یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۱

من خسته است


باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دل‌داری‌اش بدهم، که فکر نکند
بگویم که می‌گذرد، که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
«من» خسته است
شعر از علیرضا روشن

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱

با تجربه


هر جای زندگیم که بودم فکر میکردم با داستانی که زندگی من داشته دیگه هیچی نیست که من تجربه نکرده باشم. اما این روزا یه اتفاق هایی بهم گفت که اصلا هم اینطور نیست و هنوز خیلی راه هست که باید برم و یاد بگیرم. خیلی چیزا و خیلی حس ها رو باید هنوز تجربه کنم
تمام زندگیم راه دلم رو رفتم و هیچ هم پشیمون نیستم از این کار...حتی یه لحظه! الانم همین تصمیمو خیلی قاطع تر دارم و اصلا هم خیال ندارم عاقل بشم یا ادای آدمایی رو در بیارم که خیلی عاقلن! به نظرم اونا زندگیشونو باختن. یه جرعه عقل برای هر کاری کافیه, بیشتر از اون زیادیه و تازه مهمتر از اون, آدم باید با زندگیش حال کنه دیگه مگه نه؟

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۱

باران



باران که می بارد
حال من خوب است
انگار از دست های خدا ریسه هایی آویزان است
که اگر ردش را بگیری به خدا می رسی
به دست هایش!!





پ.ن: از فیس بوک یک دوست

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۱

آیت

 سرم رو که بالا گرفتم همه اش آسمون بود. بهت از دور نگاه کردم و گفتم : سلام؛ قبل از اين که بيام پيشت همه می گفتن هر کسی بار اول بياد پيشت هر چی که دلش می خواد بهش میدی... حالا راسته؟
مستقيم نگاهت کردم درست مثل بچه هایی که پرو پرو زل می زنن به چشمهای آدم بزرگها. با چشمهای خيس بلند بلند گفتم : یادت باشه این اولین باره ازت یه چیزی میخوام؛ شنيدی ؟
 باور کن من داد زدم. من ازت خواستم. با تمام قلبم ازت خواستم ؛ آره من .همين من  ... فکر کردم شايد اينجوری ديگه حتما بشنوه! بعد دستمو بردم بالا:  نامردی اگه رومو زمین بندازی! یه بارم خدای من باش!
 سرمو که گذاشتم رو فرمون آروم ادامه دادم: يه کاری کن باورم بشه هستی!يه کاری کن باورم بشه که اینجایی و داری حرفامو گوش ميکنی. بعدش يهو اشکام ريخت پايين.انگار که چشمام منتظر بودن سرمو بندازم پایین تا صدای هق هقمو خوب باور کنی و بعد چشام شد دو تا دریا.........و تو شنیدی! و چه عاشقانه هم شنیدی...دست مریزاد!

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۱

دروغ گفتم؟

هم دروغ گفتم و هم نگفتم. ا
 دلم برای ایران که نه؛ ولی برای ایران تنگ شده! منظورم اینه که دلتنگی من برای اون جغرافیا نیست. دلم؛ برای امنیت و برای اون حس تعلق تنگ شده. میدونم که اگه به کشورم هم برگردم دیگه اون دل خوش رو پیدا نمیکنم! اونجا هم دیگه از این خبرا نیست.  پس میشه یکی دقیقا به من بگه؛ این حس ناامنی لعنتی مداوم از کدوم جهنمی میاد؟

پ.ن: من فکر میکنم این احساس نا امنی با همه اونایی که سالها هم هست از کشورشون اومدن بیرون هست...همین!ا

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۰

فسقلی و هفت سین

امروز رفتیم بیرون با فسقلی تا براش عیدی بخرم. یکی از گیم هایی که خیلی دوست داشت رو خریدم. توی راه برگشت تصمیم گرفتم برم یه فروشگاه ایرانی و سین های هفت سین رو کامل کنم.ا
  توی ماشین که نشستیم گفتم: مممم...خب سیر که داریم سرکه هم داریم سیب هم میذاریم و سکه..سه تا دیگه کمه باید بخریم
فسقلی که میخواست زودتر برسه خونه تا با گیمش بازی کنه و در ضمن سعی میکرد خوش اخلاق باشه تا بتونه از من اجازه بازی بگیره؛ با آرامش مصنوعی شروع کرد به صحبت: لازم نیست پول بدی..ببین..میتونی سیب زمینی بذاری؛  خیلی هم خوبه؛ بذار فکر کنم..آهان؛ صخره و ...یه چیز سرخ کردنی؛ به همین راحتی!ا

پ.ن: توی فروشگاه ازش پرسیدم تافتون بیشتر دوست داری یا سنگک؛ میگه: معلومه سنگک! سنگک؛ منو بزرگ کرده !ا

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۰

تا آسمون

در کارهای دشوار نشاط بسیار وجود دارد....لویی پاستور
                                   
این فلسفهء همه چیزه منه اصلا! غیر از این برای من زندگی مفهومی نداره. واقعا اگه دشواری نباشه و همه چی گل و بلبل باشه که مسخره اس! عین صفحهء لطیف فیس بوک بعضی دوستان میمونه.ا
من یکی که حوصله خط صاف افقی ز گهواره تا گور رو ندارم به هیچ وجه. زندگی باید تا آسمون باشه؛ باید برای بالا رفتن ازش اونقدر کلنجار بری که صدای نفستو بشنوی... اونوقت تازه از زنده موندنت غرق لذت میشی و اونوقته که وقتی به پایین و حرکت آدمای روی زمین رو نگاه میکنی؛ به خودت دست مریزاد میگی...ا
 

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۰

همه چی

من که همیشه برای همه چی نظر داشتم و با حرارت از نظرم دفاع میکردم حالا همه چی برام علی السویه شده! هر کی هرچی میگه میشنوم اما راستش نمیشنوم. ورودی و خروجی مغزم بسته اس. لمیدم توی زندگی خودم 
 ----------------
فسقلی کاملا ذوب فرهنگ غربی شده و به علت به ارث بردن خاصیت لودگی مادرش در سرگرم کردن دوستان؛ بسیار مورد توجه دوستان و همکلاسیاشه. من اینو با استراق سمع مکالمات تلفنیش فهمیدم!ا
----------------
از همینجا اعلام میکنم دلم برای هیچ چیِ ایران تنگ نشده. برای من ایران مثل یه عزیز از دست رفته ست که میدونم دیگه نمیبینمش و خدا بهم صبر داده!ا
----------------
امروز وقتی داشتم از سر کار برمیگشتم تصمیم گرفتم بعده چند ماه بالاخره این رادیوی ماشین رو روشن کنم! داشت آهنگی رو پخش میکرد که من عاشقشم ؛ صدای اونو تا ته زیاد کردم و در کمال تعجب دیدم هنوز هم اون کشش عجیبم به رقصیدن و سر و صدا کردن سر جای خودشه! فقط امیدوارم ماشینهای بغلیم فکر نکرده باشن یه دیوونه به دیوانه های ونکوور اضافه شده!ا

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۰

تولدشه

الهام بانو هستم. سی و نه سال دارم...ا
سال خوبی داشتم. این یه سال آخر رو خیلی دوست داشتم. پیدا شدم انگار!ا
داشتم این عکس روبرو رو میذاشتم برای این نوشته؛ یاد مستربین افتادم که هیچکی محلش نمیذاشت؛ خودش تنهایی رفت رستوران و به خودش کارت تبریک فرستاد و تازه کلی هم از دیدن کارت ذوق کرد؛ عین خودم 

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۰

خوشبختی اینجاست


انگار یهو تازه فهمیدم زندگی یعنی چی! ابرا رفتن کنار!ا
این روزا هوای دلم آفتابیه همش. این روزا هیچی نمیتونه ناراحتم کنه. این روزا داره خیلی بهم خوش میگذره.ا
خودم و فسقلی و خونه گرممون! هر دومونم سالم و خندون! خدایا دوست دارم خیلی که هوامو داشتی و داری 

چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۰

نون و پنیر و بامیه

درون من دخترکان کوچکی هستند که سالهاست دست جمعی با هم زندگی میکنیم.ا
یه دختر کوچولوی شیطون و سرسخت و قوی هست که من از همه اونای دیگه بیشتر دوسش دارم. حتی بیشتر از اون دختره که لوندی میکنه و موهاشو درست میکنه؛ آرایش میکنه؛ گردنبند گردنش میکنه و چشماشو خمار میکنه و بعد با سر افراشته از در میره بیرون.ا
دختر کوچولوی شیطون با اون دو تا چشم سیاهش که همیشه برق میزنه و موهای فرفری مشکی؛ محبوب منه. این همونیه که قبلا بسکتبال بازی میکرد؛ تا جون داشت میدوید و تا شب توی سالن های بسکت پرسه میزد. قبل از اون هم عادت داشت با پاهای برهنه بره تو خاکای باغچه و با پاهاش گل ها رو لمس کنه و جیغ مادره رو درآره. زیر بارون بچرخه و غش غش بخنده. همونه که همیشه موهای فرفریش؛ نامنظم دور شونه اش پریشونه و وقتی تصمیم بگیره یه کار سخت بکنه محکم موهاشو دم اسبی میکنه که مزاحم نباشن.ا
الان هم؛ با اینکه بزرگتر شده؛ توی سخت ترین جاهای زندگیم سر کله اش پیدا میشه. آستینهاشو بالا میزنه و همه کارهایی که شما تصور میکنید از پسش برنمیام رو انجام میده.ا
روزی که وارد این کشور شدم؛ اون به طور کامل ظاهر شد تا خیالمو راحت کنه. فسقلی اونو زیاد ملاقات کرده و عاشق اونه. کلی باهاش حال میکنه. این چند وقت؛ وقتایی که بارهای سنگین رو جابجا میکردم؛ وقتی چکش میکوبیدم؛ وقتی همینجوری که خون از دستم چکه میکرد به کارم ادامه میدادم تا خونه رو برای زندگی آماده کنم و وقتی کارهای زنونه و مردونه ای رو میکردم که اصولا اکثر آدما از پسش تنهایی بر نمیان؛ اون در من حضور داشت.ا
تمام مدت هم تنها استراحتش این بود که گاهی موهاشو باز کنه و محکمتر ببنده. گاهی هم صداشو کلفت میکرد که نکنه کسی فکر کنه کم میاره.ا
اینه که من بیشتر از بقیه دوسش دارم. اون ناجی منه وقتایی که فکر میکنم دیگه نمیتونم. میاد؛ کارشو میکنه و میره...بی منت. تا نیاز نباشه هم؛ خودشو قایم میکنه تا بقیه دخترا هم بتونن باشن.ا
الان؛ زمانی که تصمیم دارم یه کار سخت رو با موفقیت به انجام برسونم؛ به یاد اون سالهایی که بسکتبال بازی میکرد و گل میزد؛ توی ذهنم همش تکرار میکنم:ا
نون و پنیر و بامیه الهام بزن تو زاویه
نون و پنیر و بامیه الهام بزن تو زاویه
الهام بزن تو زاویه...الهام بزن تو زاویه
.
عاشقتم کوچولوی سیاه چشم من!

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۰

خود

سی و هشت سال و اندی طول کشید تا بفهمم.ه
یه معلمی داشتم به نام خانوم فنا. با اون و جمعی از دوستان هر آخر هفته میرفتیم کوه. جمع خوبی بود و خیلی خوش میگذشت. یادمه یکی از اون پنج شنبه ها که رفته بودیم کوه برگشت به من گفت که چند وقت با ما نمیاد کوه. من دلیلشو ازش پرسیدم و اونم جواب داد که میخواد بره مسافرت و اینکه من نپرسم کجا میخواد بره؛ چون نمیخواد بهم دروغ بگه. من خیلی اصرار کردم و اون بالاخره گفت که میخواد چند وقت تنها باشه و توی خودش سفر کنه.ه
اون موقع حرفش به نظرم بچه گونه و عجیب و بی معنی رسید. اما حالا بعد این همه سال؛ تازه میفهمم که اون چی گفت.ه
از هر طرف که نگاه میکنم به خودم میرسم؛ فقط به خودم. شادی؛ غصه؛ موفقیت و شکست؛ همش همینجاست...نزدیکِ نزدیک
ا«تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»ه

جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۹۰

وطن

چند روز پیش؛ خودم خودمو برای نهار دعوت کردم. رفتم رستوران و پشت یه میز کوچیک نشستم. منتظر شدم تا غذامو بیارن. وقتی که غذامو میخوردم به اطرافم هم توجه میکردم. به اون پیرزن..به اون جوونه که سرشو انداخته پایین و تند تند غذا میخوره...به اون دو تا دختر..اوه..این یکی رو ببین! چقدر لبخندش شبیه روزبه اه! وای ی ی انگار خودشه!... چقدر دلم برای دوستا و فامیلهام تنگ شده! برای همشون.....اصلا اینجا کجاست؟ این صداهای نا مفهوم چیه؟ این صدا ها آشنا نیست! من مال اینجا نیستم!ا
یه سکوت سنگین تمام وجودمو فرا گرفت.........نه؛ نه! بذار ببینم! من مال اونجا هم نیستم! هی...یادته وقتی میرفتی بیرون چقدر بین آدمای مملکت خودت غریب بودی؟ یادته رفتار اونا با همدیگه و با تو چقدر عجیب بود برات؟ اصلا چرا راه دور بریم؛ یادته وقتی یه مهمونی میرفتی و زنها توی آشپزخونه جمع میشدن حرف بزنن؛ تو چقدر توی اون شلوغی احساس تنهایی میکردی؟ و آدما رو فقط دهنای گشادی میدیدی که تند تند باز و بسته میشدن؟
نه..نه...تو مال هیچ کجا نیستی..هیچ کجا! راحت باش!ا
از رستوران اومدم بیرون. رفتم و توی پارک کناریش؛ روی یه نیمکت نشستم. خالی از هرفکری...رهای رها...مال هیچ کجا...اوف...چه هوایی...چه برگای پاییزی قشنگی
تمام اون دقایق توی " حال استمراری " زندگی کردم...از همون حال؛ همونجا و همون لحظه لذت بردم خیلی..جاتون خالی

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

پیغام


زنگ زده پیغام گذاشته: « من کاری ندارم این پیغامو میشنوی یا نمیشنوی اما فقط پنج دقیقه دیگه بهت مهلت میدم بهم زنگ بزنی وگرنه نه من نه تو! دیگه هم بهت زنگ نمیزنم!»
زدم پیغام بعدی:« زنگ زدم بگم فقط دو دقیقه دیگه فرصت داریا!»
و پیغام بعدی: «ببین وقتت تموم شده...خداحافظ»
و آخرین پیغام: «زنگ نمیزنی پس چرا؟!»
بلافاصله تلفنم بازم زنگ زد؛ پریدم رو گوشی یعنی!!ا

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۰

هیچی

حوصله ندارم. لپ تاپمو روشن میکنم. صفحه اول فیس بوکو میارم و بلافاصله اونو خاموش میکنم. جزوه هامو میارم اما حوصله‌اش رو ندارم. سرم رو میذارم روی کوسن کاناپه و دراز میکشم. پتو رو میکشم روم...میکشمش روی سرم. سردمه..خیلی
جوراب پامه اما باز سرده. پا میشم. ته کشو دنبال یه لباس گرم میگردم. موهام می‌ریزه توی صورتم. موهام رو میدم عقب. اشکم سرازیر میشه. اشکهام رو با پشت دست پاک می‌کنم. نمیدونم دقیقا چرا گریه میکنم. سردمه؟ کارام عقب مونده؟ دلم تنگه؟ ناراحتم؟ هوم سیک شدم؟ یه چیزی پیدا میکنم و میپوشم. با اشک و سرما و پتو کلنجار میرم. به هیچی فکر نمیکنم. محدوده فکریم همین خونه اس و سرما
پتو رو از روی سرم کنار می‌زنم. سردمه هنوز. حال گریه کردن ندارم دیگه. ولش کن. دلیلی نیست. همه چیو جمع و جور میکنم.. پتو..کتاب..لپ تاپ
قهوه درست میکنم. دستام رو حلقه می‌کنم دور ماگ. گرماش خوبه اما لبخند زدنم نمیاد. توی ذهنم به گرمای فنجون لبخند می‌زنم. ذهنم خالیه. زمان متوقفه.
آی ی ...یکی بیاد منو نجات بده

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

نم کشیده

میگم هنوز هیچی نشده فارسی این فسقلی ما نم کشیده ها! حالا شاید قبلا هم نمور بوده اما من الان به حساب خارجی شدنش میذارم، نمیدونم.ِ
امروز از مدرسه برگشته خونه، ازش میپرسم:« امتحانتو چه جوری دادی مامان؟» اونم که انگار منتظر بود ازش سوال کنم، با اشتیاق جواب داد: «سوال یکو جواب دادم آسون بود، سوال دو رو هم همینطور، سوال سه و چهارو زیر سبیلی رد کردم...» بلند خندیدم و گفتم: «آخه من قربون اون سبیل در نیومده ات بشم، زیر سبیلی رو که در این مواقع که به خودت ضرر میزنی استفاده نمیکنن که...» و بعد شروع کردم به توضیح موارد استفاده این ضرب المثل. بعد از سخنرانی طولانی من، یه کم نگا نگا کرد، سرشو خاروند و متفکرانه جواب داد:« با این حـرفا من متقاطـع (!) نشدم که چرا نباید بگم زیر سبیلی»ِ

چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۰

تنبلیم

اکثر ما ایرانی ها تنبلیم. اصلا چرا جای دوری برم, مثلا همین خود من!ا
صبحها با فسقلی میرم مدرسه. راه مدرسه اش کوتاهه اما یه سر بالایی خفن داره که نفس آدمو میگیره. روز اول که باهاش میرفتم مدرسه, همینطور توی راه داشتم با خودم فکر میکردم: «وای ی ی...خسته شدم...چقدر کارو باید خودم تنهایی بکنم...چرا مثل همه راحت نیستم...هر روز این همه راه و...» چند دقیقه نگذشت که دیدم یه زن کانادایی با یه بچه مدرسه ای و یه بچه دو سه ساله و یه کالسکه سنگین داره از سربالایی میاد بالا. عرق از سر و روش میبارید و خوشحال و خندان با بچه ها حرف میزد! جا خوردم. با دقت نگاشون میکردم: «مگه این زنه آدم نیست؟ یعنی اون کالسکه سنگین و اون دو تا بچه شیطون هیچ اونو خسته نمیکنه؟ البته که میکنه! البته که اونم آدمه و خسته میشه!»....... از اون به بعد هر وقت میخوام فکر کنم که خیلی دارم سختی میکشم و خیلی بار زندگیم سنگینه به اونایی که اینجا بزرگ شدن نگاه میکنم. بهترین درسو از اونا میگیرم.ا
نمیدونم چرا ما فکر میکنیم یه ذره که کارای سخت کردیم باید همه بیان و دست و پامونو بمالن! نه بابا جان! تنبلیم! همه مردم دنیا هم دارن زحمت میکشن! همه! ولی بدون منت گذاشتن سر خودشون

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۰

میام

یه وقتایی توی زندگی هست که آدم پارک میکنه کنار جاده! توی همون پارکینگای کنار جاده که فقط یه فرورفتگی اند برای توقف موقت. منم الان پارک کردم و به تماشای رفتن بقیه نشستم. نمیدونم خسته ام یا منتظر یه هیجان؛ اما میدونم پارک پارکم..اساسی! برای همینه که نمینویسم. وقتی دوباره رفتم تو جاده که ادامه بدم حتما میام .. شاید فردا شاید یه هفته دیگه شایدم طولانی تر از این حرفا باشه. به قول خارجیا..هو نوز؟

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۰

هم گزارش هم حکایت

گزارش:
.
- من الان یه انسانی ام که هم خانه دارم. هم شغل دارم. هم خانه ام اسباب دارد.... این بود گزارش کوتاهی از این یه ماه!ا
.
- باورم نمیشه که یه ماه شد...یعنی احساس میکنم یه سال شد! از بس که یه ماه پر ماجرایی داشتم. دور و بری هام فقط قصه اشو هر روز شنیدن اما خودت که قهرمان اون قصه باشی یه حکایت دیگه اس
.
- انقدر این یه سال اخیر توی ایران اذیت شدم و اذیتم کردن که اصلا یادم نمیاد از کجا اومدم. اخبارایرانو که اصلا نمیخونم. به هیچیشم فکر نمیکنم. میخوام یه مدتی بذارم خشمم کم بشه؛ وگرنه که همه رگ و ریشه من از اونجاست
.
- فسقلی خان هم که کلا در همه شرایطی حال میکنه؛ حالا چه اینجا چه بورکینوفاسو !ا
.
حکایت:
.
شبی که داشتیم از ایران میومدیم هم واسه خودش شبی بود. بعد از بدو بدو هایی که برای تحویل بار و پرداخت اضافه بار و جوابهای سر بالای بانک که «ما کارت خوان نداریم و به من چه که تو نصفه شبی چی کار کنی» کردیم؛ بالاخره کارا انجام شد. بعد از خداحافظی سوزناکی که با خانواده ام داشتم؛ با فسقلی رفتیم که وارد ترانزیت بشیم.ا
سربازه که دید فسقلی داره با من به قسمت خواهرا(!!!) میاد سر اون فریاد زد:«آقا پسر! از اینور!» فسقلی با چشمای ملتمس به من نگاه کرد و من به سرباز گفتم:« این ده سالشه فقط!تنها میترسه» اما سرباز بدون اینکه به من نگاه کنه گفت که نمیشه.ا
از طرف خواهران رفتم و بازرسی ام تموم شد اما هرچی وایسادم فسقلی نیومد بیرون. رفتم سالن ترانزیتو دیدم و پیداش نکردم. بلند بلند داد میزدم و صداش میکردم که دیدم صدای گریه اش میاد. رفتم توی سالن بازرسی مردانه. مردی دنبالم دوید و گفت «نمیشه خانم!» من هم همونطوری که راهمو ادامه میدادم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:«چه بلایی سر بچه ام آوردید؟ بچه ده ساله رو از مادرش جدا میکنید؟». دیدم فسقلی داره مثل ابر بهار گریه میکنه و یه آدم وحشی که تا زیر چشمش ریش داره؛ بهش پرخاش میکنه که زود این اسباباتو جمع کن. من شروع کردم کمک کردن به فسقلی و اون یه بند گریه میکرد و میگفت:«همه اش شکسته!» منم دلداریش میدادم و تند تند اونا رو جمع میکردم. دوست داشتم با دو تا دستام اون مرد غارنشین رو خفه کنم. وقتی اومدیم بیرون فسقلی گفت که اونا با وحشیگری همه وسایلشو ریختن بیرون و همش سرش داد میزدن. خیلی به هم ریخته بود طفلکی!ا
توی هواپیما؛ صندلی بغلی فسقلی خالی بود. اون هم راحت سرشو گذاشت رو پای من و دراز کشید و یه پتو هم کشید روش. یه کم که رفتیم من متوجه شدم پتو داره میلرزه. اونو زدم کنار و دیدم صورتش غرق اشکه. وقتی چشمای متعجب منو دید؛ گفت که دلش برای مامان من تنگ شده. انگار همه دنیا رو ریختن رو سرم. همه زندگیم تو اون هواپیما بود. هیچ کس رو توی فرودگاه نداشتم که منتظرم باشه. بچه ام داشت هق هق میکرد. نه خونه داشتم. نه کار داشتم.....هیچ وقت تو زندگیم انقدر زجر نکشیده بودم که توی اون سه چهار ساعت کشیدم. بعدا که فکر کردم دیدم خیلی از زجری که من و فسقلی توی اون هواپیما کشیدیم مربوط به رفتاری میشد که همون آخره با ما شد.
توی فرودگاه آلمان هم دوباره اسباب بازیهای فسقلی رو بازرسی کردن. اما باید میدیدید که زن پلیسی که اونا رو از کیفش میاورد بیرون چه خوش و بشی با اون میکرد. وقتی کار اون پلیس تموم شد؛ فسقلی پیش من اومد و همونجور که یه لبخند گشاد تموم صورتشو پوشونده بود با قاطعیت تمام اعلام کرد که دیگه هرگز به ایران برنمیگرده!ا

سه‌شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۰

داروغه

از آموزشهای اخیر فسقلی توی مملکت جدیدش: مامان...مامان...پنج دلاره این هفته امو بده ..با تکسش میشه پنج دلار و شصت سنت...یالا!!!ا