهان...ممم.. گفتی پیرهن یا رو پوش؟مگه روپوشه که میخواستی بگیریش چه رنگی بود؟ا
من:!!ا

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

یه روز جمعه

امروز جمعه اس. یه جمعه احمقانه دیگه. جمعه ها رو اصلا دوست ندارم شاید برای اینکه از ساعت دوازده ظهرش دلم میگیره تا شب. هیچ درمونی هم برای این دردم پیدا نکردم توی این عمر سی و چند ساله ام. روی مبل خونه مادرم نشسته ام و دارم تایپ میکنم. وقتی شروع کردم به نوشتن، واقعا نمیدونستم چی میخوام بگم، اما الان انقدر چیز به مغزم رسیده که دارم سعی میکنم مجبورشون کنم تو صف وایسن تا بتونم چند تاشو بنویسم!
ا
اول از همه داشتم خبرها رو میخوندم که دوباره بر خوردم به خبر دستگیری یکی از آشنایان.دلم میسوزه چون میدونم الان همسرش که دوستمه و پسر سه چهار سالش شب و روز ندارن. نمیدونم آخر این ماجراها چی میشه ،فقط امیدوارم دوباره همه چی به روال سابق برنگرده .. درست شنیدید "برنگرده".ا
دوم اینکه از وضع زندگیم اصلا راضی نیستم.و این نود و نه درصد مغزمو اشغال کرده ، دارم فقط با یه درصد بقیه اش ادامه میدم. راضی نیستم چون اختیارشو دادم دست یه عالمه اتفاق که شاید اونجوری که من فکر میکنم پیش نره. هیچ وقت تو زندگیم انقدر احساس ناتوانی نمیکردم. راضی نیستم چون با همه مشکلاتی که یه زن تنها تو زندگیش داره باید سنگ صبور همه اطرافیانم هم باشم و چون اونا فکر میکنن من تنهام، پس وقت آزادتری دارم و باید در اختیار اونا باشم.. هر وقت و زمانی که اونا لازم دارن. از همینجا باید به همه بگم که من بیشتر از همه شماها توی زندگیم کار و دل مشغولی دارم.حتی بیشتر از سابق. پس دست از سر من بردارید لطفا!ا
سوم اینکه دارم به یه روشی تو زندگیم فکر میکنم که ته اش فقط آرامش باشه. دیگه حوصله هیچ زندگی شلوغ و برو بیایی رو ندارم. برای من الان تنها بودن و با تو یه فنجون چایی خوردن لذت بخشتره تا هر ماجراجویی(قابل توجه تو!) دیگه. خلاصه اینکه فقط آرامش میخوام و امنیت..امنیت مطلق بدون جرزنی .. واین ته ته خواسته های من از تو و خودمه.ا
فسقلی همین الان از اتاق برادرم دوید بیرون و با داد و فریاد مثل طلبکارا گفت:«مامان..تا الان داشتم بازی اینستال میکردما،این جزو بازیم حساب نمیشه!گفته باشم!»و پشتشو کرد و رفت. و من با دهن باز از این همه پررویی فقط بهش نیگا کردم. توضیح اینکه ما از ساعت 12 ظهر اینجاییم و الان ساعت 3 بعد از ظهره ، جیره بازی اون روزی یه ساعت و نیمه طبق قرار..این فسقلی هم منو هالو گیر آورده ها!ا
راستی غزاله جون دارم فکر میکنم راجع به قانون یه چیزی بنویسم.. اما این کلمه چه واژه غریبیه تو این مملکتا! موافقی؟ا
.
پی نوشت: کامنت دونیمو باز کردم ...قابل توجه بعضیا:)ا

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

....

""one of the toughest parts in life is deciding when to give up and when to try harder""
.
پ.ن: نميدونم اين جمله مال كيه

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸

جمعه

امروز با دیدن این حضور مردم توی نماز جمعه یاد هفت سالگیم افتادم که با مادرم به نماز جمعه با امامت طالقانی رفتم. و امروز داریم چماق همان روزها را میخوریم...مطمئنم
همین!ا

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

فقط همين

فسقلي خوبه و من هم اصلا تو اين حال و اوضاع نميتونم راجع به احساساتم يا فسقلي عزيزم بنويسم.. يعني يه دنيا حرف و فرياد دارم براي زدن..اما اينجا جاش نيست..نه اينكه بترسم..نه.. اين وبلاگو دوست دارم و اونو ميراث خودم براي فسقلي ميدونم و نميخوام كاري بكنم كه بلايي سرش بياد..همين..همين و همين...اه
.
پي نوشت: خدايا! خيلي وقته بيكار نشستيا.. گفته باشم !ا

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

چهل تكه اي براي تو

ميگي هميشه وقتي بحثمون ميشه نرو ته خط ..وايسا همينجا و دعوا كن..ميدوني چيه؟ اگه وقتايي كه عصبانيم و دارم ميتركم نرم و برسم به ته ته خط كه نميفهمم بدون تو نميتونم و بدون تو حتي نفس كشيدنم بي معنيه.. و بعدشم سر براه و عاشق برگردم كه!ا

خيلي وقته كه راز اين سناريوي عجيبي كه خدا برام نوشته رو ميدونم... وميدونم كجاي اين زندگي ايستاده ام . برای تحمل دردها ميرم و از اونور كهكشانها به خودم نگا مي کنم و ميفهمم که همه چیز در حد فرضيه اس…قطعیتی در سال تولد و مرگ ستاره ها وجود نداره! تنها چيز قطعي "من و تو"ايم... تحمل ديروز و اون نمايشي كه بازي كردم برام سخت بود اما شد..ديدي كه شد

زخم سرد جفاي ديروزت تير ميكشد هنوز.. ديگر به تو هم نميتوان گفت كه اين زخم كهنه گاهي سر باز ميكند و روحم را در انزوا ميخورد. به دنبالت مي آيم و تو لبخندت گرم ميشود. عشق را در نگاهت ميبينم و من هم گرم ميشوم با نگاهت. سردي آن روزها فراموشم ميشود. مهربان بمان با اين درد سرد! نگاه مهربانت را از من نگير! نگذار اين زخم سرد مرا نيز سرد كند.. نگذار

.دو سالی می شه که بیش از نیم ساعت نتونستم تمرکز کنم،خسته ام خدا،خیلی خسته!ا

.اينا شعر نيستا! يادت باشه تا حرفي از دلم نياد آدمي نيستم كه بتونم بگمش! اينم يه كنايه به تو! ا

.و اما حالا قسمت خوب ماجرا رو بگم :) تا حالا فكرشو كردي چند تا آدم مثل من، تو رو دارن و چند تا آدم مثل تو، منو دارن؟ دور و برتو نگا كن!ا

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

روز ميلاد تو

هشت سال پيش در چنين روزي به رويم چشم گشودي و شدي مونس روزها و شبهاي من.. چه رازهاي مشتركي كه ته ته قلبمون قايم نكرديم من وتو! امروز روز توست فسقلي من...تولدت مبارك!ا

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

دستهايم را بگير

خدايا! دستهايم را به تو ميسپارم. اين بار نه براي آنكه چيزي طلب كنم، بلكه ميخواهم دستهايم را از امروز تا هميشه بگيري تا ديگر هرگز نترسم، تنها نباشم و در ميان همه دغدغه ها و آشفتگي ها، دلگرم حضورت باشم. پروردگارم! تنهايم نگذار. آنقدر در اين روزگار پر مشغله سرگرم دنيا شده ام كه گاهي يادم ميرود تو هنوز هم مراقب من هستي. ميدانم، دستهايم را كه بگيري، از پس هر كاري بر مي آيم... ا

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

يه فكر خوب

تو اين روزا؛ يكي از دوستام كه بهترينشونم هست، خيلي كمكم ميكنه. مثلا خيلي وقتا كه من نميتونم فسقلي رو برسونم يا اينكه بيارمش ،پريسا؛ همون دوستم؛ بدون هيچ منتي برام انجام ميده.. از همينجا برات دعا ميكنم كه سفيد بخت بشي عزيزم.. اتفاقا همين دوستم به مقدار زياد با فسقلي رفيقه و كلي با هم حال ميكنن. ديروز با همين دوست و فسقلي رفته بوديم تا فسقلي با عيدياش يه اسباب بازي مطابق ميلش بخره كه البته اينكارو كرد و موضوع با يه لگوي صد و چهل هزار تومني تموم شد. ميدونيد كه اين لگو ها بايد توسط كودك ساخته بشه تا بشه با اون بازي كرد. توي راه برگشت بوديم ؛توي اتوبان چمران؛ كه فسقلي پس از يه مدت ساكت بودن و تفكر گفت: "مامان من يه فكر خوب كردم" پرسيدم:"چي مامان؟" جواب داد:" همين بغل اتوبان نگه دار تا خونه پريسا اينا راهي نمونده؛ پريسا بره پياده خونشون تا ما راه خودمونو بريم و زودتر خونه برسيم من بتونم لگومو درست كنم" و بعدم تند تند ميگفت:"چه فكر خوبي كردم!" و من و پريسا هم با دهن باز به اين نامرد كوچولو نگاه ميكرديم!!ا